به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هزار حیف که دوران خط یار گذشت

شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت

چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را

که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت

حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد

ز جوش خط چه بر آن آتشین عذار گذشت

تو وعده می دهی و حسن بر جناح سفر

تو روز می گذرانی و روزگار گذشت

گهر به چشم صدف در کمین ریختن است

مگر حدیثی ازان در شاهوار گذشت؟

در آتشم چون گل از برگ خود، خوشا سر دار

که نوبهار و خزانش به یک قرار گذشت

غبار خاطر ازین بیشتر نمی باشد

که از خرابه من سیل باوقار گذشت

چه سود لوح مزارم ز خشت خم کردن؟

مرا که عمر به خمیازه و خمار گذشت

ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی؟

چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

یکی است مرتبه صدر و آستان پیشش

کسی که همچو تو صائب ز اعتبار گذشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت

که روز من به شتاب شب وصال گذشت

درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم

که نوبهار و خزانم به زیر بال گذشت

گرفت دامن من چون گلاب، گریه تلخ

چو گل به هفته عمری که بی ملال گذشت

کنون که گشت زمین گیر حیرت، آغوشم

ازین چه سود که بر خاکم آن نهال گذشت؟

چراغ کشته من در گرفت بار دگر

ز بس که یار ز خاکم به انفعال گذشت

اگر چه خضر بود ساقی و می آب حیات

نمی توان ز لب خشک چون سفال گذشت

مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من

نمی توانم ازین لقمه حلال گذشت

تمام حیرت دیدار و آه افسوسم

اگر چه زندگیم جمله در وصال گذشت

به کوچه قلم افتاد تا رهم صائب

به پیچ و تاب مرا عمر همچو نال گذشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

عنان دل ز من آن دلربا گرفت و گذاشت

چو دلپذیر نبودش چرا گرفت و گذاشت

عیار موجه بیتاب ما ز دریا پرس

که بارها سر زنجیر ما گرفت و گذاشت

فریب چشم پریشان نگاه او مخورید

که در دو روز هزار آشنا گرفت و گذاشت

ز انفعال مرا روی بازگشتن نیست

خوشا کسی که طریق خطا گرفت و گذاشت

ز گل مدار امید وفا که دست ازوست

که رنگ عاریتی از حنا گرفت و گذاشت

قدم ز ناف غزالان به کام شیر نهاد

سبکروی که طریق رضا گرفت و گذاشت

عنان من گل بی دست و پا کجا گیرد؟

که خار دامن من بارها گرفت و گذاشت

ز سختی دل سنگین خویش در عجبم

که همچو موم بی نقشها گرفت و گذاشت

نبود جوهر مردانگی زلیخا را

وگرنه دامن یوسف چرا گرفت و گذاشت؟

به درد من نتوان برد ره که دست مسیح

هزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذاشت

مشو مقید موج سراب این عالم

که خضر دامن آب بقا گرفت و گذاشت

ز پشت دست ندامت همیشه رزق خورد

کسی که دامن اهل صفا گرفت و گذاشت

مجو ز چرخ مروت که این سیاه درون

ز دست کور مکرر عصا گرفت و گذاشت

ز نقش روی به نقاش کن که هر کف خاک

هزار بار فزون نقش گرفت و گذاشت

مرا ازان سنگ کو شکر و شکوه هر دو بجاست

که استخوان مرا از هما گرفت و گذاشت

ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلم

ز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت

جهان سفله چو فرزند بی خطا صائب

مرا ز چرخ به دست دعا گرفت و گذاشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

مرا که داغ و کبابم چه دوزخ و چه بهشت

مرا که مست و خرابم چه کعبه و چه کنشت

نخست پیر خرابات چون قلم قط زد

برات روزی ما بر لب پیاله نوشت

به آب شور مرا کعبه کی فریب دهد؟

که مشربم شده خوگر به آب تلخ کنشت

به کلک قاعده دانی شکستگی مرساد

که توبه نامه ما با خط شکسته نوشت!

هزار بوسه سیراب می توان کردن

لب پیاله گر افتد به دست ما لب کشت

مرا که واله آن چاک سینه ام صائب

کجا گشاده شود دل ز کوچه باغ بهشت؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ز ناله گر دل بی برگ ما نوا می داشت

چو غنچه از گره خود گرهگشا می داشت

خبر ز عشق ندارد دل فسرده من

وگرنه آتش سوزنده زیر پا می داشت

هزار قافله هر دم ز خود سفر می کرد

اگر ز خویش سفرکرده نقش پا می داشت

به گرد چشم تو خواب غرور کی می گشت؟

شکست شیشه دلها اگر صدا می داشت

کجاست صائب آتش نفس، که وقت مرا

همیشه خوش به سخنهای آشنا می داشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

به این نشاط که دل سر به تیغ یار گذاشت

کدام تشنه لب خود به جویبار گذاشت؟

جواب خود حلال مرا چه خواهد گفت؟

ستمگری که ترا دست در نگار گذاشت

به یک دو بوسه کز آن سنگدل طلب کردم

حقوق خدمت صد ساله برکنار گذاشت؟

چنان فریفته حسن این چمن شده ام

که دست رد نتوانم به هیچ خار گذاشت

ز عجز، قدرت کارش تمام صورت بست

مصوری که شبیه تو نیمکار گذاشت

کجا به سایه بال هما کند اقبال؟

کسی که دامن دولت به اختیار گذاشت

نداشت عرصه میدان بیقراری من

که کوه صبر مرا عشق برقرار گذاشت

فسان تیزی رفتار گشت سنگ رهش

سبکروی که مرا دست زیر بار گذاشت

ز سخت رویی دشمن نمی شود مغلوب

مبارزی که به دشمن ره فرار گذاشت

گرفت روزن خورشید را به دود چراغ

سیه دلی که ترا خال بر عذار گذاشت

به جلوه ای که درین بحر کرد ابر بهار

هزار دانه گوهر به یادگار گذاشت

وفا به وعده ناکرده می کند صائب

همان که دیده ما را در انتظار گذاشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

ملامت از دل بیباک من فغان برداشت

ز سخت جانی من سنگ الامان برداشت

چو بار طرح گرانم همان به میزانش

اگر چه جنس مرا چرخ رایگان برداشت

مرا ز دست تهی نیست چون صدف گله ای

نمی توان به گهر مهرم از دهان برداشت

کدام بلبل آتش نفس به باغ آمد؟

که خون مرده دلان جوش ارغوان برداشت

نشد ز گرد یتیمی نصیب هیچ گهر

تمتعی که دل از خط دلستان برداشت

به تن علاقه نادان ز بیم رسوایی است

که تیر کج نتواند دل از کمان برداشت

اگر کریم بزرگی کند به جای خودست

ز چرخ سفله بزرگی نمی توان برداشت

خروش نغمه سرایان یکی هزار شده است

مگر ز عارض او نسخه گلستان برداشت؟

ز بحر می گذرد سیل من غبارآلود

چنین که شوق مرا دست از عنان برداشت

چرا غریب نباشد نوای ما صائب؟

که عشق، بلبل ما را ز آشیان برداشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت

ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت

ز سادگی است تمنای صحت از پیری

ز درد عمر، توقع صفا نباید داشت

پل شکسته به سیلاب بر نمی آید

ثبات، چشم ز قد دو تا نباید داشت

شکستگی نشود جمع با حلاوت عشق

شکر طمع زنی بوریا نباید داشت

سبک نساخته از دانه خویش را چون کاه

امید جاذبه از کهربا نباید داشت

به مزد دست اگر خرده ای نیفشانی

چو گل ز کس طمع خونبها نباید داشت

میسرست چو سر زیر بال خود بردن

نظر به سایه بال هما نباید داشت

ز کار تا نرود دست و پای سعی ترا

امید رزق ز دست دعا نباید داشت

اگر ز سنگ ملامت شکسته ای خود را

حذر ز گردش این آسیا نباید داشت

به قطع راه طلب زهد خشک کافی نیست

امید راهبری از عصا نباید داشت

به خاک غوطه زدن ناوک هوایی را

اشاره ای است که سر در هوا نباید داشت

به اشک تا بتوان دیده را جلا دادن

ز مردمان طمع توتیا نباید داشت

درین قلمرو ظلمت به جز ستاره اشک

دلیل و راهبر و رهنما نباید داشت

به روی کار ز سیمین بران قناعت کن

ز آبگینه نظر بر قفا نباید داشت

ز چشم کافر بیگانه خوی او صائب

توقع نگه آشنا نباید داشت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

اگر چه کعبه مقصد نصیب هر دل نیست

ز پا فتادن این راه، کم ز منزل نیست

بهار را به خزان پرده دار می گردند

شکسته رنگی عشاق از ته دل نیست

به مغز بیش رسد فیض گل چو دسته شود

ورگر نه زور جنون عاجز سلاسل نیست

مکش عنان به سخن از طلب که همچو قلم

سخن به راه کند رهروی که کاهل نیست

گذشتن از لب میگون یار دشوارست

وگرنه از می گلرنگ توبه مشکل نیست

بس است حلقه ماتم ز حلقه فتراک

مرا که نخل به جز دست و تیغ قاتل نیست

دل تو لنگر تسلیم را ز کف داده است

وگرنه موج خطر هیچ کم ز ساحل نیست

نکرد گریه ما در دل فلک تأثیر

گناه تخم چه باشد، زمین چو قابل نیست؟

به هر چه می کند آتش، سپند من راضی است

مرا امید شفاعت ز اهل محفل نیست

ز جام چشم غزالان خمار می شکنیم

دل رمیده ما در کمین محمل نیست

چه شد که بر فلک ناز می کند جولان؟

ز حال پرتو خود آفتاب غافل نیست

حجاب نیست ز هم حسن و عشق را صائب

میان ذره و خورشید چرخ حایل نیست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:16 AM

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست

وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست

سر کمند تغافل بلند افتاده است

به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست

فتاده است به آن رو شکسته رنگی من

حریف چهره من کان مومیایی نیست

نشد بریده به مقراض، رشته توحید

میانه سر منصور و تن جدایی نیست

برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم

دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست

چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟

به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست

در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟

کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:16 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106966
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث