به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز نوبهار جهان زینت تمام گرفت

شکوفه روی زمین را به سیم خام گرفت

شدند سوخته جانان امیدوار آن روز

که داغ لاله به کف جام لعل فام گرفت

ز غنچه، مستی بلبل دو روز بیش نبود

سزای آن که ز نو کیسه زر به وام گرفت!

تهی است جیب و کنارش ز دور باش حیا

اگر چه هاله به بر ماه را تمام گرفت

نمی توان به نظر کرد عشق را تسخیر

محیط را نتواند کسی به دام گرفت

چرا به حال غریبان نمی کنی اقبال؟

ترا که صبح بناگوش رنگ شام گرفت

سپهر سفله نگردد حجاب، قسمت را

صدف ز آب گهر در محیط کام گرفت

فغان که گریه شادی نمی تواند شست

حلاوتی که لب قاصد از پیام گرفت!

شکستگی نرسد خامه ترا صائب!

که از تو کار سخن رونق تمام گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت

فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت

نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان

شرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت

کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟

رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت

ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی من

به رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت

ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بود

کسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت

شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟

سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت

بس است سایه تیر تو استخوان مرا

مرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت

کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟

که دست کوته ما دامن دعا نگرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت

به خوش سیاه دلی ملک انتقال گرفت

چه حسن بود که از پرده تا برون آمد

جهان به زیر سراپرده جمال گرفت

ز دام و دانه چه پرواست مرغ زیرک را؟

نمی توان دل ما را به زلف و خال گرفت

عجب که آتش دوزخ به گرد من گردد

که آتشم به دل از تاب انفعال گرفت

دو چشم روشن خود باخت در تماشایش

ز مصحف رخ او هر کسی که فال گرفت

به یک پیاله مرا عالم دگر سازید

کز این جهان مکرر مرا ملال گرفت

هما گداخت چنان ز استخوان سوخته ام

کز سایه را نتواند به زیر بال گرفت

غزل نبود به این رتبه هیچ گه صائب

نوای عشق در ایام من کمال گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

زمانه را گل روی تو در بهار گرفت

بهشت را خط سبز تو در کنار گرفت

کمین دشمن دانا بلای ناگاه است

جنون عنان مرا وقت نوبهار گرفت

هوای گلشن فردوس بی غبار بود

چگونه سیب زنخدان او غبار گرفت؟

تو تا برآمدی از خانه مست و تیغ به دست

به هر دو دست سر خویش روزگارگرفت

قدم به خاک شهیدان عجب که رنجه کنی

چنین که پای ترا ناز در نگار گرفت

سفید گشتن چشم است صبح امیدش

ترا کسی که سر راه انتظار گرفت

عنان حسن گرفتن به خط میسر نیست

چگونه گرد تواند ره سواری گرفت؟

مرا ز سنگ ملامت چو کوهکن غم نیست

که جان سخت مرا بیستون عیار گرفت

به چشم وحشت من صیقل است ناخن شیر

ز بس که آینه ام خوی با غبار گرفت

به روی آب بود نقش بر جناح سفر

قرار چون خط مشکین بر آن عذار گرفت؟

کراست زهره شود سنگ راه من صائب؟

چنین که شوق ز دست من اختیار گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز روی گرم تو خورشید حشر نور گرفت

قیامت از لب چون پسته تو شور گرفت

نقاب شرم چو از روی آتشین برداشت

کلیم دست به رخسار شمع طور گرفت

دو صبح دست در آغوش یکدگر کردند

گلوی شیشه چو با ساعد بلور گرفت

چنان شکستگی دل ز پا فکند مرا

که نقش، پهلویم از نقش پای مور گرفت

ز آشیانه خفاش، دل سیه تر بود

رخ تو خانه چشم مرا به نور گرفت

دلی که داشتم از جان خود عزیزترش

کمان ابروی او از کفم به زور گرفت

نمی شوند ز نان سیر، دست چرخ مگر

خمیر مایه خلق از گل تنور گرفت!

ز چاه کلک من آید گهر برون صائب

چنان که طوفان جوش از دل تنور گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت

دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت

ز فیض حسن تو عالم آنچنان سیراب

که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت

ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم

به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت

یکی هزار شد امید، خاکساران را

ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت

قرار نامه سیاهی به خویش هر کس داد

چو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت

دل سیاه مرا رهنمای رحمت شد

چو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت

مگر به اشک ندامت سفید نامه شود

رخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت

من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟

که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت

عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای است

که رخت خوش به دود دل کباب گرفت

به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهات

ترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت

ز عدل عشق ندارم شکایتی صائب

اگر چه گنج خراج من از خراب گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

 

غرور حسن به خط از دماغ یار نرفت

ز ترکتاز خزان زین چمن بهار نرفت

اگر چه کرد قیامت نسیم نومیدی

امید من ز سر راه انتظار نرفت

ز خون فاخته دیوار بوستان غلطید

ز جای خویشتن آن سرو پایدار نرفت

ز ترکتاز خزان باخت رنگ هستی را

گلی که در قدم باد نوبهار نرفت

خوش است وصل که بی پرده جلوه گر گردد

به بوی پیرهن از چشم ما غبار نرفت

ز خاکمال اجل داد جان به صد خواری

به زیر تیغ تو هر کس به اختیار نرفت

فریب جلوه ساحل مخور چه نوسفران

که هیچ کشتی ازین بحر بر کنار نرفت

کدام شاخ گل آم پیاده در بستان؟

که آخر از دم سرد خزان سوار نرفت

رسیده ای به لب گور، کجروی بگذار

نگشته راست، به سوراخ هیچ مار نرفت

اگر چه باد خزان رفت پاک گلشن را

ز آشیانه ما بوی نوبهار نرفت

به یک دو هفته گل از شاخ اعتبار افتاد

خوشا کسی که به دنبال اعتبار نرفت

به فکرهای پریشان گذشت ایامش

کسی که همچو تو صائب به فکر یار نرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت

نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت

به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟

چنین که تشنه ما خوی با سراب گرفت

خیال لعل تو از دل کجا رود، هیهات

نمی توان نمک سوده از کباب گرفت

خراب حالی ازین بیشتر نمی باشد

که جغد را دل ازین خانه خراب گرفت

ز بس که بوی تو در مغز پیچیده است

توان ز بال و پر بلبلان گلاب گرفت

مگر عذار ترا شد زمان خط نزدیک؟

که خون مرا به جگر رنگ مشک ناب گرفت

کدام ساعت سنگین، دو چشم بخت مرا

درین زمانه پر انقلاب خواب گرفت؟

گرانترست ترا خواب غفلت از دل سنگ

وگرنه لعل ز خورشید آب و تاب گرفت

به جرعه ای دل گرم مرا کسی ننواخت

اگر چه روی زمین را به آفتاب گرفت

عیار غفلت ازین بیشتر نمی باشد

که آفتاب قیامت مرا به خواب گرفت

به روی مهر جهانتاب، ماه نو را دید

کسی که وقت سواری ترا رکاب گرفت

ز عشق کار جهان باز می شود صائب

خوشا کسی که توسل به آن جناب گرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست

ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست

درین زمانه چنان راه فیض مسدوست

که از شکاف دل امید روشنایی نیست

خوش است دردل شب دستگیری محتاج

عبادتی که نهانی بود ریایی نیست

ز بیقراری دراست تیغ بازی من

وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست

دل من و تو ز همصحبتان دیرینند

مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست

ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام

مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست

فغان که آبله در پرده می کند اظهار

شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست

خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب

هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:34 AM

غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت

خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت

نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد

ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد

ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت

به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست

ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت

ز سوز سینه ما هیچ کس نشد آگاه

ازین خرابه برون دود این کباب نرفت

نریخت تا گهر عاریت ز دامن خویش

غبار تیرگی از چهره سحاب نرفت

یکی هزار شد از وصل بیقراری من

به قرب دریا از موج پیچ و تاب نرفت

نظر به قطره و دریا یکی است نسبت من

چو ریگ، تشنگی من به هیچ آب نرفت

به آب خضر بنای حیات خود نرساند

کسی که بر سر پیمانه چون حباب نرفت

اگر چه صد در توفیق باز شد صائب

گدای ما ز در دل به هیچ باب نرفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:22 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106875
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث