به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دیوانه خموش به عاقل برابرست

دریای آرمیده به ساحل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق

با سرمه سیاهی منزل برابرست

دارد به چهره گوهر ما در محیط عشق

گرد یتیمیی که به ساحل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گریه می کنند

از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

رحم است بر کسی که نرست است از خودی

این قید با هزار سلاسل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده ام

دلجویی حبیب به صد دل برابرست

در زیر پای سدره و طوبی است مرقدش

هر کشته را که جلوه قاتل برابرست

می رقصی از نشاط می ناب، غافلی

کاین رقص با تپیدن بسمل برابرست

فهم رموز عشق ز ا دراک برترست

اینجا شعور عالم و جاهل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق

از پا فتادنی که به منزل برابرست

آخر به وصل شمع چو پروانه می رسد

هر دیده را که روشنی دل برابرست

در کشوری که عشق گرانمایه، گوهری است

در یتیم و آبله دل برابرست

صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن

یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

 

آزادگی به سلطنت جم برابرست

دست ز کار رفته به خاتم برابرست

گردی است خط یار که چون خاک کربلا

در منزلت به خون دو عالم برابرست

بیکس نواز باش که هر طفل بی پدر

در منزلت به عیسی مریم برابرست

هر حلقه ای که نیست در او ذکر حق بلند

در چشم ما به حلقه ماتم برابرست

ما آبروی خویش به گوهر نمی دهیم

بخل بجا به همت حاتم برابرست

ما همچو غنچه از دل پر خون خویشتن

داریم گوشه ای که با عالم برابرست

دلهای داغدار بود کعبه امید

شورابه سرشک به زمزم برابرست

نقد حیات در گره غنچه بسته است

عمر گل شکفته به شبنم برابرست

چون سرو تازه روی نباشد تمام عمر؟

بی حاصلی به حاصل عالم برابرست

از سینه هر دمی که برآید به یاد دوست

صائب به عمر جاوید آن دم برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

ما را کلاه فقر به افسر برابرست

سد رمق به ملک سکندر برابرست

تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان

در کام مور، خاک به شکر برابرست

میزان عدل میل به یک سو نمی کند

اینجا عیار سنگ به گوهر برابرست

این گریه ای که هست گره در گلو مرا

هر قطره اش به دانه گوهر برابرست

از فیض عشق در قدح لاله رنگ ماست

خونابه ای که با می احمر برابرست

در کام ماهیی که به تلخی برآمده است

دریای تلخ و شور به کوثر برابرست

پیش کسی که سلطنت فقر یافته است

جمعیت حواس به لشکر برابرست

دستی که از فراق تو بر دل نهاده ایم

در قطع راه شوق به شهپر برابرست

بر آتشی که در جگر ما نهفته است

همواری سپهر به صرصر برابرست

در قلزمی که حیرت دیدار ناخداست

موج عنان گسسته به لنگر برابرست

مهر خموشیی که مرا بر دهن زدند

آوازه اش به طبل سکندر برابرست

با بادبان کشتی بی دست و پای مرا

پای به خواب رفته لنگر برابرست

صائب به چشم هر که ز دریادلان شده است

بخت سیه گلیم به عنبر برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

مردن به درد عشق به دنیا برابرست

با زندگی خضر و مسیحا برابرست

نقش برون پرده رازست چشم تو

ورنه شکوه قطره و دریا برابرست

در اوج اعتبار به عزلت توان رسید

مرغ شکسته بال به عنقا برابرست

یوسف چسان دلیر تماشای خود کند؟

یعقوب در کمین و زلیخا برابرست

آیینه تنگدل نشود از هجوم عکس

پیشانی گشاده به صحرا برابرست

هر گوشه ای که گوشه چشمی در او بود

گر چشم سوزن است به دنیا برابرست

در چار فصل چون نبود سرو تازه روی؟

بی حاصلی به حاصل دنیا برابرست

آنجا که شرم حسن به غور سخن رسد

ضبط نگه به عرض تمنا برابرست

در شب مشو دلیر به عصیان که از نجوم

چندین هزار دیده بینا برابرست

لعل لبی که تشنه به خون دل من است

خاکش به خون باده حمرا برابرست

قربانیان نگاه پریشان نمی کنند

محو ترا همیشه تماشا برابرست

در چشم عارفی که به مغز جهان رسید

صبح نشاط با کف دریا برابرست

در پله ای که سنگدلیهای کعبه است

ریگ روان و آبله پا برابرست

با درد عشق، طاقت و بیطاقتی یکی است

تمکین کوه و کاه در اینجا برابرست

حسنی که در لباس بود آب و رنگ او

در چشم ما به صورت دیبا برابرست

صائب اگر به دیده انصاف بنگری

آن خال دلنشین به سویدا برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

سرچشمه نشاط دل پاک گوهرست

تا دل شکفته است، سخن تازه و ترست

جز حرف تلخ عشق کز او تازه است جان

دل می گزد اگر همه قند مکررست

مجنون پاکباز بود فارغ از حساب

دیوانه را چه کار دیوان محشرست؟

حقی که هست دختر رز را به میکشان

در پیش حق شناس به از شیر مادرست

تخت است دل چو از غم ایام شد سبک

سر چون گران شود ز می لعل، افسرست

ماه تمام، گاه شود بدر و گه هلال

دوری که برقرار بود دور ساغرست

باشد به خون غم می گلرنگ تشنه تر

شاهین اگر چه تشنه به خون کبوترست

هر چند می کند می گلرنگ کار خویش

از دست ساقیان گل اندام خوشترست

در بحر بیکنار نگیرد قرار موج

هر ناز او مقدمه ناز دیگرست

زان تیغ الحذر که ز پیچ و خم میان

در چشم موشکاف، سراپای جوهرست

زین صیدها که هست درین طرفه صیدگاه

در پای خم شکار بط می نکوترست

صائب کجا ز درگه صاحبقران رود؟

دولت درین سرا و گشایش درین درست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

پرواز من به بال و پر تیغ و خنجرست

هر زخم، مرغ روح مرا بال دیگرست

ما صلح کرده ایم ز گلشن به درد و داغ

آتش گل همیشه بهار سمندرست

تخت است دل ز وسوسه چون آرمیده شد

سر چون ز فکر پوچ تهی گشت افسرست

پای شکسته بر سر زانوی منزل است

دست ز کار رفته در آغوش دلبرست

از آرزوی جنت دربسته فارغ است

آن را که سر به جیب کشیدن میسرست

موی میان نازک پرپیچ و تاب اوست

تیغ برهنه ای که سراپای جوهرست

خودبینی از حیات ابد سنگ راه توست

از آب خضر، آینه سد سکندرست

از جاده بی نیاز بود رهنورد شوق

کلکی که کجروست مقید به مسطرست

صائب به سیم و زر نتوان شد ز اغنیا

آن را که هست چهره زرین توانگرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

 

آن را که در وطن لب نانی میسرست

سی شب ز ماه عید سرایش منورست

در خانه های کهنه بود مور و مار بیش

حرص و امل به طینت پیران فزونترست

ارباب احتیاج اگر آبروی خویش

گردآوری کنند، به از عقد گوهرست

هرگز نگردد آینه را دل به آب صاف

ظلمت ز آب خضر نصیب سکندرست

در کنه ذات، فکر به جایی نمی رسد

دریای بیکنار چه جای شناورست؟

فردی که ساده است نیارند در حساب

دیوانه را چه کار به دیوان محشرست؟

از بس گزیده است سلامت روی مرا

موج خطر به چشم من آغوش مادرست

در قطره ای چه جلوه کند بحر بیکنار؟

در چشم مور ملک سلیمان محقرست

صائب به غیر نامه عالم نورد من

هر نامه ای که هست و بال کبوترست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

خال لب تو داغ دل آب کوثرست

پنهان تبسمت نمک شور محشرست

حالا به فکر دلبری افتاده ابرویت

تیغ برهنه روی تو نوخط جوهرست

تنها نه من دل پری از باغ می برم

شبنم هم از تبسم رسوای گل، ترست

کی رو ز تلخرویی دریا به هم کشد؟

ابر مرا معامله با آب گوهرست

دارد خبر ز آه من و تنگنای چرخ

هر شعله ای که در قفس تنگ مجمرست

پرویز داغ غیرت خود را علاج کرد

شیرین تندخوی همان داغ شکرست

از آستان عشق به جایی نمی رود

صائب یکی ز حلقه به گوشان این درست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

رویی کز او نریخته است آبرو کجاست؟

ابرتری که تازه شود جان ازو کجاست؟

تا چون حریم کعبه بگردم به گرد او

یارب درین جهان دل بی آرزو کجاست؟

از تهمت است پیرهن ماه مصر چاک

دامان عصمتی که ندارد رفو کجاست؟

هر چند صیقلی کند آیینه روی خویش

آن جوهری که با تو شود روبرو کجاست؟

چون طوطیان ز من نکشد آبگینه حرف

جز عکس خود مرا طرف گفتگو کجاست؟

آبی جز آب تیغ که از چشم شور خلق

لب تشنه را گره نشود در گلو کجاست؟

صائب ز بس که بر سر هم ریخته است دل

ره شانه را به کاکل آن فتنه جو کجاست؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست

آن طوطیم که آینه دارم دل خودست

دستم نمی رسد به گریبان ساحلی

زین بحر بیکنار کنارم دل خودست

هر مشکلی که بود گشودم به زور فکر

مانده است عقده ای که به کارم دل خودست

چون ماه چارده به سر خوان آفتاب

پیوسته رزق جان فگارم دل خودست

از دیگران چراغ نخواهد مزار من

کز سوز سینه شمع مزارم دل خودست

از شرم نیست بال و پر جستجو مر

چون باز چشم بسته شکارم دل خودست

فارغ ز نور عاریه چون چشم روزنم

خورشید و ماه لیل و نهارم دل خودست

صائب به سرمه دگران نیست چشم من

روشنگر دو دیده تارم دل خودست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106545
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث