به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

غیر ازو هر چه هست بازی بود

ما و من قصهٔ مجازی بود

زود بگذر، که اصل ذات یکیست

وین صفت‌ها بهانه‌سازی بود

تو ز دستش بداده‌ای، ورنه

دوست در عین دلنوازی بود

نفس کافر ترا ازو ببرید

هر که او نفس کشت غازی بود

عشق خود با تو فاش می‌گوید

که: بما اول او نیازی بود

حدث از تست ورنه پیش از تو

همه روی زمین نمازی بود

اوحدی، گر شناختی خاموش!

کین حدیث از زبان‌درازی بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود

روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود

من آشنای روی تو بودم، مرا ز چه

بیگانه می‌کنی دگر، ای آشنا، ز خود؟

هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر من

پر بینم این محله و شهر و سرا ز خود

وقتی به حال خود نظرم بود و این زمان

گشتم چنان، که یاد نیاید مرا ز خود

چون عاشق توام، چه برم نام خویشتن؟

چون درد من ز تست، چه جویم دوا ز خود؟

ای اوحدی، اگر نه جدایی ز سر کار

او را بکوش تا نشناسی جدا ز خود

غیر از تو هیچ کس نشناسم بلای تو

سعیی بکن، که دور کنی این بلا ز خود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

روز وداع گریه نه در حد دیده بود

توفان اشک تا به گریبان رسیده بود

نزدیک بود کز غم من ناله برکشد

از دور هر که نالهٔ زارم شنیده بود

دیدی که: چون به خون دلم تیغ برکشید؟

آن کس که جان بخوش دلش پروریده بود

آن سست عهد سرکش بدمهر سنگدل

ما را به هیچ داد، که ارزان خریده بود

چون مرغ وحشی از قفس تن رمیده شد

آن دل، که در پناه رخش آرمیده بود

زان دردمند شد تن مسکین، که مدتی

دل درد آن دو نرگس بیمار چیده بود

روز وداع دل بشد از دست و حیف نیست

کان روز اوحدی طمع از جان بریده بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

عشق همان به که به زاری بود

عزت عشق از در خواری بود

دست بگیرد دل درویش را

دوست که در مهد و عماری بود

هم نکند صید چنان آهویی

گر سگ ما شیر شکاری بود

از گل و باغش نبود چاره‌ای

دیده که چون ابر بهاری بود

یار مرا می‌کشد از عشق خود

کشتن عشاق چه یاری بود؟

روز که بی‌وصل بر آید ز کوه

در نظر من شب تاری بود

هم بکند چارهٔ او اوحدی

چون شب رندی و سواری بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

به سر زلف سیه دوش گره برزده بود

خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود

مرد را مردمک دیده به خون تر می‌کرد

عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود

حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب

طعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود

سرو را پای فروشد به زمین همچون میخ

پیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود

بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریست

خونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود

ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دور

بر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود

چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهٔ او

به گمان مهرهٔ ابرو چو کبوتر زده بود

هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشت

مگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود

ما خود آن زخم که بر سینهٔ مجروح آمد

به مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود

نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاک

پیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟

اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنی

غم او چهرهٔ زردم همه وا زر زده بود

طوطی عقل مرا بال به یک بار بریخت

بس که اندر هوس شکر او پر زده بود

گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکن

کاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود

از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود

باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب

روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود

زلف بگشود،بر آشفته،کله کج کرده

تیغ در دست،کمر بسته،سوار آمده بود

بوسه‌ای خواستمش، کرد کنار ارچه چنان

پای تا سر ز در بوس و کنار آمده بود

بی‌رقیبان ز در وصل درآمد، یعنی

گل نو خاسته، بی‌زحمت خار آمده بود

شاد بنشست و بپرسید و شمردم بروی

غصهایی که ز هجرش به شمار آمده بود

عارض نازک او را ز لطافت گفتی

گل خودروست، که آن لحظه به بار آمده بود

کار خود، گر چه بپوشیده به شوخی از من

باز دانست دلم کو به چه کار آمده بود؟

پرسش زاری من هیچ نفرمود، ولی

هم به پرسیدن این عاشق زار آمده بود

خلق گویند: برفت اوحدی از دست، آری

او همان دم بشد از دست، که یار آمده بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بود

ورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود؟

رفت ز پند خرد در وطن دام و دد

تا بنماید به خود هر چه خدا کرده بود

معنی خود عرضه کرد بر من و دیدم درو

صورت هر نقش کو بود و مرا کرده بود

در سفر هجر او تا نشود دل ملول

باز ز هر جانبی روی فرا کرده بود

شد دل ما زین سفر کار کن و کارگر

ورنه به جایی دگر کار کجا کرده بود؟

گر چه به هر باغ بس لاله و گل ریخته

ور چه به هر خانه پر برگ و نوا کرده بود

دیده ز خاک درش هیچ هوایی نکرد

دید که جز باد نیست هر چه هوا کرده بود

این خرد ناسزا راه ندانست برد

ورنه رخش، هر چه کرد بس بسزا کرده بود

گر چه به نقدی که هست سود نکردم به دست

خواجه، کرم کار تست، بنده خطا کرده بود

هیچ گرفتی نکرد بر غلط فعل ما

نسبت این فعلها گر چه بما کرده بود

کرد به طاعت بها: جنت وصل و لقا

لیک ببخشید باز، هر چه بها کرده بود

روی دل ما ندید، هیچ نیاورد یاد

زانچه تن ناخلف فوت و فنا کرده بود

عاشق دل خرقه‌ای داشت ز سر ازل

چون به ابد باز شد خرقه قبا کرده بود

عشق درآمد به کار و آخر و برداشت بار

ورنه خرد رنج تن جمله هبا کرده بود

مادر دوران به ما شربت مهری نداد

تا پدر از بهر ما خود چه دعا کرده بود؟

میوهٔ دلها نشد جز سخن اوحدی

کز همه باغ این درخت نشو و نما کرده بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

هر که با عارض زیبای تو خو کرده بود

گر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود

گر به مشک ختنی میل کند عین خطاست

هر که او چین سر زلف تو بو کرده بود

پیش چو گان سر زلف تو آن یارد گشت

که بر زخم جفا صبر چو گو کرده بود

بارها زلف تو، دانم، که بر روی تو خود

شرح سودای مرا موی به مو کرده بود

کاسهٔ سر ز تمنای تو خالی نکنم

و گرم کوزه‌گر از خاک سبو کرده بود

هر دلی کان نشود نرم بسوز غم تو

نه دلست آن، مگر از آهن و رو کرده بود

اوحدی گر ز فراق تو ننالد چه کند؟

در همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

دوش بی‌روی تو باغ عیش را آبی نبود

مرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود

در کتاب طالع شوریده می‌کردم نظر

بهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود

با خیال پرتو رخسار چون خورشید تو

چشم دل را حاجب شمعی و مهتابی نبود

چشم من توفان همی بارید در پای غمت

گر چه از گرمی دلم را در جگر آبی نبود

در نماز از دل بهر جانب که می‌کردم نگاه

عقل را جز طاق ابروی تو محرابی نبود

جز لب خوشیده و چشم تر اندر هجر تو

از تر و خشک جهانم برگ و اسبابی نبود

اوحدی را دامن اندر دوستی شد غرق خون

زانکه بحر دوستی را هیچ پایابی نبود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

من از آن که شوم کو نه ازان تو بود؟

یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود؟

سخن لب، که تو داری، نتوانم گفتن

ور بگویم سخنی هم ز زبان تو بود

هر زمانم به جهانی دگر اندازی، لیک

نروم جز به جهانی که جهان تو بود

تن و دل گر به فدای تو کند چندان نیست

خاصه آن کش دل و تن زنده به جان تو بود

نگذاری که ببوسد لبم آن پای و رکاب

ای خوش آن بوسه که بر دست و عنان تو بود!

چون نشانی بنماند ز تن من بر خاک

دل تنگم به همان مهر و نشان تو بود

جان خود را سپر تیر بلا خواهم ساخت

اگر آن تیر، که آید ز کمان تو بود

چون بپوسد تن من گوش و روانی که مراست

بر ورود خبر و حکم روان تو بود

هر چه آرند به بازار دو کون، از نیکی

همه، چون نیک ببنینی، ز دکان تو بود

دیده در کل مکان گر چه ترا می‌بیند

من نخواهم که به جز دیده مکان تو بود

می‌کنم ذکر تو پیوسته به قلب و به لسان

خنک آن قلب که مذکور لسان تو بود

نیست غم سر دل اوحدی ار گردد فاش

چو دلش حافظ اسرار نهان تو بود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:50 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4949211
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث