به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صنما، بی‌تو مرا کار به جان آمده گیر

دلم از درد فراقت به فغان آمده گیر

دل شوریده ز هجر تو به جان می‌آید

جان سرگشته ز هجرت به دهان آمده گیر

زان زنخدان چو سیب تو بده یک بوسه

وآنگه از باغ تو سیبی به زیان آمده گیر

خلق گویند که: حال تو بر دوست بگوی

حال خود گفته و بر دوست گران آمده گیر

آرزوی تو گر آنست که: من کشته شوم

آن چنان کارزوی تست چنان آمده گیر

گفته‌ای: اوحدی آن به که ز پیشم برود

رفته از پیش تو و باز دوان آمده گیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر

دور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر

دلم آخر ز تو چون صبر تواند؟ کاول

گلم از خاک سر کوی تو کردند خمیر

چشم ازان غمزه و رخسار بنتوانم دوخت

اگرم غمزه و چشم تو بدوزند به تیر

سر فدا کردم و جان می‌دهم و دل برتست

جگرم نیز مکن خون، که نکردم تقصیر

نکنم قصهٔ زلفت،که حدیثیست دراز

نبرم نام فراقت، که گناهیست کبیر

بارها پیش تو این نامه فرستادم، لیک

دیرها شد که جواب تو نیاور بشیر

چون رسد نامهٔ وصل تو به من؟ چونکه ز کبر

نام من خود ننویسی و نگویی به دبیر

گوش بر نالهٔ من دار و ببین حال دلم

تا ننالم به خدایی ،که سمیعست و بصیر

ناگزیرست که با خولی تو درسازد دل

که ندارد نظر از دیدن روی تو گزیر

فاش کرد اوحدی این واقعه بر پیر و جوان

که: تو معشوق جوانی و منت عاشق پیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیر

خسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر

بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازو

چون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر

هر دبیری را که فرمایم نبشتن نامه‌ای

پیش او جز شرح حال خویش ننویسد دبیر

آن تن همچون خمیر سیم و آن موی دراز

کرد باریکم چو مویی کش برآرند از خمیر

میل عاشق چون کند دلبر؟ چو نپسندد ر قیب

داد مسکین کی دهد سلطان؟ چو نگذارد وزیر

در دل او عاقبت یک روز تاثیری کند

ناله و آهی که هر شب میرسانم تا اثیر

هر که همچون اوحدی خود را نخواهد مبتلا

گو: نظر کمتر فکن بر روی یار بی‌نظیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

باد بهار می‌دمد و من ز یار دور

با غم نشسته دایم و از غمگسار دور

آنرا که در کنار به خون پروریده‌ایم

خون در کنار دارم و او از کنار دور

کارم ز دست رفت، چه معنی که دوستان

یادم نمی‌کنند بر آن نگار دور

دیدی تو کارمن چو نگار، این زمان ببین

رویم به خون نگار وز دستم نگار دور

ای باد صبح، اگر بر منظور ما رسی

آن بی‌نظیر گو: نظر از ما مدار دور

صد بار جور کردی و تندی نمود، لیک

چندین نگشته‌ای به جفا هیچ بار دور

ای اوحدی، برو تو، که عهد وفای دوست

بازم نمی‌هلد که :شوم زین دیار دور

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

همه عالم پرست ازین منظور

همه آفاق را گرفت این نور

حاصل شهر عاشقان سریست

گرد بر گرد آن هزاران سور

گر چه پر آفتاب گشت این شهر

زان میان نیست جز یکی مشهور

گنج در پیش چشم و ما مفلس

دوست بر دستگاه و ما مهجور

اصل این کل و جز و یک کلمه است

خواه تورات خوان و خواه زبور

هر کس از جانبیش می‌جویند

مصطفی از حری، کلیم از طور

اوحدی، رخ درو کن و بگذار

آرزوی بهشت و حور و قصور

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

دل من فتنه شد بر یار دیگر

چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟

ندیدم در تو چندان کاردانی

که اندر پیش گیری کار دیگر

بهل، تا بر سرما پاره گردد

به نام نیک یک دستار دیگر

ازان زاری نه بیزاری، همانا

که از نو می‌نهی بازار دیگر

میانت را نبود آن بند غم بس؟

که می‌بندی بدو زنار دیگر

چنان زان رخنها نیکت نیامد

که خواهی جستن از دیوار دیگر

مرا گویی: کزین یک برخوری تو

چه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟

چرا دلدار نو می‌آزمایی؟

چو دیدی جور آن دلدار دیگر

چو آسانت نشد دشوار، بنشین

چو افتادی درین دشوار دیگر؟

گرین برق آن چنان سوزد، که دیدم

که دارد طاقت دیدار دیگر؟

تو آن افسانه و افسون ندانی

کزین سوراخ گیری مار دیگر

مکن دعوی به عشق شاهدان پر

که موقوفی به این اقرار دیگر

بهل عشقی که کشتست اوحدی را

بسان اوحدی بسیار دیگر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر

مگر با دشمنان ما قدح پیموده‌ای دیگر؟

ز شادیها چه بنشستی؟ به عزتها چه برجستی؟

اگر دشمن ندانستی که بی ما بوده‌ای دیگر

میان دربسته بودی تو که با اغیار بنشینی

میان خویش و اشک ما چرا بگشوده‌ای دیگر؟

دلم را سوده‌ای صدبار و چون از عاشقان خود

کم از من کس نمی‌بینی، چرا فرسوده‌ای دیگر؟

مرا چون زان لب شیرین ندادی هیچ حلوایی

نمیدانم که خونم را چرا پیموده‌ای دیگر؟

مقابل در حضور خود جفا زین پیش میگفتی

شنیدم زان که: در غیبت کرم فرموده‌ای دیگر

دلم را مینماید رخ که: قصد خون من داری

پس از ماهی که روی خود به من بنموده‌ای دیگر

مرا آسوده پنداری که هستم در فراق تو

زهی! از جست و جوی من، که چون آسوده‌ای دیگر!

دلت بر اوحدی هرگز نمی‌سوزد به دلداری

فغان و نالهای او مگر نشنوده‌ای دیگر؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

ای ساربان، که رنج کشیدی ز راه دور

آمد شتر به منزل لیلی، مکن عبور

اینست خارها که ازو چیده‌ایم گل

وین جای خیمها که درو دیده‌ایم حور

این لحظه آتشست به جایی که بود آب

و امروز ماتمست به جایی که بود سور

آن شب چه شد؟ که بی‌رخ لیلی نبود حی

و آن روز کو؟ که موقف دیدار بود طور

خون جگر بریخت دل من به یاد دوست

ای چشم اشکبار، چرایی چنین صبور؟

زین پیش بود نفرتم از دور از زمان

دردم چنان گداخت که هستم ز خود نفور

جز دستبوس دوست نباشد مراد من

روزی که سر ز خاک بر آرم به نفخ صور

ای اوحدی، چو روی کنی در نماز تو

بی روی او مکن، که نمازیست بی‌حضور

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

ای دل، بیا و در رخ آن حور می‌نگر

بفگن حجاب ظلمت و در نور می‌نگر

برخیز و از شراب غمش مست گرد و باز

بنشین، در آن دو نرگس مخمور می‌نگر

یاری که دل ز دیدن او تازه می‌شود

مستورگو: مباش، مستور می‌نگر

بر خوان عشق حاجت دست دراز نیست

کوته نظر مباش و بهمنشور می‌نگر

وقتی که انگبین وصالش کنند بخش

خوی مگس مگیر و چو زنبور می‌نگر

تنگ شکر به سرد مزاجان بمان و تو

از گوشه‌ای چو مردم محرور می‌نگر

همچون سگ حریص مکن قصد گردران

قصاب را ببین و به ساطور می‌نگر

علت حجاب می‌شود اندر میان خلق

دست از طمع بدار و به فغفور می‌نگر

نزدیک بار اگر ندهندت مجال قرب

بنشین و همچو اوحدی از دور می‌نگر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟

یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟

رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر

قلاب چندین دل ترا هم باز گرداند مگر

روز وداع آن اشک خون کز دیدها پالوده شد

گفتم که: در وی کاروان رفتار نتواند مگر

چشمت ز بهر دیگران چون کرد یاری، سعی کن

کز بهر ما هم گوشهٔ ابرو بجنباند مگر

دشمن که دورت میکند، تا من فرومانم به غم

روزی به درد بیدلی او هم فرو ماند مگر

روزی که بیرون آوریم از قید مهرت پای دل

دلهای ما را محنتی دیگر نترساند مگر

دل را خبر کن ز آمدن، روزی که آیی، تا منت

چون زر بریزم در قدم، او جان برافشاند مگر

لعلت چو در باز آمدن بر درد ما واقف شود

دیگر به داغ هجر خود ما را نرنجاند مگر

ای اوحدی، گر خاک شد زین غم تنت، صبری، که او

از گرد ره چون در رسید این گرد بنشاند مگر

از چشم او شد فتنها بیدار و در ایام ما

هم چشم او این فتنه را دیگر بخواباند مگر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4949211
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث