به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آسودگی به کنج قناعت نشستن است

سیر بهشت در گره چشم بستن است

هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش

بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است

ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده است

غافل که حد شکر، لب از شکر بستن است

طفلی است راه خانه خود کرده است گم

هر ناقصی که در صدد عیب جستن است

شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاه

خال تو چون سپند درانداز جستن است

ما از شکست توبه محابا نمی کنیم

چون زلف، حسن توبه ما در شکستن است

کفاره شراب خوریهای بی حساب

هشیار در میانه مستان نشستن است

غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوش

موی سفید، رشته به انگشت بستن است

درمان ما که سوخته ایم از فراق می

چون داغ لاله در دل ساغر نشستن است

بستن به گوشه دل عشاق، خویش را

دامان خود به شهپر جبریل بستن است

صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش

در رهگذار سیل، فراغت نشستن است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

آسودگی به گوشه عزلت نشستن است

سررشته امید ز عالم گسستن است

پرداختن ز پرورش تن به جان پاک

از کار گل به آب خضر دست شستن است

در سینه همچو لاله گره کردن آه را

پیوند خود ز عالم بالا گسستن است

گفتار دلخراش به نازکدلان فقر

مینا به راه آبله پایان شکستن است

این خرده حیات که دل بسته ای بر آن

چون دانه سپند درانداز جستن است

پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلق

بر روی زنگیان در آیینه بستن است

سر تافتن ز مصلحت عقل بهر نفس

از بهر تیر بال هما را شکستن است

از گریه دروغ، اثر چشم داشتن

از چشمه سار گوهر شهوار جستن است

انداختن بساط اقامت به زیر چرخ

در راه سیل پای به دامن شکستن است

عریان شو از لباس تعلق که در سلوک

سد ره است اگر همه احرام بستن است

بستن ره سؤال به ارباب احتیاج

صائب به روی خود در توفیق بستن است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

راز نهان ز سینه در انداز جستن است

از زور باده شیشه ما در شکستن است

گفتن به آه درد دل خود ز بیکسی

مکتوب خود به بال و پر تیر بستن است

جستن مراد خود ز خسیسان دل سیاه

سوزن ز کاهدان شب تاریک جستن است

روزی طلب ز درگه حق کن که پیش خلق

لب بازکردنت در توفیق بستن است

بیخود به طوف کعبه روان شو که با خودی

احرام بستن تو چو زنار بستن است

گفتم کنم به گوشه نشینی علاج نفس

غافل که سرفرازی سگ در نشستن است

صائب ز سینه زنگ زدودن به اشک گرم

داغ کلف ز آینه ماه شستن است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

احوال دل ز دیده خونبار روشن است

حال درون خانه نمایان ز روزن است

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند

استاده است شمع و همان گرم رفتن است

در انتظام کار جهان اهتمام خلق

مشق جنون به خامه فولاد کردن است

جوهر بس است بیضه فولاد را حصار

آن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟

دست و دهن اگر چه نماید تنور رزق

نسبت به دست کوته ما چاه بیژن است

شستن به اشک، گرد کدورت ز روی دل

آیینه را به دامن تر پاک کردن است

ظالم به مرگ سیر نگردد ز خون خلق

در خواب، کار تشنه لبان آب خوردن است

دل چون کمال یافت نهد پای بر فلک

چون دانه خوشه گشت رجوعش به خرمن است

صائب ز خود برآی که شرط طریق عشق

گام نخست از خودی خود گذشتن است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:34 PM

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است

از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟

فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است

آنجا که خار دست به ترکش زند، چو گل

پیشانی گشاده به جای سپر بس است

از بهر برفروختن چهره امید

یک قطره اشک گرم به وقت سحر بس است

جرم سفینه تو که بر سنگ خورده است

نومید بازگشتن موج خطر بس است

بیخوابی که چشم تو ترسیده است ازو

سود حقیقی تو همان از سفر بس است

از زلف یار و از دهنش نکته ای بگو

درس مطول و سخن مختصر بس است

گر امتیاز نام بود مطلب از اثر

این امتیاز کز تو نماند اثر بس است

خاک من و سبو ز خرابات مشرب است

بالین ز دست خویش مرا زیر سر بس است

از یک سخن حقیقت هر کس عیان شود

بهر نمونه از صدفی یک گهر بس است

صائب مرا به سرمه خلق احتیاج نیست

آن خط مشکبار را در نظر بس است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

هر چند چشم مست تو هشیار عالم است

با بوالهوس شراب مخور، کار عالم است

از درد عشق، روی به خوناب شسته ای است

هر گل که در سراسر گلزار عالم است

دیوانه ای که چشم غزالش پلنگ بود

امروز رام کوچه و بازار عالم است

در راه دل، پیاده دنبال مانده ای است

هر چند عقل، قافله سالار عالم است

جز عارفی که از خودی آزاد گشته است

هر کس که هست صورت دیوار عالم است

بر هر دلی که خواب گران پرده دار شد

در آرزوی دولت بیدار عالم است

بر خود زبان آتش سوزان کند دراز

چون خار هر که در پی آزار عالم است

در چشم عارفان جهان ابر رحمتی است

این غفلتی که پرده زنگار عالم است

از قید سنگ می شود آخر شرر خلاص

رحم است بر کسی که گرفتار عالم است

داند به سیم قلب گران ماه مصر را

آن پاک دیده ای که خریدار عالم است

از ره مرو که دیده شیر حوادث است

گر روشنایی به شب تار عالم است

لب تشنه ای است کآب نمی داند از سراب

بیچاره ای که واله رخسار عالم است

صائب مرا به خواب نخواهد گذاشتن

بیدار دولتی که نگهدار عالم است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

 

هر نقش دلکشی که بر ایوان عالم است

نقش برون پرده آن جان عالم است

با تشنگی بساز که دل آب چون شود

بی چشم زخم، چشمه حیوان عالم است

در غیرتم که از سر زلف سیاه کیست

شوری که در دماغ پریشان عالم است

غافل که داده است گریبان به دست برق

چشمی که محو چهره خندان عالم است

از دست و پا زدن نشود آرمیده بحر

کوه شکیب، لنگر طوفان عالم است

خواهد شدن به رغم حسودان عزیز مصر

این جان بیگنه که به زندان عالم است

بی چشم زخم نیست، اگر توتیا شده است

گوی سری که در خم چوگان عالم است

آسوده ای به عالم امکان اگر بود

از راه رحم نیست، ز نسیان عالم است

بازی مخور که شیره جانهاست یکقلم

شیرینیی که در شکرستان عالم است

در چشم عارفان، ورق باد برده ای است

تختی که تکیه گاه سلیمان عالم است

صائب چه لازم است عاقل شویم ما؟

شور جنون ما نمک خوان عالم است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

در زیر تیغ یار که سرها در او گم است

داریم حیرتی که نظرها در او گم است

زین آب زیر کاه، که چرخ است و کهکشان

ایمن مشو که موج خطرها در او گم است

هستی است شکری که ازو چهر می چکد

زهری است نیستی که شکرها در او گم است

آب گهر به وصف گهر ترزبان بس است

لاف از هنر مزن که هنرها در او گم است

دارم زیاد زلف بناگوش زیب او

شام خوشی که فیض سحرها در او گم است

مژگان تاب خورده اشک آفرین ماست

امروز رشته ای که گهرها در او گم است

پیشانی گشاده سختی کشان بود

همواریی که کوه و کمرها در او گم است

داده است فیض عشق به ما پاشکستگان

از خویش رفتنی که سفرها در او گم است

محرم نه ای تو، ورنه به هر موی داده اند

پیچیده نامه ای که خبرها در او گم است

دست ز کار رفته ارباب حیرت است

برگ فتاده ای که ثمرها در او گم است

صائب که یاد می کند از اشک تلخ ما؟

در قلزمی که آب گهرها در او گم است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

ای روح، سیر عالم امکان چه لازم است؟

رفتن به پای خویش به زندان چه لازم است؟

ای قطره چون قرار نداری به دست ابر

بیرون شدن ز قلزم و عمان چه لازم است؟

زهر فنا چو عاقبت کار خوردنی است

خوردن فریب چشمه حیوان چه لازم است؟

نیکی ثمر در آب روان زود می دهد

با تیغ او مضایقه جان چه لازم است؟

عشق بلند در گرو قهر و لطف نیست

دشنام فاش و خنده پنهان چه لازم است؟

چون باد صبح کار مرا می کند تمام

بر شمع من فشاندن دامان چه لازم است؟

در جنگ، می کند لب خاموش کار تیغ

دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟

چون درد کامرانی خود می کند دواست

اظهار درد پیش طبیبان چه لازم است؟

وحشت چو رو دهد همه جا کنج عزلت است

رفتن به کوه و دشت و بیابان چه لازم است؟

چون می شود به صبر شکر زهر عادتی

منت کشیدن از شکرستان چه لازم است؟

در وقت خود، چو غنچه گره باز می شود

ممنون شدن ز ناخن و دندان چه لازم است؟

چون بندگی به شرط نمودن نه کار توست

صائب قبول کردن احسان چه لازم است؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

نقد نشاط در دل گنجینه خم است

این گنج در عمارت دیرینه خم است

جام جهان نما که در او راز می نمود

در زنگبار خجلت از آیینه خم است

مگذار شیخ را که به میخانه بگذرد

کان خودپرست دشمن دیرینه خم است

علمی که سرخ رویی یونانیان ازوست

چون نیک بنگری همه در سینه خم است

صائب خمار دست نمی دارد از سرم

چندان که خشت بر سر گنجینه خم است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106779
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث