به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فغان که هستی من در ورق شماری رفت

حیات من چو قلم در سیاه کاری رفت

به خون دل، ورقی چند را سیه کردم

چو لاله زندگیم در سیاه کاری رفت

نکرده غنچه امید من دهن را باز

سبک ز گلشن من باد نوبهاری رفت

زمین پاک غریبی عزیز کرده مرا

اگر چه یوسف من از وطن به خواری رفت

نشد چو سون ازین خرقه سر برون آرم

تمام رشته عمرم به پینه کاری رفت

اگر چه نقش مساعد نشد، به این شادم

که نقد زندگی من به خوش قماری رفت

قلم ز دست بیفکن که روز رستاخیز

برون ز آتش نتوان به نی سواری رفت

نمی شود نکند آرمیده اش صائب

سبکروی که حیاتش به بیقراری رفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

اگر ز دیده ام ای سروناز خواهی رفت

چگونه از دلم ای دلنواز خواهی رفت؟

به نور عاریه، ای ماه نو چه می بالی؟

که در دو هفته به خرج گداز خواهی رفت

میان مسجد و میخانه هیچ فرقی نیست

به این حضور اگر در نماز خواهی رفت

گذشت عمر تو در فکر چاره جوییها

ز چاره کی به در چاره ساز خواهی رفت؟

نرفت شانه به صد پا ز زلف یار برون

تو چون به این ره دور و دراز خواهی رفت؟

ز حسن عاقبت مرگ اگر شوی آگاه

نفس گداخته اش پیشواز خواهی رفت

چنین که واله طفلان ز سادگی شده ای

به خرج ابجد عشق مجاز خواهی رفت

رسید عمر به انجام، تا به کی صائب

نفس گسسته به دنبال آز خواهی رفت؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

 

نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت

بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت

ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود

ز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت؟

ز شارع کشش دل قدم برون مگذار

که وصل کعبه ازین رهگذر توانی یافت

اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کنی

ز اشک و آه، کلاه و کمر توانی یافت

هر آنچه گم شده است از تو ای سیاه درون

به روشنایی آه سحر توانی یافت

چنین که خواب نظربند کرده است ترا

ز فیض صبح چه مقدار در توانی یافت؟

ز دوستان زبانی مدار چشم وفا

ز برگ بید محال است بر توانی یافت

درین حدیقه هستی چو لاله ممکن نیست

که نان سوخته ای، بی جگر توانی یافت

شکوفه یافت وصال ثمر ز بی برگی

بریز برگ ز خود تا ثمر توانی یافت

غبار دامن صحرای خاکسار شو

که تاج رفعت ازین رهگذر توانی یافت

قدم ز دایره اختیار بیرون نه

که سود هر دو جهان زین سفر توانی یافت

چو عمر می گذرد در کمین فرصت باش

که وصل سوخته ای چون شرر توانی یافت

نگشته سبز چو طوطی ز زهر ناکامی

امید نیست که وصل شکر توانی یافت

نظر بپوش چو یعقوب از جهان صائب

مگر ز گمشده خود خبر توانی یافت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت

شکست در جگرم سوزن و مسیحا رفت

ز داغ سینه، سیاهی فتاد و می سوزم

که نقش خیمه لیلی ز روی صحرا رفت

ز خارزار تعلق کشیده دامن رو

که بحث بر سر یک سوزن مسیحا رفت

گلی نچید ز دام فریب طره او

میان بال فشانان ستم به عنقا رفت

مشو مقید همراه، اگر چه توفیق است

که از جریده روی کار مهر بالا رفت

در آن زمان که بریدند دست، مدعیان

ز تیغ بازی غیرت چه بر زلیخا رفت

به هوش باش که از هرزه خندی آخر کار

میان مجلس می آبروی مینا رفت

کباب عصمت بزم شراب او گردم!

که رنگ می نتواند برون ز مینا رفت

مگر ز فیض ازل یافتی نظر صائب؟

که هر که زمزمه ات را شنید از جا رفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ره سخن به رخش خط عنبرافشان یافت

فغان که طوطی از آیینه باز میدان یافت

ز شبنمش جگر سنگ می شود سوراخ

گلی که پرورش از اشک عندلیبان یافت

به هر که هر چه سزاوار بود بخشیدند

سکندر آینه و خضر آب حیوان یافت

مگیر از سر زانوی فکر سر زنهار

که غنچه هر چه طلب کرد در گریبان یافت

ز کاوش جگر فکر ناامید مباش

که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت

ز کاوش جگر فکر ناامید مباش

که ذره در دل خود آفتاب تابان یافت

کلید گنج سعادت زبان خاموش است

صدف به مزد خموشی گهر ز نیسان یافت

من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست

که شانه راه در آن زلف عنبرافشان یافت

هزار سختی نادیده در کمین دارد

کسی که کام دل از روزگار آسان یافت

حجاب مانع روزی است خاکساران را

تنور از نفس آتشین خود نان یافت

فغان که کوهکن ساده دل نمی داند

که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

مکن شتاب به هر ورطه ای که افتادی

که ماه مصر برآمد ز چاه، زندان یافت

(لب خموش سخن های دلنشین دارد

ضمیر نامه ما می توان ز عنوان یافت)

ز فکر، قامت هر کس که حلقه شد صائب

به دست همت خود خاتم سلیمان رفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ز زخم تیغ زبان هوش من بلندی یافت

ز نیش، چاشنی نوش من بلندی یافت

نفس به سینه صبح سخن گره شده بود

چو مشرق این علم از دوش من بلندی یافت

ز عشق آتشی افتاد در وجود مرا

که سقف نه فلک از جوش من بلندی یافت

درین ریاض من آن قمریم که قامت سرو

ز تنگ گیری آغوش من بلندی یافت

به شیشه خانه افلاک می زند خود را

چنین که خشت خم از جوش من بلندی یافت

مرا ز دیده بندگان مکن بیرون

که حلقه فلک از گوش من بلندی یافت

ز خواب بیخبران گشت چشم من بیدار

ز مستی دگران هوش من بلندی یافت

هزار عقده دل چون نسیم صبح گشود

دمی که از لب خاموش من بلندی یافت

نبود هوش مرا تا خبر ز خویشم بود

ز فیض بیخبری هوش من بلندی یافت

یکی هزار شد از بند، عشق پنهانم

ز کاوش آتش خس پوش من بلندی یافت

ز هر زمین که غباری بلند شد صائب

به قصد آینه هوش من بلندی یافت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

کنون که از کمر کوه موج لاله گذشت

بیار کشتی می، نوبت پیاله گذشت

ز شیشه خانه دل، چهره عرقناکش

چنان گذشت که بر لاله زار ژاله گذشت

چنان ز حسن تو شد کار تنگ بر خوبان

که دور خوبی مه در حصار هاله گذشت

درین محیط پر از خون، بهار عمر، مرا

به جمع کردن دامن چو داغ لاله گذشت

من آن حریف تنک روزیم که چون مه عید

تمام دور نشاطم به یک پیاله گذشت

می دو ساله دم روح پروری دارد

که می توان ز صلاح هزارساله گذشت

نشد ز نسخه دل نقطه ای مرا معلوم

اگر چه عمر به تصحیح این رساله گذشت

ز پیچ و تاب رگ جان خبر رسید به من

اگر نسیم بر آن عنبرین کلاله گذشت

سیاهی از سر داغش نرفت، پنداری

که تیره بختی ما در ضمیر لاله گذشت

گداخت از ورق لاله، دیده ام صائب

کدام سوخته یارب براین رساله گذشت؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ز بوی زلف تو باغ آنچنان معطر گشت

که خاک مشک تر و داغ لاله عنبر گشت

ز شرم سبزه خط تو، طوطی خوش حرف

چو مغز پسته نهان در میان شکر گشت

دگر به حال جگرتشنگان که پردازد؟

که خط پشت لبت پرده دار کوثر گشت

ز طوق فاختگان نام سرو حلقه کنند

در آن چمن که نهال تو سایه گستر گشت

توان ز وقت خوش نقطه دهان تو یافت

که آفتاب جمال تو ذره پرور گشت

کناره گیر ز مردم، صفای وقت ببین

که قطره گوشه گرفت از محیط، گوهر دشت

زبان تیغ ز سنگ فسان دراز شود

ز بردباری من آسمان ستمگر گشت

مرا به دفتر بال هما فریب مده

که در خرابه نم این رساله ابتر گشت

به هر چه می رسد از رزق، سازگاری کن

که هر که ساخت به سد رمق، سکندر گشت

چه چاشنی به سخن داد خامه صائب؟

که قند در نظر طوطیان مکرر گشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

فغان که گرد سر او نمی توانم گشت

چو زلف بر کمر او نمی توانم گشت

همیشه گرد دلش بی حجاب می گردم

اگر چه گرد سر او نمی توانم گشت

ز بس که تیر نگاهش بلند پروازست

ز دور در نظر او او نمی توانم گشت

مرا ز بی پر و بالی غمی که هست این است

که گرد بام و در او نمی توانم گشت

ازان ز هر دو جهان بیخبر شدم صائب

که غافل از خبر او نمی توانم گشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت

چو صبح یک دو نفس سرسری کشید و گذشت

نریخت رنگ اقامت درین خراب آباد

سری چو ماه به هر روزنی کشید و گذشت

به قدر آنچه سرانجام توشه باید کرد

درین رباط پر از وحشت آرمید و گذشت

پناه برد به دارالامان خاموشی

ز زخم تیغ زبان خون خود خرید و گذشت

فریب نعمت الوان نوبهار نخورد

چو لاله کاسه پر خون به سر کشید و گذشت

دلم ز منت آب حیات گشت سیاه

خوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت

هزار غنچه دل واکند سبکروحی

که چون نسیم بر این گلستان وزید و گذشت

گذر ز چرخ مقوس به قد همچو خدنگ

که هر که ماند به زیر فلک خمید و گذشت

خوشا کسی که ازین باغ پر ثمر صائب

به جای میوه سر انگشت خود گزید و گذشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106546
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث