به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شیرین تبسمی که مرا راه دین زده است

از موم، مهر بر دهن انگبین زده است

خواهد به خون شکست خمار شبانه را

مستی که شیشه دل ما بر زمین زده است

دیگر چه گفته اند که آن یار دلنواز

از زلف باز کرده گره، بر جبین زده است؟

غافل ز نقشبند کند اهل هوش را

نقشی که بر رخ تو خط عنبرین زده است

جان می دهد چو شمع برای نیم صبح

هر کس تمام شب نفس آتشین زده است

کاری است کار عشق که از شوق دیدنش

شیرین مکرر آینه را بر زمین زده است

روشن کند به چهره دو صد شمع کشته را

شوخی که بر چراغ دلم آستین زده است

نقش امید ساده دلان بیشتر شده است

هر چند غوطه در سیهی آن نگین زده است

صائب نمانده است دل ساده در جهان

از بس که خامه ام رقم دلنشین زده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

روی شکفته شاهد جان فسرده است

آواز خنده شیون دلهای مرده است

دخل تو گر چه جز نفسی چند بیش نیست

خرجت ز کیسه نفس ناشمرده است

چون غنچه این بساط که بر خویش چیده ای

تا می کشی نفس همه را باد برده است

سیلاب را ز سایه زمین گیر می کند

کوه غمی که در دل من پا فشرده است

صائب چو موج از خطر بحر ایمن است

هر کس عنان به دست توکل سپرده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

دل را ز کینه هر که سبکبار کرده است

بالین و بستر از گل بی خار کرده است

روشن گهر کسی است که هر خوب و زشت را

بر خویشتن چو آینه هموار کرده است

استادگی ز عمر سبکرو طمع مدار

سیلاب را که خانه نگهدار کرده است؟

ایجاد می کند به شکرخنده صبح را

روز مرا کسی که شب تار کرده است

دستم ز کار و کار من از دست رفته است

تا بهله دست در کمر یار کرده است

در عین وصل می تپد از تشنگی به خاک

آن را که شوق تشنه دیدار کرده است

فارغ ز دور باش بود چشم پاک بین

آیینه را که منع ز دیدار کرده است؟

شهباز انتقام تلافی کند به زخم

هر خنده ای که کبک به کهسار کرده است

ممنونم از غبار کسادی که این حجاب

فارغ مرا ز ناز خریدار کرده است

صائب فریب خنده شادی نمی خورد

هر کس دلی ز گریه سبکبار کرده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

دل از هوس به زلف دو تا اوفتاده است

پرهیز را شکسته به جا اوفتاده است

گردید توتیای قلم استخوان، هنوز

سنگ ملامت از پی ما اوفتاده است

بر روی دست باد مرادست کشتیم

کارم ز ناخدا به خدا افتاده است

بر دوش دار از تن منصور سر ببین

آتش کجا، سپند کجا اوفتاده است

یک گل زمین ز سایه دولت شکفته نیست

گویا گره به بال هما اوفتاده است

صد بار بیش حاصل چین از میانه برد

زلفش کنون به فکر صبا اوفتاده است

صائب چگونه سر ز گریبان برآوریم؟

شغل سخن به گردش ما اوفتاده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

عشقم هنوز جای به گلخن نداده است

برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است

در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل

گوهر کسی به چنگ فلاخن نداده است

چون دست و پا زنم، که به رنگ شکسته ام

عشق غیور بال پریدن نداده است

فریاد ازین طبیب که با این هجوم درد

ما را به نبض رخصت جستن نداده است

بنمای یک مسیح که گردون تنگ چشم

آبش ز خشک چشمه سوزن نداده است

یک دل به من نما که ز دمسردی فلک

تن چون چراغ صبح به مردن نداده است

مردانه تن به سختی ایام داده ایم

در زیر سنگ، سه چنین تن نداده است

جمع است دل چو غنچه تصویر در برش

هر کس به خود قرار شکفتن نداده است

با تنگ گیری فلک سفله چون کنم؟

دل داده است (و) بخت شکفتن نداده است

فردا چگونه سر ز گریبان برآورد؟

آن را که بوسه تیغ به گردن نداده است

صائب چسان بلند کنم ناله از جگر؟

عشقم هنوز رخصت شیون نداده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است

از دیده ام سراسر جنت فتاده است

داند که روح در تن خاکی چه می کشد

هر نازپروری که به غربت فتاده است

چون شمع آه می کشم از بهر خامشی

تا کار من به دست حمایت فتاده است

دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت است

بر فرق هر که سایه منت فتاده است

داند که خار و خس چه ز گرداب می کشد

آن را که ره به حلقه صحبت فتاده است

از آسیای چرخ نشد نرم دانه ای

دنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟

اکنون که رعشه از کف من برده اختیار

دستم به فکر دامن فرصت فتاده است

دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیست

در بحر بیکنار حقیقت فتاده است

با دیده ای که می شود از نور ذره آب

کارم به آفتاب قیامت فتاده است

چون از کنار دست نشویم که کشتیم

صائب به چارموجه کثرت فتاده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

نقش و نگار دشمن دلهای ساده است

جوهر به چشم آینه موی زیاده است

گر دل شود گشاده ز گلزار خلق را

باغ و بهار ما دل و دست گشاده است

می گردد از غبار یتیمی عزیزتر

چون گوهر آن که از صدف پاک زاده است

داده است هر که تن به لگدکوب حادثات

چون راه سر به دامن منزل نهاده است

آن خال نیست زیر لب روح بخش او

کز داغ آب خضر سیاهی فتاده است

جز تیغ برق سیر گران لنگر تو نیست

آبی که تند می رود و ایستاده است

صائب مدام جان نگونش پر از می است

هر کس که چون حباب هوادار باده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

زلفش به هر دو دست عنانم گرفته است

ابروی او به پشت کمانم گرفته است

من چون هدف نمی روم از جای خویشتن

پیکان او عبث به زبانم گرفته است

چون از میان خلق نگیرم کناره ای؟

فکر کنار او به میانم گرفته است

آتش چگونه دست و گریبان شود به خار؟

عشق ستیزه خوی، چنانم گرفته است

صائب چو ابر گریه اگر می کنم رواست

آتش چو برق در رگ جانم گرفته است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

چشم قدح به جلوه مینای باده است

این شوخ چشم، قمری سرو پیاده است

داغ است لاله را به جگر، یا ز بیخودی

مجنون سری به دامن لیلی نهاده است

از زهر چشم، آب دهد تیغ سرو را

از جلوه تو هر که دل از دست داده است

در پای گل به خواب شدن نیست از ادب

در گلشنی که سرو به یک پا ستاده است

در دست ساقیان نبود سیر و دور ما

باد مراد کشتی ما زور باده است

رسوا شود ز ابر بهاران زمین شور

زاهد ز نقص خویش گریزان ز باده است

در خط عنبرین نرسد هیچ فتنه ای

زان فتنه ها که از شب زلف تو زاده است

داند صدف چه می کشد از روی تلخ بحر

هر کس ز احتیاج دهن را گشاده است

صائب غمین نمی شود از مرگ رفتگان

هر کس به خود قرار اقامت نداده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

این گردباد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده ای است که صحرا گرفته است

از کاسه سرنگونی فرهاد نسخه ای است

این ساغری که لاله حمرا گرفته است

مژگان به خون صید حرم تر نمی کند

صیاد پیشه ای که دل از ما گرفته است

دامن گره به دامن ساحل نمی زند

موجی که خو به شورش دریا گرفته است

از گریه زندگانی من تلخ گشته است

آب گهر طبیعت دریا گرفته است

این شکر چون کنیم که هر ذره خاک ما

از داغ عشق رنگ سویدا گرفته است

در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند

چون کوه هر که دامن صحرا گرفته است

در بزم وصل، حسرت دیدار می کشد

آن را که شرم راه تماشا گرفته است

جز من که یار را به نگه صید کرده ام

بادام عنکبوت که عنقا گرفته است؟

ما را به شهر اگر نگذارد عاقلان

از دست ما که دامن صحرا گرفته است؟

بر خاک ما به جای الف تیغ می کشد

خصم سیه دلی که پی ما گرفته است

بیشی به ملک و مال و فزونی به جاه نیست

بیش آن کس است کاو کم دنیا گرفته است

آب تنور نوح علاجش نمی کند

این آتشی که در جگر ما گرفته است

دامن گره به دامن ریگ روان زده است

آن ساده دل که دامن دنیا گرفته است

صائب چنین که در پی رسم اوفتاده است

فرداست رنگ مردم دنیا گرفته است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106069
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث