به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست

شاهباز لامکان را آشیان در کار نیست

باده بیرنگ از ظرف بلورین فارغ است

سرو سیمین را لباس پرنیان در کار نیست

فارغند از عقل دور اندیش، مستان خراب

خانه بی بام و در را پاسبان در کار نیست

درنمی آید به ظرف گفتگو اسرار عشق

هر چه وجدانی است آن را ترجمان در کار نیست

حسن را در هر لباسی می شناسند اهل دید

این قدر روپوش ای جان جهان در کار نیست

کاهلان همدرس می جویند از افسردگی

داستان عشق را همداستان در کار نیست

یک نگاه گرم می سوزد سراپای مرا

این قدر استادگی ای خوش عنان در کار نیست

عقل بیجا در عنان اهل دل آویخته است

گله آهوی وحشی را شبان در کار نیست

در میان دعوی و معنی بود خون در میان

هر کجا معنی بود تیغ زبان در کار نیست

از خریداران نیفزاید قماش ماه مصر

حسن گل را هایهوی بلبلان در کار نیست

گرد رخسارش نفس بیهوده می سوزد عرق

چهره شرمین او را دیده بان در کار نیست

خط راه اهل غیرت چین ابرویی بس است

این قدر بیمهری ای نامهربان در کار نیست

دیده بیدار را افسانه می آید به کار

غفلت سرشار را رطل گران در کار نیست

صحبت عالم به یک ساعت مکرر می شود

گر جهان این است عمر جاودان در کار نیست

ما سبکروحان مدارا با رفیقان می کنیم

ورنه بوی پیرهن را کاروان در کار نیست

سیل گو هموار سازد کعبه و بتخانه را

این ره نزدیک را سنگ نشان در کار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست

چهره خورشید را روشنگری در کار نیست

آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما

این سبکسیر فنا را مجمری در کار نیست

قطره آبی به هم پیچد بساط خواب را

در شکست اهل غفلت لشکری در کار نیست

هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند

دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست

مطرب ما چون خم می سینه پر جوش ماست

محفل عشاق را خنیاگری در کار نیست

هر چه باید، آدمی با خویشتن آورده است

خواب چون افتاد سنگین، بستری در کار نیست

با زبان گندمین، روزی طلب کردن خطاست

طوطی شیرین سخن را شکری در کار نیست

گر دهانش در نظر ناید، حدیث او بس است

باده روحانیان را ساغری در کار نیست

کهربایی حاصل ما را به غارت می برد

خرمن بی مغز ما را صرصری در کار نیست

سیل بی رهبر به دریا می رساند خویش را

شوق در هر دل که باشد رهبری در کار نیست

می ربایندت چو شبنم شوخی گلها ز هم

سیر این گلزار را بال و پری در کار نیست

کوه طاقت صائب از دل گو گرانی را ببر

این محیط بیکران را لنگری در کار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست

شاهباز لامکان را آشیان در کار نیست

بست بر من ریزش پیر مغان راه سئوال

در میان بحر ماهی را زبان در کار نیست

بی دلیل و رهنما سیلاب واصل شد به بحر

جذبه ای گر هست ازان سو، کاروان در کار نیست

عندلیب از بوی گل در بیضه مستی می کند

چون غذا افتاد روحانی، دهان در کار نیست

دور باشی نیست حاجت روی شرم آلود را

باغ چون دربسته باشد باغبان در کار نیست

عارفان پیش از اجل ترک علایق کرده اند

دل چو شد سرد از جهان باد خزان در کار نیست

از هوسناکان سراغ کوی جانان را مپرس

جنبش تیر هوایی را نشان در کار نیست

جوش گل باشد سبک جولانتر از سیل بهار

مرغ زیرک را درین باغ آشیان در کار نیست

می برد کف را سبکباری ز دریا بر کنار

کشتی بی لنگران را بادبان در کار نیست

سنگ را پاسنگ حاجت نیست چون باشد تمام

چشم ما را پرده خواب گران در کار نیست

تا نمی گردد صفیر خامه صائب بلند

هایهویی در میان بلبلان در کار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

رحمت ایزد نصیب مردم هشیار نیست

پیش ارباب کرم جرمی چو استغفار نیست

ریشه کرده است آشیان ما چو سنبل در چمن

بلبل ما را هوای رفتن از گلزار نیست

بوته خاری چو مجنون افسر خود می کنند

شعله مغزان را سری با پیچش دستار نیست

زلف از بی رویی خط دست ازان رخسار داشت

هیچ شمشیری بتر از حرف پهلودار نیست

غیر صائب کز نوا در پیش دارد چرخ را (کذا)

بلبل خوش نغمه ای امروز در گلزار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

کوه غم بر خاطر آزادمردان بار نیست

سایه ابر سبکرو بر گلستان بار نیست

مرهم دلسوزی ارباب عقلم می کشد

ورنه بر دیوانه من سنگ طفلان بار نیست

داغ دارد گریه در شبهای وصل او مرا

ابر اگر در وقت خود بارد، به دهقان بار نیست

از بهای خویش افتادن بود بر دل گران

ورنه بر یوسف نژادان چاه و زندان بار نیست

ناله زنجیر باشد مطرب فیلان مست

بر دل افلاک فریاد اسیران بار نیست

آبروی رشته از بسیاری گوهر بود

خوشه های دل بر آن زلف پریشان بار نیست

شمع در راه نسیم صبحدم جان می دهد

بوی پیراهن به چشم پیر کنعان بار نیست

می شود از ابر بی نم تازه داغ تشنگان

پای خون آلود بر خار مغیلان بار نیست

از سبکروحان نگیرد عالم امکان غبار

گردباد برق جولان بر بیابان بار نیست

شوکت اسکندری بارست بر صافی دلان

ورنه خضر نیک پی بر آب حیوان بار نیست

هست محرومی ز سنگ کودکان بر دل گران

ورنه بر من بی بری چون سرو چندان بار نیست

نیست صائب جز تماشا بهره ما از جهان

شبنم پا در رکاب ما به بستان بار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

افسر زرین سر آزاده را در کار نیست

نقش عیب کاسه چینی است چون مودار نیست

باشد از تعبیر این خواب پریشان بی نیاز

اینقدر اندیشه در نظم جهان در کار نیست

مد احسان چون ندارد خامه شاخ بی بری است

نیشتر باشد رگ ابری که گوهربار نیست

مهر بر لب زن که در دیوان آن آیینه رو

طوطیان را آبروی سبزه زنگار نیست

از پرستاران دل افگار را داغی بس است

بهتر از دلسوز، شمعی بر سر بیمار نیست

نگذرد مینای می خشک از لب خاموش جام

پیش ارباب سخاوت حاجت گفتار نیست

باده خواران عیب هم را پرده داری می کنند

بزم می را رخنه ای چون دیده هشیار نیست

سعی در کردار بی گفتار مردان می کنند

رزق ما صائب به جز گفتار بی کردار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

گر نمی جوشیم با می از سر انکار نیست

غفلت سرشار ما را باعثی در کار نیست

می زند هر قطره باران چشمکی بر ساقیان

کاین چنین روزی چرا پیمانه ها سرشار نیست؟

می توان در سینه بی کینه من روی دید

خانه آیینه ام در بسته زنگار نیست

تحفه دل را به امیدی به کویش برده ایم

آه اگر آن زلف سرپیچد که دل در کار نیست!

پنجه بیتابی دل، سینه ام را چاک کرد

این صدف را راحتی از گوهر شهوار نیست

بر رگ جانها نپیچد تا پریشان نیست زلف

نبض دلها را نگیرد چشم تا بیمار نیست

کشتنی چون دیر کشتن نیست صید عشق را

الحذر از تیغ مژگانی که بی زنهار نیست

شانه در هرعقده زلف تو ایمان تازه کرد

اینقدر پیچیدگی با رشته زنار نیست

تا بگیرد جذبه توفیق، بازوی که را

هر سری شایسته دوش و کنار دار نیست

طوطی از آیینه می گویند می آید به حرف

چون مرا در پیش رویش زهره گفتار نیست؟

بیقراران بی نیاز از کعبه و بتخانه اند

ریگ را در قطع ره هرگز به منزل کار نیست

نام عشق از کلک ما صائب بلند آوازه شد

عشق اگر بخشد دو عالم را به ما، بسیار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:59 PM

دیده های شرمگین، دیدن نمی داند که چیست

دست خواب آلود، گل چیدن نمی داند که چیست

اهل غیرت را نمی باشد زبان عرض حال

نبض این بیمار، جنبیدن نمی داند که چیست

هر که از می توبه در آغاز عمر خود نکرد

در جوانی پیر گردیدن نمی داند که چیست

آشکارا سینه بر تیغ شهادت می زند

زخم عاشق آب دزدیدن نمی داند که چیست

خامه نقاش اگر گردد نسیم دلگشا

غنچه تصویر، خندیدن نمی داند که چیست

دست گستاخی نباشد عشق را در آستین

عندلیب مست، گل چیدن نمی داند که چیست

اختیار خود به دست بی قراری داده است

سیل راه بحر پرسیدن نمی داند که چیست

بس که شد افسردگی از سردی ایام عام

موی آتش دیده، پیچیدن نمی داند که چیست

می کند بی پرده هر عیبی که دارد در لباس

هر که چشم از عیب پوشیدن نمی داند که چیست

خواب حیرت را نگردد پرده غفلت حجاب

چشم خود آیینه پوشیدن نمی داند که چیست

در گذر زین عالم پر شور و شر صائب که تخم

در زمین شور بالیدن نمی داند که چیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:53 PM

(عشق عالمسوز را با حسن و ایمان کار نیست

گردن ما در کمند سبحه و زنار نیست)

سهل مشمر هیچ کاری را که در ملک وجود

هر چه آسان بشمری بر خویشتن دشوار نیست

گردن نظاره کوه طور بیجا می کشد

هر سبک سنگی حریف شعله دیدار نیست

پا به دامن کش که در میزان لطف عام او

پای خواب آلود کمتر از دل بیدار نیست

حسن معنی هر که دارد مردم چشم من است

چشم من چون خانه آیینه صورتکار نیست

ما قماش پاکی طینت تماشا می کنیم

با قبای اطلس و زربفت ما را کار نیست

با درشتان تندخویی کن که ناهموار را

همزبانی بهتر از سوهان ناهموار نیست

با خیال روی او در پرده شرم و حیا

خلوتی دارم که بوی پیرهن را بار نیست

بر سر گفتار صائب خواهد آمد زین غزل

هر که را از نغمه پردازان سر گفتار نیست

در حریم پاکبازان بوریا را بار نیست

فقر را با نقشبندان تعلق کار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:53 PM

توبه همصحبتان بر خاطر ما بار نیست

راه امن بیخودی را کاروان در کار نیست

کاسه منصور خالی بود پرآوازه شد

ورنه در میخانه وحدت کسی هشیار نیست

در پس دیوار محرومی گریبان می درم

گر چه محرمتر ز من کس در حریم یار نیست

هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شد

بر زلیخا طعن ارباب ملامت بار نیست

کهربا نتواند از دیوار جذب کاه کرد

جذبه توفیق را با تن پرستان کار نیست

بر نیاید صبر با مژگان خواب آلود او

هیچ جوش مانع این تیغ لنگردار نیست

چون زر بی سکه مردودست در بازار حشر

هر دلی کز کاوش مژگان او افگار نیست

می توان از پرنیان ابر دیدن ماه را

هر دو عالم روی او را مانع دیدار نیست

دل عبث از سبحه و زنار منت می کشد

این کهن اوراق را شیرازه ای در کار نیست

در خرابات مغان از عدل پیر می فروش

گوشه ویرانه ای غیر از دل معمار نیست

گوهر خود را به خار و خس فشاندن مشکل است

می کند خون گریه هر ابری که در گلزار نیست

پیش ما صائب که رطل خسروانی می زنیم

گنج باد آورد غیر از ابر گوهر بار نیست

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 2:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113974
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث