به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای ز زلفت عقل در دام آمده

نرگست با فتنه همنام آمده

نازکست اندام سیمینت چو گل

ای سرا پایت به اندام آمده

گر صبح صادق رخسار تو

چین زلفت پردهٔ شام آمده

دیگ سودای ترا دل در دماغ

پخته بسیاری، ولی خام آمده

در حساب بوسه امید مرا

بر دهانت مبلغی وام آمده

گوش ما را از لبت چشم دعا

بوده، لیکن جمله دشنام آمده

از تمنای لب میگون تو

اوحدی را سنگ بر جام آمده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده

روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده

بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده

در همه اسباب حسن چست و تمام آمده

یاور ما نیست چرخ، همدم ما نیست بخت

ور نه چرا بگذرد صید به دام آمده؟

گویی: از آشوب او هیچ توانیم دید

ما به سلامت شده، او به سلام آمده؟

سینه ز خونریز او سخت حذر می‌کند

زانکه جوانست و مست، در پی نام آمده

گر چه ز هجران او درد سری کم نبود

کام دل خود ندید جان به کام آمده

مهرهٔ ششدر شدست، آه! که در دست خود

نقش موافق نداد نرد مدام آمده

با همه تندی و جوش در عجبم من که چون

سخت لگامی نکرد توسن رام آمده؟

بید، که بالا گرفت منصب او در چمن

گو که: تماشا کند سرو به بام آمده

با همه تلخی که کرد، در صفت و شان او

از نفس اوحدی شهد کلام آمده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

روزی ببینی زلف او در دست من پیچان شده

لطفش تنم را داده دل، لعلش دلم را جان شده

اقبال در کار آمده، دولت خریدار آمده

با ما به بازار آمده، آن دلبر پنهان شده

ما بر بساط ششتری، با طوق و با انگشتری

گر دیده ما را مشتری، آن زهرهٔ کیوان شده

آن ماه در مهد آمده، کام مرا شهد آمده

من باز در عهد آمده، او از سر پیمان شده

افگنده خلقی مرد و زن، اندر زبانها چون سخن

نام گدایی همچو من، همسایهٔ سلطان شده

یار ارچه تیمار آورد، یا رنج بسیار آورد

روزیش در کار آورد، عزم عزیمت خوان شده

گر عاشقی رنجی ببر، بار گران سنجی ببر

ای اوحدی، گنجی ببر، زین خانهٔ ویران شده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

آنکه میخواست مرا بیدل و بی‌یار شده

زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده

اثری هم بکند زود یقین، می‌دانم

گریه های شب این دیدهٔ بیدار شده

مددی نیست که دیگر به منش باز آرد

آن ز پیش من دل خسته به آزار شده

ای رفیقان سفر، گر سر رفتن دارید

همتی با من محبوس گرفتار شده

جان فدا کرده و چون باد هوا گشته سبک

دل به غم داده و چون خاک زمین خوار شده

از غم آن تن همچون سمن و روی چو گل

گل گیتی همه در دیدهٔ من خار شده

خرقه پوشیدنم از عشق چرا دارد باز؟

من بسوزانمش این خرقهٔ زنار شده

نظری بر من و بر درد من و زاری من

ای به هجران تو من زارتر از زار شده

کار عشق تو بلاییست نبینی آخر؟

اوحدی را چو من اندر سر این کار شده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

دلی می‌باید اندر عشق جان را وقف غم کرده

میان عالمی خود را به رسوایی علم کرده

جفای دلبری هر روز کارش بر هم آشفته

بلای گلرخی هر لحظه خارش در قدم کرده

گرفته شادیی در جان ز معشوق غم آورده

نهاده مستیی در دل ز دلدار ستم کرده

وفای دوستان بر دل چو مهری بر نگین دیده

خیال همدمان در جان چو نقشی در درم کرده

رقیبش داده صد دشنام او بر وی دعا کرده

حسودش گفته صد بیداد و او با او کرم کرده

نهاد رخت سوز او علفها بر تلف بسته

وجود نقد باز او گذرها بر عدم کرده

طلاق نیک و بد داده، دعای مرد و زن گفته

قفای سیم و زر دیده، به ترک خال و عم کرده

میان بیشهٔ هستی به تیغ نامرادیها

درخت هر مرادی را، که می‌دانی، قلم کرده

بسان اوحدی هر دم میان خاک و خون غم

فغان و نالهٔ خود را عدیل زیر و بم کرده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

خیز و کار رفتنت را ساز ده

همرهان خویش را آواز ده

مرغ گل را در زمین پوشیده‌دار

مرغ دل را در فلک پرواز ده

گر گمان داری ز معنی‌دان بپرس

ور کمان داری به تیر انداز ده

چون شوی واقف ز راز آن طرف

مژده‌ای در گوش اهل راز ده

ور بخواهی نیز کردن یاد ما

هم به یاد آن بت طناز ده

کس نپردازد سخن چون اوحدی

گوش با قول سخن پرداز ده

عشق را آغاز و انجامی نبود

ساقیا، این جامم از آغاز ده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

چیست آن شهریار در پرده؟

شور در شهر و یار در پرده

هر زمان بار می‌دهد، لیکن

نیست امکان بار درپرده

پرده از روی برگرفت آن ماه

همچنان روی کار در پرده

همه گلها ازو شکفته و باز

گل او غنچه‌وار در پرده

پرده داری بدوستان دادست

و آنگه آن پرده دار در پرده

چیست این نقش گونه‌گون؟ ار نیست

نقشبندی سوار در پرده

از پس پرده جمله حیرانند

کس ندارد گذار در پرده

همه را رخ به خون دیده نگار

نیست کس با نگار در پرده

گر نخواهی که: گم شوی از خود

نروی زینهار! در پرده

رانی، این پرده را چو راست کنند

نالهٔ زار زار در پرده

از برون گر هزار بینی، نیست

جز یکی زان هزار در پرده

هم تویی پردهٔ بصیرت تو

خویشتن را مدار در پرده

پردهٔ خویش را بسوز و ببین

دوست را آشکار در پرده

مرو، ار پرده در میان بینی

پرده بین را چکار در پرده؟

تو که چون شیر پرده پشمینی

چون بگیری شکار در پرده؟

رفع این پرده یک نفس کارست

مبر این روزگار در پرده

اگر آن رخ جمال بنماید

نهلد پود و تار در پرده

پرده زان دیده‌ای، که هست ترا

دیدهٔ اعتبار در پرده

نظر جهل چون تواند دید

یار در غار و غار در پرده؟

هر که او اختیار خود بگذاشت

رفت بی‌اختیار در پرده

گر درین پرده میروی، ایدل

اوحدی را میار در پرده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

ای فراق تو مرا عقل و بصارت برده

دل من کافر چشم تو به غارت برده

بر دل شیفته هجر تو جفاها کرده

از تن سوخته مهر تو مهارت برده

دل ما را، که سپاهی نتوانستی برد

غمزهٔ شوخ تو در نیم اشارت برده

دوستان را همه خون ریخته چشم تو وز آن

دشمنان در همه آفاق بشارت برده

شوق روی تو به زنجیر کشش هر سحری

بر سر کوی تو ما را به زیارت برده

من ازین دیدهٔ خونبار شبی می‌بینم

سیل برخاسته و شهر و عمارت برده

بی‌تو هر وقت که آهنگ نمازی بکنم

اشک خون چهرهٔ ما را ز طهارت برده

اوحدی پیش دهان تو زبان بسته بماند

گر چه بود از دگران گوی عبارت برده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

یا به نزد خویشتن راهم بده

یا مجال ناله و آهم بده

از دهانت چون نمی‌یابم نشان

بوسه‌ای زان روی چون ماهم بده

تشنهٔ چاه زنخدان تو شد

جان من، آبی از آن چاهم بده

غربت من در جهان از بهر تست

قربت خاصان درگاهم بده

دوش میگفتی: ز من چیزی بخواه

بوسه‌ای زان لعل می‌خواهم، بده

هر چه از من خواستی یکسر تراست

از تو من نیز آنچه میخواهم بده

یا خیال خود به خواب من فرست

یا دلی بیدار و آگاهم بده

گنج وصلت هم درین ویرانهاست

آن چنان گنجی ز ناگاهم بده

بر بساط آرزو چون اوحدی

شاه می‌خواهم ز رخ، شاهم بده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

شب شد، به مستان اندکی تریاک بیداری بده

رندان سیکی خواره را گر ساغری داری، بده

زین حرفهای لاله گون چون لاله میسوزد دلم

روی تو ما را لاله بس، ممزوج گلناری بده

اکنون که آب از کار شد، بر خیز و آب کار کن

بی‌کار منشین، ای پسر، آن بادهٔ کاری بده

امشب که در دیر آمدم، زنار باید بر میان

ای یار ترسا، حلقه‌ای زان یار زناری بده

مستی و مستوری بهم نیکو نباشد، دلبرا

یا پیش مستان کم نشین، یا ترک هشیاری بده

سالیست تا من بوسه‌ای زان لب تمنی میکنم

اکنون چو فرصت یافتم، عذرش چه می‌آری؟ بده

دانم نیاری کام دل پیش رقیبان دادنم

دشنام، باری، پیش تو سهلست، می‌یاری، بده

جانا، ز خوی تند خود، چون بی‌گناهم، هر نفس

صد بار بر دل می‌نهی، یک بوسه سر باری بده

از هر دو گیتی اوحدی چون عاشق‌زار تو شد

یا قصد آزارش مکن، یا ترک بیزاری بده

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 6:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4941242
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث