به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست

این تیغ در نیام ز بیجوهری بجاست

غیر از خط تو، خط که را ای بهار صنع

در آفتابروی قیامت تری بجاست؟

ایمان به خط سبز تو آورد هر که بود

چشم سیاه مست ترا کافری بجاست

حرفی است این که سرمه شود مهر خامشی

چشم ترا ز سرمه زبان آوری بجاست

باران اگر چه نیست بجا در زمین شور

با زاهدان خشک زمستان تری بجاست

آیینه را گزیر نباشد ز پشت و روی

تا دین به جای خویش بود کافری بجاست

از بخل نیست راز حقیقت نهفته روی

در شیشه این شراب ز بی ساغری بجاست

کم نیست ز آب خضر، اثرهای پایدار

ز آیینه قصر دولت اسکندری بجاست

شیرازه نظام جهان است راستی

تا این علم بپای بود لشکری بجاست

زنار می شود کمر بندگی ترا

تا در دل تو داعیه سروری بجاست

عمر دراز قسمت بی حاصلان شود

صد سال سرو در چمن از بی بری بجاست

نتوان به دخل زلف سخن را ز دست داد

هم بت شکن به موقع و هم بتگری بجاست

از سر هوای جاه به افسون نمی رود

تا سر به جای خویش بود سروری بجاست

الزام خصم، کار فرومایگان بود

صائب گذشت اگر ز سر داوری بجاست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

میگون لبی که مست و خرابم

سرچشمه ای که سیر ز آبم کند کجاست؟

دریادلی که از قدح بی شمار می

فارغ ز فکر روز حسابم کند کجاست؟

عمری است تا ز جسم گرانجان در آتشم

سیل سبکروی که خرابم کند کجاست؟

کرده است تلخ دیده بیدار عیش من

شیرین فسانه ای که به خوابم کند کجاست؟

چون لاله شد دلم سیه از تنگنای شهر

دشتی که خوش عنان چو سرابم کند کجاست؟

چون گل ز هرزه خندی بیجای خود ترم

سوز محبتی که گلابم کند کجاست؟

بند زبان من شده در بزم وصل، هوش

پیمانه ای که رفع حجابم کند کجاست؟

لرزان ز سردسیر صباحت رسیده ام

حسن برشته ای که کبابم کند کجاست؟

صائب سخن رسی که درین قحط سال هوش

گوشی به فکرهای صوابم کند کجاست؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

دندان نماند و حرف طرازی همان بجاست

برچیده گشت مهره و بازی همان بجاست

روز قیامت و شب هجران به سر رسید

وین راه را چو زلف درازی همان بجاست

سودی نداد سلسله پردازی جنون

کز نقش پای، سلسله سازی همان بجاست

صد بار اگر چو ماه، مرا چرخ بشکند

خورشید را شکسته نوازی همان بجاست

هر چند سوخت عشق حقیقی دل مرا

دلبستگی به عشق مجازی همان بجاست

در ابر خط نهفته نشد آفتاب تو

روی ترا نظاره گدازی همان بجاست

هر چند حسن را ز ستم توبه داد خط

در چشم یار عربده سازی همان بجاست

آلوده شد ز لوث ریا دامن زمین

پاکی خرقه های نمازی همان بجاست

صائب چو شانه گر چه مرا دست خشک شد

با زلف یار دست درازی همان بجاست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

خط سر زد و تغافل او همچنان بجاست

گل کوچ کرد و گوش کر باغبان بجاست

ایمن مشو ز خصمی تیغ زبان که شمع

در بوته گداز بود تا زبان بجاست

کو سینه ای که داغ عزیزان ندیده است؟

اینک هزار لاله درین بوستان بجاست

آیینه خانه دل ما بی غبار نیست

چندان که سرمه واری ازین خاکدان بجاست

عهد شباب رفت و همان مست غفلتیم

شد نوبهار و زحمت خواب گران بجاست

جان را ببین کدام به تلخی سپرده اند؟

از طوطیان شکر، ز هما استخوان بجاست

کج بحث، راستی ز طبیعت برون برد

پهلو تهی نمودن تیر از کمان بجاست

صائب زبان کلک سخن آفرین ماست

امروز شعله ای که درین دودمان بجاست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت

ابر بهار، رنگ قیامت به خاک ریخت

گفتی به جای قطره باران درین بهار

دامان پر گل از کف گردون به خاک ریخت

چون سینه صدف گهر آبدار کرد

هر شبنمی که گل به گریبان خاک ریخت

آینه رویی از جگر خاک جلوه کرد

هر قطره عرق که ازان روی پاک ریخت

ماند چگونه نامه مستان سیاهروی؟

زان اشک بی شمار که از چشم تاک ریخت

هر نخل آرزو که دل از روی شوق بست

چون نخل موم ازین نفس شعله ناک ریخت

رویم ز اشک شور نمکزار گشته است

یارب که این نمک به دل چاک چاک ریخت؟

آورد سر برون ز گریبان بخت سبز

چون شیشه هر که جرعه خود را به خاک ریخت

صائب نگاه یار که می می چکد ازو

در جام ما برای چه زهر هلاک ریخت؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

شد یوسف آنکه رشته حب الوطن گسیخت

آمد برون ز چاه، کسی کاین رسن گسیخت

چشم مرا به ابر بهاران چه نسبت است؟

کز زور گریه رشته مژگان من گسیخت

از بخت نارسا نکنم شکوه، چون کنم؟

آن یوسفم که بر لب چاهم رسن گسیخت

صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود

ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت!

ای بیستون ز سنگ چه پا سخت کرده ای؟

برخیز از میان، کمر کوهکن گسیخت

از دستبرد رشک زلیخا که کور باد

پای نسیم مصر ز بیت الحزن گسیخت

تا رفت دل ز سینه دگر روز خوش ندید

این خون گرفته شمع، عبث از لگن گسیخت

روزی که تیغ داد زلیخا به مصریان

سر رشته امید من از پیرهن گسیخت

از امن گاه گوشه خلوت برون میا

زان شمع کشته شد که دل از انجمن گسیخت

حرفی بگو که باعث دلبستگی شو

صائب به ذوق دام تو از صد چمن گسیخت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

با زلف پر شکن دل نادیده کام ساخت

از دانه مرغ ما به گرههای دام ساخت

خورشید در دو هفته کند ماه را تمام

حسن تو کار من به نگاهی تمام ساخت

هر چند هست بی ادبی خواهش دگر

زان لب نمی توان به جواب سلام ساخت

خواهد به فکر حلقه آغوش ما فتاد

سروی که طوق فاخته را خط جام ساخت

با بلبلان مضایقه در می کجا کند؟

شاخ گلی که آب روان را مدام ساخت

آیینه رخ تو مگر آب خضر بود؟

کز موم سبز، طوطی شیرین کلام ساخت

از دست داد دامن دریا به یک حباب

هر پست فطرتی که ز ساقی به جام ساخت

بی حاصلی که گشت بدآموز آرزو

از طفل مشربی به ثمرهای خام ساخت

صائب دلش ز وضع مکرر سیاه شد

چون لاله غافلی که به عیش مدام ساخت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

آن روی لاله رنگ مرا در نقاب سوخت

در پرده سحاب مرا آفتاب سوخت

پروانه را نسوخت ز فانوس اگر چه شمع

رویش مرا به پرده شرم و حجاب سوخت

خاکستری است گریه آتش عنان من

در پرده های دیده من بس که خواب سوخت

شد زرد خط سبز ازان روی آتشین

چون سبزه ضعیف که در آفتاب سوخت

هر چند عاجزیم حذر کن ز اشک ما

کز گریه داغ بر دل آتش کباب سوخت

نگذاشت آب در جگرم آه آتشین

در برگ گل ز تندی آتش گلاب سوخت

چون زلف، راه عشق سیاهی کند ز دور

از بس نفس درین ره پر پیچ و تاب سوخت

فیضی نبردم از می گلرنگ نوبهار

چون لاله در پیاله من این شراب سوخت

سنگین فتاده خواب تو، ورنه فغان من

در چشم نرم مخمل بیدرد خواب سوخت

از مرحمت به مرهم کافور غوطه داد

صائب اگر کتان مرا ماهتاب سوخت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت

دردی که ماند بر جگر لاله زار ریخت

بی وقت هر که همچو صدف لب نکرد باز

ابر بهارش آب گهر در کنار ریخت

عاشق به شوربختی من نیست در جهان

برخاستم ز جا، نمکم از کنار ریخت

هر جا که شد ترانه ما انجمن فروز

گردید آب نغمه و از زلف تار ریخت

شور جزا، ذخیره فردای خویش را

امروز بر جراحت این دل فگار ریخت

از رشک قرب شانه دلم شاخ شاخ شد

این زهرگویی از بن دندان مار ریخت

آن کس که دشنه در گذر ما به خاک کرد

در رهگذار برق سبکسیر، خار ریخت

با ترک هستی از غم ایام فارغم

آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت

مشاطه دماغ پریشان عالم است

صائب هر آنچه از قلم مشکبار ریخت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

شب گذشته دل از زلف پر شکن می گفت

غریب بود، ز حب الوطن سخن می گفت

گهر چو کرد وداع صدف عزیز شود

عزیز مصر به یعقوب این سخن می گفت

اگر پیاله سراپا دهن نمی گردید

که حرف بوسه ما را به آن دهن می گفت؟

ازان خموش به کنجی نشسته بودم دوش

که شرح حال مرا شمع انجمن می گفت

هلال واری ازان سینه دید و رفت از دست

گلی که روز وز شب از چاک پیرهن می گفت

همیشه آه هوادار لاله رویان بود

نسیم تا نفس آخر از چمن می گفت

چو غنچه مشت زری عندلیب اگر می داشت

هزار نکته رنگین به یک دهن می گفت

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107103
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث