به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

به جان من، به جان من، به جان تو، به جان تو

که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو

ز سود من، نپندارم، ترا هرگز زیان دارد

که سود تست سود من، زیان من زیان تو

تو و من در میان ما کجا گنجد؟ که اینساعت

تو گردیدی و گردیدم، تو آن من، من آن تو

غلط کردم، نه آن گنجی که در آغوش من گنجی

مرا این بس که در گنجم به کنجی در جهان تو

سر از خاک زمینم بر ندارد آسمان هرگز

اگر ساکن خودم خواند زمین و آسمان تو

لبت می‌پرسد از جانم که: کامت چیست؟ تا دانم

چه باشد کام مشتاقی؟ دهانی بر دهان تو

گمان بردی که برگشتم به جور از آستانت من؟

بلی در حق مسکینان خود این باشد گمان تو

دل از ما خواستی، جانا، دریغی نیست دل، لیکن

چو روی از ما نمی‌پوشی، کسی باید ضمان تو

از آن حشمت که می‌بینم نخواهد هیچ کم گشتن

فقیری گر بیاساید زمانی در زمان تو

تو با آن حس و زیبایی نگردی هم نشین من

که از خواری و گمراهی نمی‌یابم نشان تو

رخت را شد به جان و دل خریدار اوحدی، لیکن

بدین سرمایه چون گردد کسی گرد دکان تو؟

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو

اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو

دل من بوسه‌ای زان لب تمنی می‌کند، لیکن

نمی‌گویم سخن بی‌زر، که می‌دانم زبان تو

چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزی

شبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو

مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار من

میان بستم، که دربندم به دست خود میان تو

چو از حکم حدیث تو نمی‌دانم گذشتن من

شگفتم زان حدیث آید که بگذشت از زبان تو

چه باشد گر به نام من فرو خواند لبت حرفی؟

ز چندان آیت خوبی که منزل شد بشان تو

بهر جانب ز شوقت چون سگ گم گشته می‌گردم

به بوی آنکه در یابم غبار کاروان تو

خنک یاری که هستی تو به خلوت هم نشین او!

که من باری نمی‌یابم نشانی از نشان تو

به دستان اوحدی را کرد چشمت پیر می‌بینم

سرش را من، که خواهد رفت در پای جوان تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو

عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو

پای نفس اندر جگر نافه شکسته

بوی شکن طرهٔ‌عنبر شکن تو

آنها که به مویی بفروشند بهشتی

مویی به جهانی بخرند از بدن تو

دل تنگ شود غنچه و لب خشک و جگر خون

از رشک شکر خندهٔ تنگ دهن تو

بر عقد گهر طعنه زند گاه تبسم

آن رستهٔ دندان جو در عدن تو

بر پیرهن ار نقش کنی صورت نرگس

بینا کندش بوی خوش پیرهن تو

شد کاسته چون موی تن اوحدی، ارچه

کاهیدن مویی نپسندد ز تن تو

در حلق دل سوختهٔ شیفته خاطر

زنجیر بلا گشته دو مشکین رسن تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ای ترک، دل ما را خوش‌دار به جان تو

مگذار تن مارا لاغر چو میان تو

چون سرو روان داری قدی به خرامیدن

و آن روی چو گل خندان بر سرو روان تو

ابرو چون کمان سازی، تا تیر غم اندازی

گر زخم خورم، باری، از تیر و کمان تو

هر چند فراخ آمد صحرای جهان بر من

هر لحظه به تنگ آیم زان تنگ دهان تو

دل خواسته‌ای از من، نتوان به تو دل دادن

زیرا که: چو بگریزی کس نیست ضمان تو

مانند رکابت رو بر پای تو می‌مالم

باشد که به دست افتد یک روز عنان تو

لاف از سخن شیرین دیگر نزنم پیشت

کین لفظ نمی‌زیبد الا ز زبان تو

آشفته شوم هر دم بر صورت زیبایی

باشد که نشان یابم روزی ز نشان تو

اکنون که به شیدایی چون اوحدی از غفلت

در دام تو افتادم، جان من و جان تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ای خرمن گل خوشه‌چین پیش تن و اندام تو

بلبل نخواند، وصف گل تا من نگویم نام تو

بر بام رو تا خلق را در تیره شب روشن شود

ماهی ز طاق آسمان،ماهی ز طرف بام تو

یک بوسه در ده زان دهن وانگه بریز این خون من

تا در دمی حاصل شود هم کام من، هم کام تو

مثل دهانت شکری در مصر نتوان یافتن

ای مصر زیبایی نهان در زلف همچون شام تو

دیشب سلامی کرده‌ای، چون قدر آن نشناختم

امروز خود را می‌کشم در حسرت دشنام تو

نشگفت از آه سرد من وز رنگ و روی زرد من

ای جان غم پرورد من پروردهٔ انعام تو

از سیم خالی می‌کنی وز مشک خالی می‌زنی

این دامها چند افگنی؟ ای اوحدی در دام تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ای نور چشم من ز رخ لاله‌رنگ تو

سوگند سخت من به دل همچو سنگ تو

در دهر سوکوار نباشد به حال من

در شهر غمگسار نباشد بی‌نگ تو

پیش رخت ز شرم بریزند رنگها

صورتگران چین چو ببینند رنگ تو

بر زان دل چو سنگ و بر همچو سیم خام

آنکس خورد، که سیم بریزد به سنگ تو

مپسند کشتن من مسکین، که بعد ازین

مانند من شکار نیفتد به چنگ تو

اکنون سپر چه سود؟ که بر دل گذار کرد

پیکان تیر غمزهٔ همچون خدنگ تو

میدان فراخ یافته‌ای، اوحدی،ولی

در وصل او عجب که رسد دست تنگ تو!

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو

به حال من نظری کن، که مردم از ستم تو

متاب روی و سر از من،مباش بی‌خبر از من

که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو

تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ما

ز مرگ باک نباشد که می‌خوریم دم تو

ز راه دور و بیابان چه باک و دوزخ تابان؟

کزین دو بیم ندارم به پشتی کرم تو

به صید ما نکند کس هوا و رغبت ازین پس

که داغ دست تو داریم و خانه در حرم تو

مگر تو چارهٔ کارم کنی و زخم که دارم

که مرهمی نشناسم موافق الم تو

کدام جنس که دستم نباخت بر سر کویت؟

کدام نقد که چشمم نریخت در قدم تو؟

گر آن مجال ببینم شبی که: با تو نشینم

کنم شکایت بسیار از التفات کم تو

مکن شکسته و خوارش، به دست کس مسپارش

که اوحدیست درین شهر سکهٔ درم تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

 

گر صبر و زر بودی مرا، کارم چو زر می‌شد ز تو

بی صبرم، ارنه کار من نوعی دگر می‌شد ز تو

زان روی همچون مشتری گر پرده برمی‌داشتی

روی زمین پر زهره و شمس و قمر می‌شد ز تو

پس بی‌نشان افتاده‌ای، ورنه پس از چندین طلب

روزی من دل‌خسته را آخر خبر می‌شد ز تو

بر یاد داری: کز غمت شبها به تنهایی مرا

هم سینه پر می‌شد ز غم، هم دیده تر می‌شد ز تو؟

زان جام لعلت گه گهی می‌ریز آبی بر جگر

دل خسته‌ای، کش سالها خون در جگر می‌شد ز تو

گر روز می‌کردم شبی با رویت اندر خلوتی

شب روز می‌گشت از رخت، شامم سحر می‌شد ز تو

ور بی‌رقیبان ساعتی نزدیک ما می‌آمدی

ایوان ما پر شاهد و شمع و شکر می‌شد ز تو

لیلی اگر واقف شدی از ما چو مجنون، هر نفس

آشفته‌تر می‌شد ز من، دیوانه تر می‌شد ز تو

گر چرخ گردان داشتی در دل ز مهرت ذره‌ای

کارش چو کار اوحدی زیر و زبر می‌شد ز تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

ای آنکه، نیست جز بر یار انتعاش تو

بس می‌خروشد آن سخن دل‌خراش تو

زرقی همی فروشی و شهری همی خری

دخل گزاف بنگر و خرج بلاش تو

گویی که: دین پرستم و دنیا پرست نه

وانگه ز بیست خواجه فزون‌تر معاش تو

بر روی راه این دو سه حیوان، به راستی

کمتر ز دام نیست دم دانه‌پاش تو

گه راز خود ز خلق بپوشیده‌ای، ولی

روی زمین پرست ز تشویق فاش تو

فردا کجا خلاص دهی آن مرید را؟

کامروز قرض‌دار شد از بهر آش تو

با اوحدی مباف کرامات خود، که هیچ

کاری نمی‌رود ز بباش و مباش تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

درین لشکر، که می‌بینی، سواری نیست غیر از تو

کسی دیگر درین عالم به کاری نیست غیر از تو

هر آن کس را که میدانی شماری برگرفت از خود

ولی زینها کسی خود در شماری نیست غیر از تو

درون پرده‌ای، لیکن چو از ما پرده برگیرد

غم عشق تو ما را، پرده‌داری نیست غیر از تو

اگر غیری نظر بازی کند با صورت دیگر

مرا منظور در آفاق، باری، نیست غیر از تو

به روز خستگی خواهند مردم یاری از یاران

من دلخسته را امروز یاری نیست غیر از تو

چو غم دادی به غم خواران، نیابد کرد تقصیری

که در غم، عاشقان را غم‌گساری نیست غیر از تو

سگ تست اوحدی، جانا، نگاهی کن به حال او

کزین نخجیرگاه او را شکاری نیست غیر از تو

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941470
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث