به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

شیرازه طرب خط پیمانه بوده است

سیلاب عقل، گریه مستانه بوده است

از بند گشت شورش مجنون یکی هزار

زنجیر تازیانه دیوانه بوده است

امروز کرده اند جدا خانه کفر و دین

زین پیش اگر نه، کعبه صنمخانه بوده است

امروز حسن و عشق جدایند، اگر نه شمع

یک مصرع از سفینه پرواز بوده است

با دامن گشاده صحرا چه می کند

هر سبزه ای که در گره دانه بوده است

صائب غبار خط معموره چون شود؟

جغدی که خال چهره ویرانه بوده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

 

هر کس بیاض گردن او را ندیده است

افسانه ای ز صبح قیامت شنیده است

آفاق محو قد قیامت خرام اوست

این مصرع بلند به عالم دویده است

آب حیات، خشک بود در مذاق او

هر کس به مستی آن لب میگون مکیده است

جز سبز تلخ من که برآورده است خط

تیغ سیاه تاب به جوهر که دیده است

خونی که مشک گشت دلش می شود سیاه

زان سفله کن حذر که به دولت رسیده است

معیار آرمیدگی مجلس است شمع

تا دل بجاست وضع جهان آرمیده است

صائب ز برگریز برد فیض نوبهار

چون غنچه هر که سر به گریبان کشیده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

شرم گناه رهبر توفیق بوده است

عصیان غبار لشکر توفیق بوده است

مستان سری که در سر می می کشیده اند

در انتظار افسر توفیق بوده است

تبخاله ندامت لبهای آتشین

گوهر فروز اختر توفیق بوده است

موج قدح که صیقل زنگ کدورت است

آیینه دار شهپر توفیق بوده است

دستی که ناگهان به دعا می گشوده اند

در آرزوی ساغر توفیق بوده است

صائب مس وجود ترا ساختن طلا

در دست کیمیاگر توفیق توفیق بوده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

زاهد ز سبحه در پی تسخیر بوده است

خاکش خمیر مایه تزویر بوده است

شد رشته حیات ز پیری سبک عنان

موی سفید شهپر این تیر بوده است

یک دل گشاده از نفس گرم من نشد

این باغ پر ز غنچه تصویر بوده است

داند که من چه می کشم از تنگنای چرخ

چون طعمه هر که در دهن شیر بوده است

خون شکایت از لب خورشید می چکد

پستان صبحگاه چه بی شیر بوده است

حیرت علاقه دو جهان را ز من برید

دست ز کار رفته به شمشیر بوده است

از تیغ آبدار برد فیض آب خضر

هر کس ز زندگانی خود سیر بوده است

دیوانه شو که عشرت طفلانه جهان

در کوچه سلامت زنجیر بوده است

داند به من چه می رود از ترکتاز عشق

در راه سیل هر که زمین گیر بوده است

صائب به یک پیاله طلا گشت قلب من

آب و هوای میکده اکسیر بوده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:55 PM

عارف به اختیار خود از سر گذشته است

این رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است

از ترکتاز حادثه، صحرای سینه ام

کشتی است بی حصار که لشکر گذشته است

گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال

از جویبار ساقی کوثر گذشته است

یک دل به جان رساند من دردمند را

از بار دل چها به صنوبر گذشته است

فریاد می کند خط و خالت که کلک صنع

بر صفحه رخ تو مکرر گذشته است

دل با صفا ز علم و هنر صلح کرده است

آیینه من از سر جوهر گذشته است

آسوده باش ای فلک از انتقام ما

کاین شیر از شکاری لاغر گذشته است

فرداست استخوان تنش توتیا شده است

بر روی خاک هر که بلنگر گذشته است

تکرار را به طوطی نوحرف داده است

صائب ز گفتگوی مکرر گذشته است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:49 PM

دود دلی ز ابر گهربار مانده است

داور تری ز قلزم زخار مانده است

روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند

کف از محیط، از آینه زنگار مانده است

بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق

برگی به نخل معرفت از بار مانده است

صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است

افسانه ای ز دیده بیدار مانده است

از عرض علم، مانده به جا عرض سینه ای

از اهل حال، جبه و دستار مانده است

داند که من ز جسم گرانجان چه می کشم

دامان هر که در ته دیوار مانده است

تا صبح حشر هست مرا کار در کفن

در سینه بس که نشتر آزار مانده است

از حیرت خرام تو این چرخ آبگون

چون آب آبگینه ز رفتار مانده است

طوفان گره شده است مرا در دل تنور

تا مهر شرم بر لب اظهار مانده است

در زردی آفتاب قیامت نهاد روی

امید من به وعده دیدار مانده است

جوهر به چشم آینه خاشاک گشته است

تا ناامید ازان گل رخسار مانده است

در تنگنای سینه صائب خیال دوست

پیغمبر خداست که در غار مانده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

با داغ عشق، شعله غیرت نمانده است

گرمی در آفتاب قیامت نمانده است

از هیچ سینه رایت آهی بلند نیست

یک سرو در سراسر جنت نمانده است

از پیش کهربا گذرد برگ کاه، راست

گیرایی کمند محبت نمانده است

هنگامه ساز عشق به کنجی خزیده است

گردی به جا ز شور قیامت نمانده است

دریاست آرمیده و سیل است کند سیر

در هیچ مغز، شور محبت نمانده است

رنگ حیا ز سیب زنخدان پریده است

در میوه بهشت حلاوت نمانده است

خورشید فیض در پس دیوار رفته است

در سایه همای، سعادت نمانده است

گردیده است ابر کف ساقیان سراب

در گوهر شراب، سخاوت نمانده است

ادراک سر به جیب خموشی کشیده است

خاکستری ز شعله فطرت نمانده است

خضر آب زندگی به سکندر نمی دهد

در طبع روزگار مروت نمانده است

گرد نفاق روی زمین را گرفته است

در هیچ دل صفای محبت نمانده است

آفاق را تزلزل خاطر گرفته است

آرام در بهشت قناعت نمانده است

از برگریز حادثه در باغ روزگار

رنگینی از برای حکایت نمانده است

تنها نه ساز اهل زمین است بی نوا

در چنگ زهره پرده عشرت نمانده است

بیچاره ای که رم کند از خود کجا رود؟

آسودگی به گوشه عزلت نمانده است

یک اهل دل که مرهم داغ درون شود

در هیچ شهر و هیچ ولایت نمانده است

خرسند نیستیم که خامش نشسته ایم

ما را دماغ شکر و شکایت نمانده است

لخت جگر ز میوه فردوس نیست کم

افسوس ،قدردانی نعمت نمانده است

پیداست چیست حاصل آینده حیات

از رفته چون به غیر ندامت نمانده است

موی سفید، مشرق صبح ندامت است

صائب به توبه کوش که فرصت نمانده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

از تیر غمزه اش دل دیوانه پر شده است

بیرون روم که از پری این خانه پر شده است

خون می خورد ز تنگی جا، حرف آشنا

از بس دلم ز معنی بیگانه پر شده است

بلبل کند به غنچه غلط، خانه مرا

از بوی گل ز بس که مرا خانه پر شده است

حیرت امان نمی دهدم تا بیان کنم

کاین بحر بیکنار ز یک دانه پر شده است

مینا گلوی خویش عبث پاره می کند

گوش قدح ز نعره مستانه پر شده است

ساقی چه حاجت است خرابات عشق را؟

کز جوش باده شیشه و پیمانه پر شده است

هر چند آفتاب رخ اوست زیر ابر

از اشک، چشم روزن این خانه پر شده است

هرگز نبود فیض جنون عام این چنین

از جوش نوبهار تو، دیوانه پر شده است

گلگل شده است روی تو از جام آتشین

اسباب عیش بلبل و پروانه پر شده است

مشمار سهل، آفت دنیای سهل را

صد مور کشته، بر سر یک دانه پر شده است

از باده خشک لب شدن و مردنم یکی است

تا شیشه ام تهی شده، پیمانه پر شده است

صائب به ذوق زمزمه ما کجا رسد؟

گوشی که از شنیدن افسانه پر شده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

خال تو ریشه در شکرستان دوانده است

از خط سبز، شهپر طوطی رسانده است

جز خط دل سیه که مبیناد روز خوش

بر شمع آفتاب که دامن فشانده است؟

مجنون من ز کندن جان در طریق عشق

فرهاد را به کوه مکرر جهانده است

تا قامت بلند تو در جلوه آمده است

از رعشه سرو فاختگان را پرانده است

موج سراب می شمرد سلسبیل را

هر کس ز خط سبز تو چشمی چرانده است

با قامت تو سبزه خوابیده است سرو

با چهره تو لاله چراغ نشانده است

دستی است شاخ گل که به مستی نگار من

صائب ز روی ناز به گلشن فشانده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است

از دست دل عنان صبوری رها شده است

نتوان گرفت آینه از دست او به زور

از خط سبز بس که رخش باصفا شده است

صبح امید بر در دل حلقه می زند

گویا دهان او به شکر خنده وا شده است

سیلاب پا به دامن حیرت کشیده است

در وادیی که شوق مرا رهنما شده است

از برگ کاه در نظر او سبکترم

از درد اگر چه چهره من کهربا شده است

چون ماه در دو هفته شود کار او تمام

از درد عشق قامت هر کس دو تا شده است

تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعا

نقش مراد در نظرم نقش پا شده است

چون گردباد تا نفسی راست کرده ام

از خاکمال چرخ تنم توتیا شده است

دلهای بیقرار سر خود گرفته اند

تا از کمند زلف تو صائب رها شده است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5105820
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث