به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشق گهرشناس به دیوانه خوشترست

از بهر گنج، گوشه ویرانه خوشترست

زین حاجیان که گرد حرم طوف می کنند

بر گرد شمع گشتن پروانه خوشترست

نشنیده ای که می شکند سنگ، سنگ را؟

دیوانگی به مردم دیوانه خوشترست

باران ابرهای سفیدست تازه تر

از هوشیار ریزش مستانه خوشترست

در ابر از آفتاب توان فیض بیش برد

در پرده دیدن رخ جانانه خوشترست

از شمع بزم اگر چه ثبات قدم خوش است

در سوختن، شتاب ز پروانه خوشترست

در حاجت، آشنا در بیگانگی زند

در یوزه مراد ز بیگانه خوشترست

مستان نمی رسند به کیفیت هوا

در نوبهار توبه ز پیمانه خوشترست

تیغ است در بریدن ره نعل واژگون

بهر خداپرست صنمخانه خوشترست

صائب ز دانه ها که درین دامگاه هست

از بهر صید، سبحه صد دانه خوشترست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

جانهای آرمیده ز مردم رمانترست

آبی که ایستاده تر اینجا روانترست

دست از ستم مدار که در روز بازخواست

از شمع کشته، شکوه ما بی زبانترست

خود را سبک مکن که به میزان اعتبار

هر کس سبک شود، به نظرها گرانترست

چون سیل زودتر به محیط بقا رسد

از بار درد هر که درین ره گرانترست

حیرت مرا ز همسفران پیشتر فکند

پای به خواب رفته درین ره روانترست

غافل ز من مباش که صد پرده درد من

از خواب ناز چشم تو ظالم گرانترست

ما چون حباب خانه سرانجام می کنیم

از موج اگر چه قافله ما روانترست

پاس وفا کشیده به بند گران مرا

ورنه ز عذر لنگ تو پایم روانترست

نسبت به سخت رویی ابنای روزگار

صد پرده از حباب، فلک شیشه جانترست

وحشت مرا ز سنگ ملامت حصار شد

بی آفت است هر که بلند آشیانترست

مگشا لب سؤال که روزی فزون خورد

هر کس که در بساط جهان بی دهانترست

در کارخانه ای که ندانند قدر کار

از کار هر که دست کشد کاردانترست

صائب به هوش باش که در سنگلاخ دهر

هر کس عنان کشیده رود خوش عنانترست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

خط را به دور عارض او شان دیگرست

هر مور ازین سپاه سلیمان دیگرست

از نوشخند گل دل من وا نمی شود

صبح امید من لب خندان دیگرست

هر غنچه ای به شور نمی آورد مرا

شور جنون من ز نمکدان دیگرست

زاهد اگر به سدره و طوبی است تخته بند

ما را نظر به سرو خرامان دیگرست

بر روی کس مخند که هر خنده ای ز گل

بر عندلیب زخم نمایان دیگرست

در گلشنی که بند نقاب تو واشود

هر داغ لاله دیده حیران دیگرست

هر چند در حلاوت گفتار حرف نیست

با شهد خامشی ز سخن شان دیگرست

آن را که دل سیاه شود از قبول خلق

بر سینه دست رد کف احسان دیگرست

از تشنگی به دیده باریک بین من

هر موجه سراب رگ جان دیگرست

صائب اگر چه سیر گل و لاله دلگشاست

دست و دل گشاده گلستان دیگرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

از شادی جهان غم دلدار خوشترست

این است آن غمی که ز غمخوار خوشترست

با فقر خوش برآی که صد پرده خواب امن

در چشم من ز دولت بیدار خوشترست

از درد و داغ عشق دل ما گرفته نیست

گلخن برای آینه تار خوشترست

گردد سبک ز سنگ، دل نخل میوه دار

دیوانه در میانه بازار خوشترست

ارزانی خسیس بود اوج اعتبار

خار خلنده بر سر دیوار خوشترست

منصور را ملاحظه از اوج دار نیست

گلهای شوخ بر سر دستار خوشترست

در کشوری که روی دلی نیست جلوه گر

آیینه زیر پرده زنگار خوشترست

سنگ مزار اگر چه گرانجان و ناخوش است

در چشم من ز مردم بیکار خوشترست

آن را که بینش از شنوایی بود فزون

کردار اهل حال ز گفتار خوشترست

بی برگ و بی نوا نتوان دید حسن را

فصل خزان، ندیدن گلزار خوشترست

در خانه شرف بود اختر شکفته تر

خال سیه به کنج لب یار خوشترست

هر چند بهترین خوشیهاست دیدنت

از دیدنت، ندیدن اغیار خوشترست

در دام زیر خاک خطر بیشتر بود

از تار سبحه، رشته زنار خوشترست

هر رخنه ای که هست فساد زمانه را

در بزم می ز دیده هشیار خوشترست

در خاکهای نرم بود دام بیشتر

سوهان مرا ز مردم هموار خوشترست

دزدیدن نگاه، دلیل خیانت است

صائب دلیر دیدن دلدار خوشترست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

بیم و امید در دل اهل جهان پرست

هر جا که رنگ و بوست بهار و خزان پرست

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت

ما را همان ز شکوه روزی دهان پرست

از چشم کور، قطره اشکی است بی شمار

گر ذره ای است مردمی از آسمان، پرست

نان خسان به خشکی منت سرشته است

زان لقمه الخدر که در او استخوان پرست

بلبل گلوی خویش عبث پاره می کند

گوش گل از ترانه آب روان پرست

با خامشان بود در و دیوار هم سخن

چون بی زبان شوی همه جا همزبان پرست

از فیض عشق، روی زمین گوش به گوش

از گفتگوی صائب آتش زبان پرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

با ما یکی است هر که ز مردم جداترست

درمان ماست هر که به درد آشناترست

در تنگنای دل گره غنچه باز شد

هر خانه ای که تنگ بود دلگشاترست

ز افتادگی غبار به دامان او رسید

دست ز کار رفته به مطلب رساترست

با فقر خوش برآی که در وقت برگریز

آن را که برگ عیش بود بینواترست

این صیدگاه کیست که داغ پلنگ او

از چشم آهوان حرم دلرباترست

اندوختن به رتبه ریزش نمی رسد

از فصل نوبهار، خزان باسخاترست

چشم بد از تو دور که در پرده بوی تو

صد پیرهن ز نکهت یوسف رساترست

عاشق به پای خفته تواند کجا ریخت؟

کز خواب صبح، چشم تو مردم رباترست

خورشیدرنگ و باد صبا بوی گل ربود

بیچاره بلبل از همه کس بینواترست

باجی نمی دهند به هم شیوه های تو

از صلح، رنجش تو محبت فزاترست

از دل مدار جور خود ای سنگدل دریغ

کاین شیشه شکسته به سنگ آشناترست

جای ترحم است به دلهای دردمند

کز آه عاشقان شب زلفت رساترست

زنهار دل مبند به حسن و وفای او

کز رنگ و بوی لال و گل بی وفاترست

دایم به جای دانه دل خویش می خورد

مرغی که در ریاض جهان خوش نواترست

عزت طلب حذر کند از خواری سؤال

هر کس که سیر چشم تر اینجا گداترست

دل می دهد به عاشق بیدل به دور خط

در وقت احتیاج، کرم خوشنماترست

مشکن دل مرا که به میزان اهل دید

این گوهر از عقیق تو سنگین بهاترست

صائب در این زمانه بیگانه آشنا

بیگانگی ز خلق به دل آشناترست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

وحدت سرای دل به جهانی برابرست

هر گوشه اش به کنج دهانی برابرست

هر شعر آبدار که دل می برد ز جا

هر مصرعش به سرو روانی برابرست

دل تازه می شود ز شراب کهن مرا

این پیر زنده دل به جوانی برابرست

آن طفل شیرمست که دیوانه اش منم

هر سنگ او به رطل گرانی برابرست

از پیچ و تاب، موی بر آتش نشسته ای است

هر دیده را که مور میانی برابرست

در دیده ای که هست ز بینش شراره ای

هر لاله ای به سوخته جانی برابرست

باشد سبک چو قلب زراندود پیش ما

هر نوبهار را که خزانی برابرست

خورشید بی صفا نشود از غبار خط

تا دیده ستاره فشانی برابرست

غیر از تو ای نگار ز سیمین بران کراست

در پیرهن تنی که به جانی برابرست؟

آسوده از ملامت خلقم که حرف سخت

تیغ مرا به سنگ فسانی برابرست

پیش کسی که صائب ازین خاکدان گذشت

تسخیر دل به ملک جهان برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

با آب خضر آن خط شبگون برابرست

لفظی که تازه است به مضمون برابرست

این نشأه ای کزان لب نوخط به من رسید

خاکش به خون باده گلگون برابرست

خطی که از ذقن به بناگوش می رود

در خاصیت به تبت وارون برابرست

در ملک آرمیده حسن است خط سبز

گردی که با هزار شبیخون برابرست

در خانمان خرابی ما خشکی سپهر

با ترکتاز قلزم و جیحون برابرست

در زیر پای عشق، سر خاکسار ماست

آن کاسه سرنگون که به گردون برابرست

بی انتظار می رسد از غیب باده اش

هر دیده را که آن لب میگون برابرست

شوری که سنگ بر خم هستی زند ترا

با حکمت هزار فلاطون برابرست

موج سراب و طره لیلی، ز بیخودی

در دیده یگانه مجنون برابرست

سودای عشق در سر مجنون بی کلاه

با تکمه کلاه فریدون برابرست

مشکل که سر برآورد از خاک، روز حشر

تخم امید ما که به قارون برابرست

در چشم داغ دیده صائب درین بهار

هر لاله ای به کاسه پر خون برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

زلف معنبر تو به صد جان برابرست

این مصرع بلند به دیوان برابرست

با عمر خضر قامت جانان برابرست

این مصرع بلند به دیوان برابرست

مد نگاه با صف مژگان برابرست

این مصرع بلند به دیوان برابرست

رخساره ترا به نقاب احتیاج نیست

هر قطره عرق به نگهبان برابرست

غیر از تو ای نگار ز سیمین بران کراست

در پیرهن تنی که به صد جان برابرست؟

کفران نعمت است شکایت ز جنگ یار

خشم بجا به لطف نمایان برابرست

در دل خلیده است ز مژگان او مرا

خاری که با هزار گلستان برابرست

بر یک طرف گذاری اگر پیچ و تاب را

موی میان او به رگ جان برابرست

شد گر جهان به چشم من از خط او سیاه

این سرمه با سواد صفاهان برابرست

غمنامه حیات مرا نیست پشت و روی

بیداریم به خواب پریشان برابرست

آبی که دل سیاه نگردد ز منتش

هر قطره اش به چشمه حیوان برابرست

ترک کلاه، باج به افسر نمی دهد

آزادگی به تخت سلیمان برابرست

در کام هر که ذوق قناعت چشیده است

خون جگر به نعمت الوان برابرست

در دیده کسی که به وحدت گرفت انس

کثرت به چارموجه طوفان برابرست

غافل ز عزت دل صد چاک ما مشو

سی پاره ای است این که به قرآن برابرست

روی شکفته ای که دلی وا شود ازو

صائب به صد هزار گلستان برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

پیش کسی که درد به درمان برابرست

هر خنده ای به زخم نمایان برابرست

زنهار چاک سینه خود را رفو مکن

کاین رخنه قفس به گلستان برابرست

دوری ز خلق کشتی نوحی است بی خطر

کثرت به چارموجه طوفان برابرست

این آبرو که ساخته ای از طمع سبیل

هر قطره اش به چشمه حیوان برابرست

در دیده کسی که سیه روزگار شد

صبح وطن به شام غریبان برابرست

دست نوازش فلک از روی دوستی

با سیلی عداوت اخوان برابرست

حاجت به دور باش نباشد بخیل را

پیشانی گرفته به دربان برابرست

چون مور نیست سایه من بار بر زمین

این منزلت به تخت سلیمان برابرست

باقی نسازد آن که به آثار نام خویش

در زندگی و مرگ به حیوان برابرست

جمعیتی که تفرقه خاطر آورد

در چشم من به خواب پریشان برابرست

از میزبان تکلف بسیار در سلوک

با جرأت فضولی مهمان برابرست

از دخل رو متاب که انگشت اعتراض

در صافی کلام به سوهان برابرست؟

وصلی که پای شرم و حیا در میان بود

مضمون او مشو که به هجران برابرست

هر سینه ای که هست در او خارخار عشق

صائب به صد هزار گلستان برابرست

ادامه مطلب
شنبه 22 خرداد 1395  - 5:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5106547
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث