به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

آن بلبلم که باغ و بهارم دل خودست

آن طوطیم که آینه دارم دل خودست

دستم نمی رسد به گریبان ساحلی

زین بحر بیکنار کنارم دل خودست

هر مشکلی که بود گشودم به زور فکر

مانده است عقده ای که به کارم دل خودست

چون ماه چارده به سر خوان آفتاب

پیوسته رزق جان فگارم دل خودست

از دیگران چراغ نخواهد مزار من

کز سوز سینه شمع مزارم دل خودست

از شرم نیست بال و پر جستجو مر

چون باز چشم بسته شکارم دل خودست

فارغ ز نور عاریه چون چشم روزنم

خورشید و ماه لیل و نهارم دل خودست

صائب به سرمه دگران نیست چشم من

روشنگر دو دیده تارم دل خودست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

دستی که ریزشی نکند شاخ بی برست

نخلی که میوه ای ندهد خشک بهترست

زنهار تن به سایه بال هما مده

تا آفتابروی قناعت میسرست

از ناله مس مکن، نکند گوش اگر فلک

گل گوش هوش دارد اگر باغبان کرست

گر پاکشی به دامن خود، به ز جنت است

ور حفظ آبروی کنی، به ز کوثرست

دنیا پرست روی به عقبی نمی کند

هر هفت، پیش زشت به از هفت کشورست

در زیر پای عشق فتاده است آسمان

عشق این سواد را، تل الله اکبرست

از نعل واژگون مرو از راه زینهار

در زیر موج ریگ روان آب کوثرست

صائب کسی که گوشه عزلت گزیده است

در چشمها عزیز چو گوگرد احمرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

از آه، حسن را خطر بی نهایت است

خط بر چراغ حسن تو دست حمایت است

بیدار از نسیم قیامت نمی شود

در هر دلی که ناله نی بی سرایت است

ذرات را به وجد درآورد آفتاب

یک زنده دل تمام جهان را کفایت است

تشویش دل تمام ز طول امل بود

هر فتنه ای که هست دین زیر رایت است

افسردگی است سنگ ره رهروان عشق

گرمی درین طریق، چراغ هدایت است

غلطان شود گهر چو صدف دلپذیر نیست

از تنگنای چرخ چه جای شکایت است؟

صائب ز خصم سفله شکایت ز عقل نیست

ورنه ز چرخ شکوه من بی نهایت است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب

در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است

مشمار سهل رخنه گفتار خویش را

کاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است

دست ز کار رفته ز برگ است بیشتر

در کشوری که سیب ذقن بی نهایت است

در غربت است چشم حسودان به زیر خاک

این چاه در زمین وطن بی نهایت است

از مستمع گشوده شود چشمه سخن

هر جا سخن کش است، سخن بی نهایت است

دندان به دل فشار که بر خوان روزگار

این لقمه های دست و دهن بی نهایت است

جای دو مغز در ته یک پوست بیش نیست

در تنگنای چرخ دو تن بی نهایت است

صائب سخن پذیر درین روزگار نیست

ورنه مرا به سینه سخن بی نهایت است

زان غنچه لب شکایت من بی نهایت است

تنگ است وقت، ورنه سخن بی نهایت است

در سینه گشاده من درد و داغ عشق

چون نافه در زمین ختن بی نهایت است

پرهیز در زمان خط از یار مشکل است

در نوبهار، توبه شکن بی نهایت است

ماه تمام می کند ایجاد هاله را

تا شمع روشن است لگن بی نهایت است

چون میوه در تو تا رگ خامی به جای هست

گردن مکش، که دار و رسن بی نهایت است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

روی ترا به زلف معنبر چه حاجت است؟

این شعله را به بال سمندر چه حاجت است؟

دربند زلف و کاکل عنبرفشان مباش

حسن ترا سیاهی لشکر چه حاجت است؟

بی خال، چهره تو دل از دست می برد

خورشید را به یاری اختر چه حاجت است؟

شبنم به آفتاب کجا آبرو دهد؟

گوش ترا به حلقه گهر چه حاجت است؟

دریاکشان می از دل خم نوش می کنند

آن را که ظرف هست به ساغر چه حاجت است؟

بال هما را به سایه نشینان گذاشتیم

با داغ عشق، زینت افسر چه حاجت است؟

احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است

عرض نیاز تشنه به کوثر چه حاجت است؟

هر جا که شعر صائب شیرین کلام هست

آب حیات و چشمه کوثر چه حاجت است؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟

با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟

روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟

آتش چو سرکش است به دامان چه حاجت است؟

دریای آرمیده به آشوب تشنه است

شور مرا به سلسله جنبان چه حاجت است؟

از دامن است شعله جواله بی نیاز

گرداب را به شورش طوفان چه حاجت است؟

آتش گل همیشه بهارست عشق را

پروانه را به سیر گلستان چه حاجت است؟

زندان بود به مردم خودبین سواد شهر

از خود رمیده را به بیابان چه حاجت است؟

عالم به چشم آینه گردد سیه ز آب

دل زنده را به چشمه حیوان چه حاجت است؟

باشد ز چوب منع دربسته بی نیاز

با جبهه گرفته به دربان چه حاجت است؟

از سینه های چاک بود فتح باب دل

این در چو باز شد به گریبان چه حاجت است؟

ریزش چه کار با دل بی آرزو کند؟

آن را که تخم سوخت به باران چه حاجت است؟

گلچین چه گل ز گلشن دربسته می برد؟

با روی شرمناک، نگهبان چه حاجت است؟

اکنون که سوخت گرمی پرواز بال من

دیگر مرا به شمع شبستان چه حاجت است؟

از دل، گرفتگی به تماشا نمی رود

نقش و نگار بر در زندان چه حاجت است؟

ما خون خود حلال به تیغ تو کرده ایم

از خاک ما کشیدن دامان چه حاجت است؟

پیری ز میل سیب زنخدان حجاب نیست

در میوه بهشتی به دندان چه حاجت است؟

شد رهنما به حق چو مرا درد بی دوا

صائب دگر به ناز طبیبان چه حاجت است؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

پوشیدن نظر ز جهان عین حکمت است

قطع نظر ز خلق کمال بصیرت است

چشمی که باز کردن آن به ز (بستن است)

در عالم مشاهده آن چشم عبرت است

چشم صفا مدار ز گردون ( )

کاین آسیا همیشه پر از گرد کلفت است

بینایی نظر به مقامی نمی رسد

دارالامان مردم آگاه، حیرت است

بی پاس شرع، وضع جهان مستقیم نیست

قانون حفظ صحت عالم، شریعت است

فرمان پذیر شرع چو گشتی به امر و نهی

ناکردنی است هر چه خلاف مروت است

چون هست بر جناح سفر، بهر اعتبار

بال هما صحیفه عنوان دولت است

آگاه را سفیدی مو تازیانه ای است

در دیده های نرم، رگ خواب غفلت است

روی زمین ز سجده اخلاص ساده است

طاعات خلق بیشتر از روی عادت است

بر صبر خود مناز، که دارد فلاخنی

زلفش به کف، که سنگ کمش کوه طاقت است

چرخ وسیع، چشمه سوزن بود (بر او)

در دیده کسی که مقید به ساعت است

رزقش رسید ز عالم بالا به پای خویش

صائب کسی که همچو صدف پاک طینت است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است؟

دل چون گشاده است به صحرا چه حاجت است؟

سیر چمن بود پی تحصیل وقت خوش

با وقت خوش به سیر و تماشا چه حاجت است؟

هیچ است گنج عالم اگر نیست دل غنی

دل چون توانگرست به دنیا چه حاجت است؟

دست کریم آینه سیماب گوهرست

ابر بهار را به تقاضا چه حاجت است؟

ما چون کلید خانه به دست تو داده ایم

دیگر درازدستی یغما چه حاجت است؟

چشم از برای روی عزیزان بود به کار

یعقوب را به دیده بینا چه حاجت است؟

محتاج بادبان نبود کشتی سپهر

عشاق را به همت والا چه حاجت است؟

فردا چو غم زیاده ز امروز می رسد

امروز خوردن غم فردا چه حاجت است؟

موی سفید و روی سیه عیب مشک نیست

با خلق خوش به صورت زیبا چه حاجت است؟

راز دو کون در گره نقطه بسته است

گشتن به هر کتاب سراپا چه حاجت است؟

از شمع بی نیاز بود خاک کشتگان

در کوه لعل لاله حمرا چه حاجت است؟

احوال ما به تیغ تو چون آب روشن است

عرض نیاز تشنه به دریا چه حاجت است؟

خصمی چو کجروی همه جا در رکاب اوست

افلاک را به دشمنی ما چه حاجت است؟

از راه حرف وصوت رسیدن به کنه خلق

با نامه گشاده سیما چه حاجت است؟

سرگرمی محبت خوبان مرا بس است

صائب مرا به نشأه صهبا چه حاجت است؟

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

آن خال لب ستاره صبح قیامت است

عمر دوباره سایه آن سرو قامت است

آنجا که آفتاب حوادث شود بلند

در ابر می گریز که حصن سلامت است

بر قدر محنت است اگر پله ثواب

ما را ثواب کعبه ز سنگ ملامت است

ما را امید کام دل از زلف یار نیست

گر می دهد به ما دل ما را، کرامت است

این تخم توبه ای که تو در خاک کرده ای

موقوف آبیاری اشک ندامت است

هر شاخ گل که جلوه درین باغ می کند

از خاک برگرفته آن سروقامت است

خاک به سر، که چوب عصا در ره طلب

یک گام پیشتر ز تو در استقامت است

صائب جواب آن غزل است این که گفته اند

مصحف سفید گشت، نشان قیامت است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

هشیار زیستن نه ز قانون حکمت است

در کارخانه ای که نظامش به غفلت است

این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر

در چشم اهل دید کمینگاه شهرت است

بند از دهان کیسه گشودن، نه از زبان

ای خواجه در طریقه ما شکر نعمت است

سوداگرست هر که دهد زر به آبروی

آن کس که بی سؤال دهد اهل همت است

دشت گشاده را نشود بستگی نصیب

سین سخا کلید در باغ جنت است

از تیغ آفتاب گل و لاله رنگ باخت

شبنم هنوز مست شکرخواب غفلت است

در کاسه سری که بود فکر آب و نان

چون آسیا همیشه پر از گرد کلفت است

یک کشتی درست به ساحل نمی رسد

زین شورشی که در سر دریای وحدت است

گوهر ز اشک ابر سرانجام می کند

صائب کسی که همچو صدف پاک طینت است

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 11:46 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107110
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث