به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلاله

گل را قبول کم شد زان روی همچو لاله

بس غصه داد و رنجم،زان منزل سپنجم

ماه چهارده شب، حور دو هفت ساله

زان زلف همچو زندان، تابنده در دندان

همچون ز شب ثریا، یا خود ز میغ ژاله

ماهی که می‌سرایم در شوقش این غزلها

چشم غزال دارد، رخسارهٔ غزاله

گر حجت غلامی خواهد ز من لب او

جز روی او نیاید شاهد درین قباله

از نامهٔ فراقش عاجز شدم، چو دیدم

زیرا نکرده بودم بحثی در آن رساله

با مهر چرخ دی گفت: این بت‌تر است مانا

گفتا: منش رقیبم وین بت مرا سلاله

ای مدعی، کزان لب خواهی علاج کردن

هر درد را که داری می‌کن به من حواله

خواهی که زین چه هستم دیوانه‌تر نگردم

بر یاد آن پری رخ پر کن یکی پیاله

آن رنگ داده ناخن تا بر رگ دل آمد

چون چنگ نیست یک دم خالی ز آه و ناله

چون بوسه خواهم از وی گیرد لبش به دندان

تا اوحدی نبیند بی‌استخوان نواله

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ای بر فلک از رخ علم نور کشیده

زلف تو قلم در شب دیجور کشیده

حسن از اثر مستی و ناخفتن دوشت

صد سرمه در آن نرگس،مخمور کشیده

خط تو بر آن روی چو خورشید هلالیست

از غالیه بر صفحهٔ کافور کشیده

گفتار تو زنبور زبان از شکرینی

خط در ورق زادهٔ زنبور کشیده

ما از ره دور آمده نزدیک تو وانگاه

خود را تو زما بی‌سببی دور کشیده

اندیشهٔ وصل تو بسر نشتر سودا

خون از جگر عاشق محرور کشیده

از بس که بکشتی به جفا خسته دلان را

گرد تو ز ماتم‌زدگان سور کشیده

بارت ز دل و دیده و نازت به سر و چشم

هم سرو سهی برده و هم حور کشیده

از عشق تو چون اوحدی امروز جهانی

داغ ستمت بر دل رنجور کشیده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده

جز رند خراباتی آن باده ننوشیده

رندان سر افرازش دستار گرو کرده

خوبان طرب سازش رخسار نپوشیده

رندان وی از سستی بر چرخ سبق برده

خوبان وی از مستی در عربده کوشیده

بی‌فتنه مقیمانش فعلی نپسندیده

بی‌باده حریفانش قولی ننوشیده

زان باده چو تر گردی، از صومعه برگردی

وانگاه به سر گردی، ای زاهد خوشیده

هر دل که توانسته این حال طلب کرده

چون حال بدانسته دیگر نخروشیده

تا اوحدی افتاده اندر پی این باده

پستان سعادت را بگرفته و دوشیده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

چمن پر گهر شد ز باران ژاله

زمین پر کواکب ز یاقوت لاله

ز شبنم فرو هشت نسرین حمایل

ز سنبل بر افگند سوسن کلاله

به جای می‌لعل پر کرده گلها

ز سیماب رخشنده زرین پیاله

صبا را چمن کرده هر بامدادی

به گلزار پردامنی زر حواله

ز زرورق غنچه بر خوان گلبن

همی پیچد از بهر بلبل نواله

به هر گوشه بینی خرامان و خرم

غزلخوان غزالی به رخ چون غزاله

گرم دستگاه گل و لاله بودی

به گنجی گران می‌نبشتم قباله

کنونست وقت، اوحدی، گر جوانی

چو مرغان عاشق در آیی بناله

بهاری چنین باد و شش ساله ماهی

صبوحی کن از بادهٔ پنج ساله

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیده

ز سوز و آه خود بسیار سرد و گرمها دیده

طریق جان‌گذاری را ز راه شوق واجسته

رموز عشق بازی را ز روی مهر وادیده

دل خود را بچین زلف خوبان چگل بسته

سر خود را بزیر پای ترکان سرا دیده

ز خوبان دیده داغ هجر و دیگرشان دعا گفته

ز ترکان خورده تیغ جور و باز از خود جفا دیده

بخورده چشم خود را خون و جان را تازگی داده

بکشته نفس خود را زار و تن را در عزا دیده

چو خوبان پرده برگیرند، جان خود فداکرده

دگر چون رخ بپوشانند ترک خود روا دیده

چو عیاران و سربازان میان خاک و خون صدپی

سعادت را دعا گفته، سلامت را قفا دیده

ز پیش سیر چشمان پرس سر این حکایت را

که مشکل داند این معنی فقیه هیچ نادیده

بسان اوحدی خواری به راه عشق این خوبان

زبونی جورکش خواهند و مسکینی بلا دیده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

می‌نالم ازین کار به سامان نرسیده

وین درد جگر سوز به درمان نرسیده

جانا، سخنست این همه سوراخ ببینید

بر سینهٔ این کشتهٔ پیکان نرسیده

افسوس! که موری نشکستیم درین خاک

وین قصه به نزدیک سلیمان نرسیده

ای ترک پری‌چهره، چه بیداد و جفا ماند؟

کز کافر چشمت به مسلمان نرسیده

از خوان تو برخاسته یغمای طفیلی

زان گونه که یک لقمه به مهمان نرسیده

شک نیست که این چشم چو دریا نگذارد

در شهر یکی خانهٔ توفان نرسیده

زود اوحدی اندر سخن خود برساند

آوازهٔ این جور به سلطان نرسیده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

عاشقان درد کش را دردی می‌خانه ده

از قدح کاری نیاید، بعد ازین پیمانه ده

جان ما بر باد خواهد رفت، ساقی، یکزمان

باده‌ای گر می‌دهی، بر یاد آن جانانه ده

هر حریفی را به قدر حال او تیمار کن

طوطیان را شکر آر و ماکیان را دانه ده

چون شود خوابت گران دست سبک روحی بگیر

و آن دگرها را سبک‌تر سر به سوی خانه ده

آن سر زلف چو زنجیر، ار چه کاری مشکلست

یک زمان در دست این آشفتهٔ دیوانه ده

ای که منکر میشوی سوز دل ریش مرا

پرتو آن شمع بین و ترک این پروانه ده

کنج این ویرانه بی‌گنجی نباشد اوحدی

مست گشتی، خیز و آوازی درین ویرانه ده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ای داده روی خوب تو از حسن داد دیده

ایزد ز آفرین فراوانت آفریده

چون ذره در هوای تو خورشید آسمانی

بسیار در فراز و نشیب جهان دویده

گل در میان باغ به دست نسیم صد پی

از یاد چهرهٔ تو به خود جامه بر دریده

بی‌رنگ و سرمه خم ابروی عنبرینت

صد باره چهرهٔ نقاش چین بریده

بالای چو بید و رخ چو یاسمینت

خار خلاف در جگر سرو و گل خلیده

بر عارضت نشان عرق در بهار گویی

از شبنمت قطره به گلبرگ چکیده

ترکان چشم شوخ ترا ساحران غمزه

در طاق ابروان تو سرمست خوابنیده

از گلبن رخ تو دل حیران گشتهٔ من

صد نوک خار خورده، یک برگ گل نچیده

پیش نگار بسته سرانگشت بر خضابت

مرد نگارگر انگشت‌ها گزیده

دندان عاشقان به زنخدان سادهٔ تو

ای کاج! میرسید، که سیبست بس رسیده

دانی که: چند محنت و رنج و بلا کشیدم؟

زان چشم شوخ ساحر ترکانه کشیده

حال دلی که گفتن آن ناگزیر باشد

من گفته بارها و تو یک بار ناشنیده

بر بندگان خویش نگاهی بکن به رحمت

ای اوحدیت بنده و آن بنده زر خریده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ازین نرگس و گل غرورم مده

وزین عود و شکر بخورم مده

چو بیمار عشقم علاجم بکن

چو غم‌خوار مهرم سرورم مده

بس این انتظارم به فردا و دی

دگر وعدهٔ دیر و دورم مده

ز لطف تو گر در جهنم یمیست

بنارم درانداز و نورم مده

اگر لایقم پرده‌ای بر فگن

تمنا و تشویش حورم مده

ز غیر تو حاصل به جز رنج نیست

جدایی ز گنج حضورم مده

مرا چون تو زنار خود بسته‌ای

قدح بی‌نوای زبورم مده

شراب طهور من از دست تست

جزین یک شراب طهورم مده

ازین آرزو، تا که من زنده‌ام

دل سخت و نفس صبورم مده

چو گستاخ شد در حدیث اوحدی

ز تقریر او ره به طورم مده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده

هر دم لبش حیاتی در مرده‌ای دمنده

زنار او کمندی در حلق جان کشیده

ناقوس او خروشی در آسمان فگنده

ای خاکیان رنجور، آمد طبیب دلها

کز جانتان بشوید ترکیب آب گنده

رنج درون تن را تدبیر اوست کافی

درد نهان دل را درمان او بسنده

کو عقل؟ تا بداند پیوند ابن و آبا

کو دیده؟ تا ببیند جمع اله و بنده

چون اوحدی نگر تا: بر فقر خود نگریی

تا نگریی نیاید بر ما مجال خنده

کان گنج را نیابی جز در سرای ویران

و آن شاه را نبینی جز در قبای ژنده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4942071
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث