به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست

نقصان نکرده است کسی از گذشتگی

شالی اگر دهی به فقیری حریر توست

گر دست سایلی به عصایی گرفته ای

در تکیه گاه خلد به دولت سریر توست

از ما متاب روی که در وقت پای لغز

دست ز کار رفته ما دستگیر توست

فردای حشر، موجه دریای رحمت است

پهلوی لاغری که در اینجا حصیر توست

از نقد و جنس آنچه ترا هست در بساط

بر هر چه پشت پای زنی دستگیر توست

از دیدن تو تازه شود زخم عاشقان

از شور عشق اگر نمکی در خمیر توست

تقصیر ساده لوحی آیینه دل است

نقشی گر از بساط جهان دلپذیر توست

از شیوه غریب نوازی مدار دست

جان غریب تا دو سه روزی اسیر توست

دنیایی اش مدان که بود زاد آخرت

قدری که از متاع جهان ناگزیر توست

پای ادب ز پیروی سابقان مکش

در سال هر که از تو بود بیش، پیر توست

دست هزار کوهکن از کار می برد

بتخانه ها که در دل صورت پذیر توست

خواهد رساند خانه عمر ترا به آب

این آب بی قیاس که پنهان به شیر توست

با دوستان نشین که شود توتیای چشم

از دشمنان غباری اگر در ضمیر توست

تا هست چون هدف رگ گردن ترا بجا

هر خاری از قلمرو ایجاد تیر توست

صائب به آب خضر تسلی نمی شود

جانی که تشنه سخن دلپذیر توست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:40 PM

زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توست

یاقوت آبدار بتان سنگداغ توست

نتوان ز جستجو به تو هر چند راه برد

هر کس برون دویده ز خود در سراغ توست

چشمی که چون ستاره نظربند خواب نیست

حیران پرتو گهر شبچراغ توست

دلهای پاره پاره خونین دلان خاک

در چشم عارفان گل صد برگ باغ توست

در چشم من ز سنبل فردوس بهترست

آشفته خاطری که پریشان دماغ توست

از درد اگر به صاف بود چشم دیگران

ما را نظر ز صاف به درد ایاغ توست

از روی آتشین تو بی بهره ایم ما

هر چند نور دیده ما از چراغ توست

خواهد حباب وار سرت را به باد داد

این باد نخوتی که گره در دماغ توست

چون صائب آن که چاشنی درد یافته است

قانع به زخم خار ز گلهای باغ توست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:40 PM

محتاج کی به نشأه می چشم مست توست؟

پر خون دهان جام می از پشت دست توست

چون تاک در سراسر این باغ و بوستان

هر نخل سرکشی که بود زیر دست توست

لعلی که ساخته است نگین دان ز تاج زر

خونین جگر به خانه زین از نشست توست

ساید کلاه گوشه قدرش به آسمان

هر سر که در قلمرو ایجاد، پست توست

نظارگی ز سرو تو چون راست بگذرد؟

جایی که آبهای روان پای بست توست

زین پیش زلف در خم دل بود و این زمان

هر جا دلی است در خم زلف چو شست توست

از باده دست شستن من از صلح نیست

گر توبه می کنم به امد شکست توست

از می شود شعور تو هر لحظه بیشتر

فریاد من ز حوصله دیر مست توست

سرپنجه تصرف خورشید و ماه را

خواهد به چوب بستن، اگر دست دست توست

جود تو بی سؤال به سایل عطا کند

قفلی که بی کلید شود باز، دست توست

محرومی از وصال پریزاد معنوی

صائب گناه دیده صورت پرست توست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:40 PM

 

آیینه را توجه خاطر به گلخن است

هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است

در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند

دست و دل گشاده نصیب فلاخن است

بی جبهه گشاده، سخن رو نمی دهد

این ماجرا ز طوطی و آیینه روشن است

پیچیده است خنده و شیون به یکدگر

این نکته از صدای شکفتن مبرهن است

همت به بی نیازی من ناز می کند

یک سرو در سراسر این سبز گلشن است

با سرگذشتگان چه کند موج حادثات؟

شمع خموش را چه غم از باد دامن است؟

پیچیده است اگر چه چو جوهر زبان ما

احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است

نتوان به روی دختر رز چشم غیر دید

در خانه ای شراب ننوشم که روزن است

صائب کسی که عشق بود اوستاد او

در هر فنی که نام توان برد، یک فن است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست

برخاست هر که از سر عالم لوای اوست

آزاده ای که کنج قناعت گرفته است

شیرازه حضور جهان بوریای اوست

آن مطربی که پرده ما را دریده است

رقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست

در دام می کشد دل صحرایی مرا

این مردمی که با نگه آشنای اوست

در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟

مرگی که زندگانی من از برای اوست

بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جور

هر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست

چون در رکاب برق سواران سفر کند؟

بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست

مسند به روی دست سلیمان فکنده است

تا مور پا شکسته ما در هوای اوست

فردوس را ز داغ تغافل کند کباب

کبری که در دماغ من از کبریای اوست

زنجیر پاره کردن سوداییان عشق

موقوف باز کردن بند قبای اوست

صائب کسی که خرمن من سوخته است ازو

ابر بهار، سایه دست سخای اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

سرچشمه حیات لب می چکان اوست

عمر دوباره سایه سرو روان اوست

خورشید اگر چه تاج سر آفرینش است

گلمیخ آستان ثریا مکان اوست

ماهی که روشن است شبستان خاک ازو

برگ خزان رسیده ای از بوستان اوست

هر چند بی کنار و میان است آن محیط

دست تصرف همه کس در میان اوست

در هیچ سینه نیست که داغی نهفته نیست

زان آتش نهان که فلکها دخان اوست

آن شاهباز قدس که عشق است نام او

دل بیضه شکسته ای از آشیان اوست

عشق است میر قافله عالم وجود

چرخ میان تهی جرس کاروان اوست

خونین اگر بود سخن عشق دور نیست

دلهای چاک همچو قلم در بنان اوست

بی چشم زخم، جوهر انسان کامل است

آیینه ای که نه فلک آیینه دان اوست

خاکستری است چرخ که عشق است اخگرش

گنجینه ای است دل که خرد پاسبان اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

شاهنشهی است عشق که دل جلوه گاه اوست

آهی که خیزد از دل ما گرد راه اوست

دل را ز کام هر دو جهان سرد ساختن

تأثیر اولین نفس صبحگاه اوست

از یک نگاه، زیر و زبر کردن جهان

بازیچه ای ز گردش چشم سیاه اوست

چون نور آفتاب، پریشان خرام نیست

دلهای چاک، مشرق روی چو ماه اوست

گردون که صبح و شام زنده غوطه در شفق

صید به خون تپیده ای از صیدگاه است

نتوان شکست لشکر دل را به ترکتاز

این فتح در شکستن طرف کلاه اوست

هر سینه ای که پاک شد از گرد آرزو

میدان تیغ بازی برق نگاه اوست

فتح از سپاه عشق بود، گر چه وقت جنگ

انگشت زینهار، لوای سپاه اوست

عشق تو آهویی است که از چشمه سار دل

هر تخم آرزو که برآید گیاه اوست

از خسروی است فتح که هنگام دار و گیر

دست دعای خلق لوای سپاه اوست

صائب به غیر چهره زرین عشق نیست

آن کهربا که کاهکشان برگ کاه اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست

جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست

هر چند کز دو دست شود باز عقده ها

واکردن گره به یک انگشت، کار اوست

در پرده سازهای دگر حرف می زنند

بی پرده حرف عشق سرودن شعار اوست

عیش و نشاط و خرمی و عشرت و سرور

در زیر سایه علم پایدار اوست

جان می دهد به نغمه سیراب خلق را

آب حیات قطره ای از جویبار اوست

هر کشتی دلی که به گرداب غم فتاد

باد مرادش از نفس بیقرار اوست

بی برگ و برگ عیش برد عالمی ازو

بی بار و دوش اهل جهان زیر بار اوست

خوشوقت می کند به نفس اهل حال را

این باغ، تازه رو ز نسیم بهار اوست

گلگون باده دارد اگر تازیانه ای

هنگام سیر و دور، دم شعله بار اوست

چاه ذقن که آب شود دل ز دیدنش

مهری ز محضر بدن داغدار اوست

دارد دم مسیح همانا در آستین

زینسان که زنده کردن دلها شعار اوست

از دیده غزال رباینده تر بود

سوراخ ها که در بدن زرنگار اوست

صائب به هر دلی که خراشی ز درد هست

غافل مشو که سکه دارالعیار اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

 

آن روی آتشین که جگرها کباب اوست

نور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست

در چهره گشاده صبح بهار نیست

فیضی که در گشودن بند نقاب اوست

در هیچ دیده آب نخواهد گذاشتن

این روشنی که با رخ چون آفتاب اوست

از دور باش غیر ندارم شکایتی

هر شکوه ای که هست مرا از حجاب اوست

روز حساب اگر چه ندارد نهایتی

کوته به پرسش ستم بی حساب اوست

از ضعف اگر چه ما به زمین نقش بسته ایم

جان نفس گسسته ما در رکاب اوست

یک مو ز پیچ و تاب میان تو کم نشد

هر چند پیچ و تاب من از پیچ و تاب اوست

گر دیگران به لطف و به احسان مقیدند

صائب اسیر شیوه ناز و عتاب اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق

پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست

موج سراب می شمرد سلسبیل را

دلداده ای که تشنه بوس و کنار اوست

پیراهنش قلمرو جولان یوسف است

هر پرده دلی که در او خارخار اوست

چینی که از جبین نگشاید به زور می

غافل مشو که سکه دارالعیار اوست

خونابه ای که می چکد از مو به موی ما

بی اختیار دیده و دل، از فشار اوست

آن پادشاه حسن که منظور صائب است

خورشید، صید سلسله مشکبار اوست

آن روی لاله رنگ که دل داغدار اوست

چشم سهیل، خال لب جویبار اوست

رنگی که ریخت در قدح لعل، آفتاب

ته جرعه ای ز لعل لب آبدار اوست

با آن فروغ حسن، جگر گوشه سهیل

برگ خزان رسیده ای از لاله زار اوست

هر شبنمی که هست درین باغ و بوستان

گل را بهانه ساخته آیینه دار اوست

گردون که نعل اوست در آتش ز آفتاب

چون سبزه زیر سنگ ز کوه وقار اوست

از دیده نظارگیان می برد غبار

هر مصحف دلی که به خط غبار اوست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106221
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث