به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای جان من ز هجر تو در تن بسوخته

صد دل ز مهر روی تو بر من بسوخته

سنگین دل تو در همه عمر از طریق مهر

بر حال من نسوخته و آهن بسوخته

هردم ز غصه، چیست نگویی مراد تو؟

زین ناتوان عاشق خرمن بسوخته

بی‌چهرهٔ چو شمع تو در خلوت تنم

دل را چراغ مرده و روغن بسوخته

بر درد و داغ و محنت و اندوه و رنج من

هم مرد خسته گشته و هم زن بسوخته

در مسکنی که این دل مسکین کشیده دم

خرمن به باد داده و مسکن بسوخته

چون اوحدی مرا ز غمت آتش جگر

در آستین گرفته و دامن بسوخته

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

روز عید آن ترک را دیدم پگاه آراسته

گشته از رویش سراسر عید گاه آراسته

طاق ابرو را ز شوخی چون هلالی داده خم

روی نیکو را به زیبایی چو ماه آراسته

هم جمال ماه رویش آب خوبان ریخته

هم هلال نعل اسبش خاک راه آراسته

بیدلان را مال و سر بر دست و دلبر بی‌نیاز

بندگان از پیش و پس حیران و شاه آراسته

او چو شمعی در میان و عاشقان پیرامنش

حلقه‌ای از ناله و فریاد و آه آراسته

نرگس چشم و گل و رخسار و سرو قد او

در شنکج حلقهٔ زلف سیاه آراسته

زلف چوگان وار خود همچون رسنها داده تاب

وانگهی گوی زنخدان را به چاه آراسته

لاف عشقت میزنند آشفته حالان جهان

اوحدی میرست و در عشقت سپاه آراسته

دیدن خوبان اگر جرم و گناهست، ای صنم

نالها دارم بدین جرم و گناه آراسته

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

خیانتگر خیانت کرد و ما دل در خدا بسته

سر و پای خصومت را به زنجیر وفا بسته

لگام این دل خیره به دست صبر وا داده

طناب این دل وحشی به میخ شکر وابسته

تو ای همراه، ازین منزل مکن تعجیل در رفتن

که این جا در کمند او اسیرانند پابسته

به جای خویش میبینم درونت گر ببخشاید

چو در شهر کسان بینی غریبی مبتلا بسته

خبر کن سینهٔ ما را و بستان مژده‌ای نیکو

اگر بینی تو در گوشه دل اشکسته را بسته

ترا، ای زاهد، ار حالیست میترسی و لیکن ما

علم بر بوته آوردیم و سنجق بر هوا بسته

اگر در شرع دیدار رخ نیکو خطا باشد

بدور روی او چشمی نبینی از خطا بسته

عنان از دست رفت اکنون، چرا پندم نمیدادی

در آنروزی که میدیدی تو آنبند بلا بسته؟

نمیخواهم که بنمایم به جایی حال خود ورنه

به بخشایی تو چون بینی دلم را چند جا بسته

به تدبیر دل مسکین ازان چندین نمیکوشم

که میدانم نخواهد شد چنین اشکستها بسته

زبان اوحدی سازیست در بزم هوسبازان

برو ابریشم زاری ز بهر آن نوا بسته

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

چون همه ملک وجود خانهٔ شاهست و شاه

راه چه جویی به غیر؟ بیش چه پویی به راه؟

ای که نچیدی گلش،، در گل خود کن نظر

ای که ندیدی رخش، در دل خود کن نگاه

تا تو به خود می‌روی، گر چه نه بد می‌روی

بی‌تلفی نیست مال، بی‌کلفی نیست ماه

رنگ دویی رنگ ماست ورنه ز نوری چراست؟

پیکر چینی سفید، هیکل زنگی سیاه

وادی قدسست هین! رو بکن از پای کفش

نادی عشقست هان! رو بنه از سر کلاه

اوحدی، ار کار هست، بر در او بار هست

در شو و حجت بگیر، بگرو و حاجت بخواه

یار کمین‌ها کند، غارت دینها کند

آنکه چنین‌ها کند، بر تو نگیرد گناه

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

آن تیر بالا را ببین: ز ابرو کمانها ساخته

از تیر چشم مست خود آهنگ جانها ساخته

جان در بلای زلف او تن، مبتلای زلف او

در حلقهای زلف او، دل خان و مانها ساخته

آشفته چون ما کاکلش، بر عارض همچون گلش

در چین مشکین سنبلش، حسن ارغوانها ساخته

زلفش به عنبر بیختن، استاد در خون ریخت

چشمش به سحر انگیختن، بند زبانها ساخته

سر پرخروش لعل او، جان باده نوش لعل او

شکر فروش لعل او، در دل دکانها ساخته

دردش بلای ناگهان، مهرش میان دل نهان

وانگاه بیرون از جهان، حسنش جهانها ساخته

او در نبرد اوحدی، فارغ ز درد اوحدی

بر روی زرد اوحدی، از خون نشانها ساخته

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

ای ز چین و حلقهٔ زلف سیاه

بسته شادروان خوبی گرد ماه

در سر زلف تو صد لیلی اسیر

در زنخدان تو صد یوسف به چاه

قاتلت چون سایه بر راه افگند

آفتاب آنجا چه باشد؟ خاک راه

کس گناهی بر تو نتواند نشاند

خون خلقی گر بریزی بی‌گناه

آه! کز شوق تومیسوزیم و نیست

زهرهٔ آن کز غمت گوییم: آه!

صبر میورزیم و غماز آب چشم

عشق می‌پوشیم و رنگ رخ گواه

عاقبت دودی بر وزن بر شود

چند شاید داشت این آتش نگاه!

بی‌تو در گور آنچنان گریم که اشک

از سر خاکم برویاند گیاه

اوحدی گر کشته شد عمر تو باد

قتل درویشی چه باشد پیش شاه؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

گر دهد یارت امان ایمن مشو

ور ببخشاید، به جان ایمن مشو

آن زمان کت گوید: ای من جمله تو

جمله مکرست، آن زمان ایمن مشو

روی او را گر ببینی آشکار

باز خواهد شد نهان، ایمن مشو

گر کنارت، گوید: از زر پر کنم

تا نبندی در میان، ایمن مشو

وقت بیگاهست، ها! گامی بپوی

دزد همراهست، هان! ایمن مشو

گر شوی ایمن ز خوف دزد، نیز

از خلاف کاروان ایمن مشو

ور نماز و روزه گمراهت کند

از غرور این و آن ایمن مشو

چون نهد دیوانه‌ای دانات نام

عاقلی؟ خود را بدان، ایمن مشو

از کرامات ار بپری در هوا

از هوا و از هوان ایمن مشو

ای که اندر بی‌نشانی می‌روی

از حریف بی‌نشان ایمن مشو

اوحدی،چون سرش آمد بر زبان

سر نگه دار، از زبان ایمن مشو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

دل سرای خاص شد، از مجلس عامش مگو

جان چو بر جانان رسید، از پیک و پیغامش مگو

مرغ جان ما، که از تار بدن بودش قفس

باز دست شاه گشت، از دانه و دامش مگو

ما از آن یوسف به بویی قانعیم، ای باد صبح

بوی پیراهن چو آوردی، ز اندامش مگو

ای که میگویی: خیال او توان دیدن به خواب

مرد چون شوریده گشت، از خواب و ارامش مگو

آنکه روی دوست دید، او را به کفر و دین چه کار؟

و آنکه مست عشق گشت، از باده و جامش مگو

چند گویی: پخته‌ای باید که گردد گرد او؟

سینهٔ ما سوختست، از پخته و خامش مگو

دوش میگفتی که: دانستم که خون من که ریخت؟

آنکه میدانی همانست، اوحدی نامش مگو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

عمر که بی‌او گذشت، ذوق ندیدیم ازو

دل بر شادی نخورد، تا ببریدیم ازو

دست تمنای ما شاخ امیدی نشاند

لیک به هنگام کار میوه نچیدیم ازو

چند جفا گفت و زو دل نگرفتیم باز

چند ستم کرد و رو در نکشیدیم ازو

گر چه ستمگار بود خاطر ازو برنگشت

ور چه جفا پیشه داشت ما نرمیدیم ازو

از پی چندین طلب دل چو ز باغ رخش

سیب گزیدن نیافت، دست گزیدیم ازو

زو دل ما بعد ازین عشوه نخواهد خرید

کاتش ما برفروخت هر چه خریدیم ازو

گر زتو پرسند: کیست عاشق دیوانه؟ گو

ما، که نشان وفا می‌طلبیدیم ازو

باز شنیدیم: کو آتش ما می‌کشد

رو، که به جز باد نیست هر چه شنیدیم ازو

بر سر خوان لبش، پیش حسودان ما

آن همه حلوا چه سود؟ چون نچشیدیم ازو

چون به در دل رسی،رنگ رخ اوحدی

خود بتو گوید که: ما در چه رسیدیم ازو؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

آن چشم مست بین، که دلم گشت زار ازو

ای دوستان، بسوخت مرا، زینهار ازو!

گرد از تنم به قد برآورد و همچنان

بر دل نمی‌شود متصور گذار ازو

گر پیش او گذار کنی، ای نسیم صبح

پیغام من بگوی و سلامی بیار ازو

او گر به اختیار دل ما رود دمی

گردد دل شکستهٔ ما به اختیار ازو

روزی به لطف اگر سگ کویم لقب نهد

زانگه مرا همیشه بس این افتخار ازو

هر کس که با درخت گلی دوستی کند

شرط آن بود که: باز نگردد ز خار ازو

آن کو به تیغ روی بگرداند از حبیب

عاشق نشد هنوز، تو باور مدار ازو

گر دوست بر دل تو زند زخم بی‌شمار

آن زخم را بزرگ فتوحی شمار ازو

تا از کنارم آن گهر شب‌چراغ رفت

از خون دیده پر گهرم شد کنار ازو

او را به خون دیده بپرورده‌ایم، لیک

شاخی بلند بود، نچیدیم بار ازو

داغم گذاشت در دل و بر ما گذشت و ما

دل شاد می‌کنیم بدین یادگار ازو

گفتم که: اوحدی ز غمت مرد، رحمتی

گفتا: مرا چه غم که بمیرد هزار ازو؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941109
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث