به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شاخی که چار فصل پر از میوه و گل است

دست ز کار رفته اهل توکل است

چون عاشقی کند به دل جمع عندلیب؟

در گلشنی که غنچه پریشانتر از گل است

نقش مراد دیده جوهرشناس ماست

چین جبین که جوهر تیغ تغافل است

زان خال عنبرین نتوان سرسری گذشت

هر نقطه زین صحیفه محل تأمل است

صائب درین زمانه نمکدان عشق را

شوری که مانده است همین شور بلبل است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است

دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است

پروای آفتاب قیامت نمی کند

هر دل که زیر سایه آن زلف پر خم است

بی غم حیات نیست دل دردمند را

می آید از بهشت برون هر که آدم است

دارد به یاد، سر و دو صد نخل میوه دار

عمر دراز لازمه روزی کم ست

در لاله زار عشق ز گفتار آتشین

پا در رکاب، مهر خموشی چو شبنم است

نخل از زمین پاک فلک سیر می شود

بال مسیح پاکی دامان مریم است

در راه صاحبان سخن چوب منع نیست

طوطی درون خلوت آیینه محرم است

از بیم انقطاع همان می تپد دلم

در بحر اگر چه ریشه این موج محکم است

پروای زخم نیست دل آب گشته را

صائب به زخم آب همان آب مرهم است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

روی تو برق خرمن آسایش دل است

زلف تو تازیانه جانهای غافل است

هر خون که کرد در دل عشاق، مشک شد

اکسیر دانه است زمینی که قابل است

از رنگ و بوی، حسن خداداد فارغ است

نفزاید از بهار جنونی که کامل است

زاهد نیم به مهره گل مشورت کنم

تسبیح استخاره من عقده دل است

سوهان مرگ نیز علاجش نمی کند

پایی که از گرانی جان در سلاسل است

بحر تو بی کنار ز تن پروری شده است

از جان بشوی دست که هر موج ساحل است

ای رهروی که خیر به مردم رسانده ای

آسوده رو که بار تو بر دوش سایل است

از پیچ و تاب عشق مکن شکوه زینهار

کاین پیچ و تاب، جوهر آیینه دل است

از درد و داغ عشق بود برگ عیش من

این است دوزخی که به جنت مقابل است

هر کس نداده است گریبان به دست عقل

صائب بگیر دامن او را که عاقل است!

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

آب حیات شبنم آن روی چون گل است

عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است

یک چشم پر خمار به از صد قدح شراب

یک چهره شکفته به از صد چمن گل است

بر روی دست باد مرادست سیر من

تا بادبان کشتی من از توکل است

در دور خط تمام شود گیر و دار زلف

بیچاره عاشقی که گرفتار کاکل است

در پیری از حیات اقامت طمع مدار

سیل است عمر و قامت خم گشته چون پل است

شاخی که بی ثمر نبود در چهار فصل

دست ز کار رفته اهل توکل است

استادگی است صیقل آیینه آب را

روشنگر جمال معانی تأمل است

این خرده ای که کرده گره گل در آستین

صائب سپند شعله آواز بلبل است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

ای دل تصور کمر یار نازک است

باریک شو که رشته این کار نازک است

دل شاخ شاخ گشت درین کار شانه را

پرداز زلف و کاکل دلدار نازک است

تا ماجرای شانه و زلفش کجا رسد

مضراب بی ملاحظه و تار نازک است

حرف میان او به میان اوفتاده است

ای دل به هوش باش که اسرار نازک است

بلبل به آشیانه طرازی فتاده است

غافل که آن نهال چه مقدار نازک است

چندین هزار شیشه دل را به سنگ زد

افسانه ای است این که دل یار نازک است

سربسته چون حباب نفس می کشید محیط

از بس مزاج آن در شهوار نازک است

چون قمریان به گردن شیران نهاد طوق

با آن که دام زلف تو بسیار نازک است

در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کند

از بس که رنگ آن گل رخسار نازک است

صائب چرا به لب ننهد مهر خامشی؟

سنگین دلند مردم و گفتار نازک است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

ترک خودی مراد ز قطع مراحل است

این بار هر کجا فتد از دوش منزل است

آب ستاده رشته برون آورد ز پا

بگسل ز همرهی که گرانجان و کاهل است

یکرنگ دل چو شد تن خاکی گهر شود

دل متحد به جسم چو شد مهره گل است

دست از خودی بشوی که در دفتر وجود

فردی که در حساب بود فرد باطل است

شهرت بود ز ریزش اگر مطلب کریم

در چشم بی نیازی ما کم ز سایل است

در زیر سقف چرخ نفس راست ساختن

آسوده زیستن ته دیوار مایل است

گیراترست خلق خویش از خون بیگناه

دامن کشیدن از گل بی خار مشکل است

چون زخم، سینه چاک برون می دود ز پوست

خونم ز بس که تشنه شمشیر قاتل است

گفتار جاهلان ز شنیدن بود فزون

خرجش ز دخل بیش بود هر که غافل است

با قامت خمیده جوانانه زیستن

در زیر تیغ بال فشانی ز بسمل است

تسلیم شو که عقده دل را گشادگی

بی برگریز ناخن تدبیر مشکل است

صبح از ستاره ساخت تهی دامن فلک

کم نیست دانه بهر زمینی که قابل است

از خوشه راز دانه مستور فاش شد

گل می کند ز تیغ زبان هر چه در دل است

از خاک دلنشین نتوان برگرفت دل

بیرون شدن ز کوی خرابات مشکل است

صائب هزار بار به از عقل ناقص است

در چشم امتیاز جنونی که کامل است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

رخساره ترا ز عرق دیده بان بس است

شبنم برای تازگی گلستان بس است

حال مرا زبان نکند گر بیان درست

رنگ شکسته، درد مرا ترجمان بس است

فرصت کجاست فکر عمارت کند کسی؟

از خارخار سینه مرا آشیان بس است

تشریف قرب در خور این خاکسار نیست

ما را ز دور سجده این آستان بس است

رخساره ترا به نقاب احتیاج نیست

آیینه را فروغ خود آیینه دان بس است

با کجروان اگر نکنی راستی بجاست

با راست خانگان کجی ای آسمان بس است

چون کودکان به چیدن گل نیست چشم ما

ما را رخ گشاده ای از باغبان بس است

طبل رحیل، قافله ای افکند به راه

یک نغمه سنج در همه بوستان بس است

دریا اگر ز آب مروت شود سراب

ما را عقیق صبر به زیر زبان بس است

آزادگان به راحله خود سفر کنند

تخت روان موج ز ریگ روان بس است

زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است

چشم مرا غباری ازین کاروان بس است

صائب اگر ز همنفسان همدمی نماند

کلک سخن طراز، مرا همزبان بس است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

صبح امید من نفس سرد من بس است

چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است

دستم غبار دامن پاکان نمی شود

بویی مرا ز یوسف گل پیرهن بس است

تر می شود به نامه خشکی دماغ من

برگ خزان رسیده مرا از چمن بس است

عنوان بود نمکچش مکتوب سر به مهر

زان غنچه لب وظیفه من یک سخن بس است

زان میوه ها که وعده به فردوس داده اند

ما را به نقد، نکهت سیب ذقن بس است

پروانه وار سوختن از بی مروتی است

آن را که روی گرمی ازین انجمن بس است

از شغل دلخراش تو بدنام گشت عشق

نقشی دگر بر آب زن ای کوهکن، بس است

محتاج نیستم به سپرداری کسی

جوهر دعای جوشن شمشیر من بس است

صائب ز بلبلان نشود گر صدا بلند

کلک سخن طراز هم آواز من بس است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست

دست بلند، حجت عجز شناورست

رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخن

از خون نصیب تیغ به مقدار جوهرست

مهر از جهان ببر که غذای لطیف او

خونی است در لباس، اگر شیر مادرست

صبر گران رکاب نیاید به کار عشق

در بحر بیکنار چه حاجت به لنگرست؟

بر دل غبار کلفت ایام بار نیست

گوهر میان گرد یتیمی نکوترست

از عالم جهات، امید نجات نیست

بیچاره مهره ای که گرفتار ششدرست

دل جلوه گاه حسن به اقبال عشق شد

آیینه روشناس جهان از سکندرست

زان جلوه ها که سرو تو در کار باغ کرد

طوق گلوی فاختگان خط ساغرست

سرچشمه ای که خضر ازو چشم آب داد

در زیر دامن خط سبز تو مضمرست

صائب ز خاک چاشنی قند می برد

موری که محو حسن گلوسوز شکرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است

پهلونشین سرو تو بند قبا بس است

خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه

دست ترا بهار و خزان حنا بس است

بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را

زلف ترا ز حلقه به گوشان صبا بس است

ما را کجاست طالع گل، خار این چمن

دامن اگر نمی کشد از دست ما بس است

رشکی به آفتاب پرستان نمی برم

محراب خاکساریم آن نقش پا بس است

اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست

چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است

صائب به خاک پای وی از سرمه صلح کن

در دودمان چشم تو این توتیا بس است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106966
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث