به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش

می‌در بهار خور، که بود بی غبار و غش

گفتی: به روز شش همه گیتی تمام شد

می‌به، که او تمام نشد جز به ماه شش

بر خیز و زین قیاس دو شش ساله‌ای ببین

کز حسن او کند دل ماه دو هفته غش

دست ار به وصل موی میانی رسد به روز

اندر میانش آر و شب اندر کنار کش

زان پیش کت کشد لحد گور در کنار

خالی نباید از تن خوبان کنار و کش

اینجا که نقل بوسه بود زان دهان و لب

دندان کس به میوه نیالاید و نمش

چون دستگاه و مکنت آن هست می‌بنوش

با مطربان فاخر و با شاهدان کش

کز روی همچو ماه و جبینی چو مشتری

جام آفتاب رخ شود و باده زهره وش

ور نیست دسترس، سر دستار پاره کن

دستار رند میکده را گو: مدار فش

ریزنده کرد جنبش باد مسیح دم

برگ گل از درخت چو موسی به چوب هش

وقت سحر ز شاخ چمن گل چو بشکفد

گویی به سحر ماه بر آمد ز چاه کش

مانند آنکه بر رخ زیبا عرق چکد

بر روی سرخ لاله ز شبنم فتاده رش

آشفته‌ایم و دلشده، یا مطرب «السماع»

آتش‌دلیم و غمزده، یا ساقی، «العطش»

می‌صیقلیست در کف رندان که میبرد

از سینه‌ها کدورت و از دیده‌ها غمش

صوفی، بیا و در می صافی نگاه کن

ور جام اوحدی نخوری، قطره‌ای بچش

بر طور بزم ما دل و جانها ببین بلاش

وز برق نور باده بهم بر فتاده بش

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

ای صبا، یار مرا از من بی‌یار بپرس

زارم، او را ز من شیفتهٔ زار بپرس

پرسش دل چو به زلفش برسانی، پس از آن

پیش آن نرگس جادو رو و بیمار بپرس

چشم او را نبود با تو سر گفت و شنید

حال او یکسر از آن لعل گهر بار بپرس

چون بدان قامت نازک رسی آهسته ز دور

خدمتی کن، سخن وصل به هنجار بپرس

در میان سخن ار حال دل من پرسد

عرضه کن حال دلم، اندک و بسیار بپرس

و گرش قصهٔ سرمستی من باور نیست

گو: بیا و خبر از مردم هشیار بپرس

اوحدی گم شد، اگر منزل او می‌پرسی

به خرابات رو و خانهٔ خمار بپرس

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

ای صبا، از من آشفته فلان را میپرس

می‌نشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس

در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم

هر نفس میرو و آن جان جهان را میپرس

زلف او را ز رخ او به کناری می‌کش

غافلش می‌کن و آن چشم و دهان را میپرس

در چمن می‌شو و بر یاد گلش می مینوش

وز چمن می‌رو و آن سرو روان را میپرس

گر چه او را سر مویی خبر از حالم نیست

هر دم آن بی‌خبر موی میان را میپرس

گر چه من پیر شدم در هوس دیدن او

تو گذر می‌کن و آن بخت جوان را میپرس

اوحدی عاشق آن عارض و زلفست، تو نیز

از سر لطف همین را و همان را میپرس

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بس

بخور خانه نسیم هوای میکده بس

ز میر و خواجه ملولیم، بعد ازین همه عمر

حضور و صحبت رند و گدای میکده بس

به منعمان بهل آواز چنگ رندان را

ترانهٔ سبک از جار تای میکده بس

ز قلیه‌های بزرگان سر که پیشانی

مرا سه جرعهٔ بر ناشتای میکده بس

گرم به صفهٔ صدر ملک نباشد بار

نشستنم به میان سرای میکده بس

مرا به صومعه، گو: شیخ شهریار مده

سر مرا به جهان خشت‌های میکده بس

گر اوحدی دگری را دعا کند گو: کن

مرا دعای مغان و ثنای میکده بس

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

به رخ شمع شبستانم تویی بس

به قامت سرو بستانم تویی بس

نهان بودی زما، پیداستی باز

کنون پیدا و پنهانم تویی بس

من و ما و دل و جان و سر و مال

همه کفرست، ایمانم تویی بس

اگر در دل کسی بود، آن ندانم

میان نقطهٔ جانم تویی بس

گر از خود دیگری گوید، من از تو

همی گویم، که برهانم تویی بس

مرا پرسند: کز دانش چه دانی؟

چه دانم؟ هر چه میدانم تویی بس

ز گل رویان این عالم که هستند

من آن می‌جویم و آنم تویی بس

نمیدانم که دردم را سبب چیست؟

همی دانم که: درمانم تویی بس

درین راه اوحدی را رهبری نیست

دلیل این بیابانم تویی بس

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

در وفا داری نکردی آنچه می‌گفتی تو نیز

تا به نوک ناوک هجران دلم سفتی تو نیز

یاد می‌دار که: در خوبی چو دوران تو بود

همچو دوران با من مسکین برآشفتی تو نیز

چون دل ما از دو گیتی روی در روی تو کرد

پشت بر کردی و از ما روی بنهفتی تو نیز

در چنین وقتی که شد بیدار هر جا فتنه‌ای

اعتمادم بر تو بود، ای بخت، چون خفتی تو نیز؟

ای که می‌گویی ز خوبان جهان طاقم به مهر

این کجا گویم که: با بدخواه ما جفتی تو نیز؟

می‌کنی دعوی که: در باغ لطافت گل منم

راست می‌گویی، ولی بی‌خار نشکفتی تو نیز

چون به کین اوحدی دیدی که دشمن چیره شد

خانهٔ دل را ز مهر او فرو رفتی تو نیز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کس

هر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس

یاد میدار آنکه: هستی هر نفس با دیگری

ای که بی‌یاد تو هرگز بر نیاوردم نفس

میروی چون شمع و خلقی از پس و پیشت روان

نی غلط گفتم، نباشد شمع را خود پیش و پس

غافلست آنکو به شمشیر از تو می‌پیچد عنان

قندرا لذت مگر نیکو نمیداند مگس؟

کویت از اشکم چو دریا گشت و میترسم از آنک

بر سر ایند این رقیبان سبکبارت چو خس

یار گندم گون بما گر میل کردی نیم جو

هر دو عالم پیش چشم ما نمودی یک عدس

خاطرم وقتی هوس کردی که: بیند چیزها

تا ترا دیدم، نکردم جز به دیدارت هوس

دیگران را از عسس گر شب خیالی در سرست

من چنانم کز خیالم باز نشناسد عسس

اوحدی، راهش به پای لاشهٔ لنگ تو نیست

بعد ازین بنشین که گردی بر نخیزد زین فرس

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز

و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز

بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو

وآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز

عالم ز ماجرای دل ریش من پرست

با هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز

ای دل، منال در قدم اول از گزند

از راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا هنوز

ما را خدای در ازال از مهر او سرشت

ناکرده هیچ نسبت حسی بما هنوز

هر شب وصال او به دعا خواهم از خدا

دردا! که مستجاب نگشت این دعا هنوز

او گر قفا زنان ز در خود براندم

چشمم به راه باشد و رو از قفا هنوز

روزی نسیم بر سر زلفش گذار کرد

زان روز بوی غالیه دارد صبا هنوز

یک ذره مهر او به دل آسمان رسید

چون ذره رقص می‌کند اندر هوا هنوز

چشمم بر آستان در او شبی گریست

خون می‌دمد ز خاک در آن سرا هنوز

ای اوحدی، تو حال دل من ز من مپرس

کان دل برفت و باز نیامد بجا هنوز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

گلت بنده گردید و شمشاد نیز

غلام تو شد سرو آزاد نیز

که صد رحمت ایزدی بر رخت

هزار آفرین بر لبت باد نیز

ز مهر تو بگریست چشمم به خون

ز عشقت به نالم به فریاد نیز

چو دیدی که چشم تو آبم ببرد

کنون می‌دهی زلف را باد نیز

نباشد ترا بعد ازین برگ من

که بیخم بکندی و بنیاد نیز

به لطف و نوازش بده داد ما

که جور تو دیدیم و بیداد نیز

نه مثل تو آمد ز پشت پدر

نه مانندت از مادری زاد نیز

پریر از لبت بوسه‌ای خواستیم

نداد آن و دشنامها داد نیز

نبود اوحدی را توقع ز تو

که او را کنی در جهان یاد نیز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

 

عنایتیست خدا را به حال ما امروز

که شد خجسته از آن چهره فال ما امروز

شبی چو سال ببینم و گرنه نتوان گفت

حکایت شب هجر چو سال ما امروز

فراقنامه که دی دل به خون دیده نوشت

سپرده‌ایم به باد شمال ما امروز

کجا خلاص شوند از وبال ما فردا؟

جماعتی که شکستند بال ما امروز

از آن لب و رخ حاضر جواب شرط آنست

که بوسه بیش نباشد سؤال ما امروز

ز سیم اشک و زر چهره وجه آن بنهیم

گر التفات نماید به حال ما امروز

خیال را بفرستد دگر به شب جایی

گرش وقوف دهند از خیال ما امروز

به زلف او دهم این نیم جان که من دارم

و گرنه دل ننهد بر وصال ما امروز

به خواب شب مگر آن روی را توان دیدن

که پیش دوست نباشد مجال ما امروز

چو باد صبح کنون قابلی نمی‌یابد

که بشنود سخنی از مقال ما امروز

صبا، برابر رخسار آن غزال بهشت

اداکن این غزل از حسب حال ما امروز

اگر کند طلب اوحدی ز لطف بگوی

که: بیش ازین نکنی احتمال ما امروز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4949743
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث