به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یار

اختیار اولین یارست و کردیم اختیار

هر زمان مهری و پیوندی نباشد سودمند

هر زمان عهدی و پیمانی نیاید سازگار

سر یکی داریم و دریک تن نمیباید دو سر

دل یکی داریم و در یکدل نمی‌گنجد دو یار

دل چه باشد؟ عشق میباید که باشد بر مزید

سر چه باشد؟ مهر میباید که باشد برقرار

ای نصیحت کن، ملامت چند و چند؟ از دست تو

صد گریبان پاره کردم، دستم از دامن بدار

گر تو هم در سینه داری غیرتی، رشکی ببر

ور تو هم در دیده داری حیرتی اشکم ببار

عاشقم، گر عاشقی شوریده بینی در گذر

بیدلم، گر بیدلی آشفته بینی در گذار

دامنم را چون تهی دیدی ز گل، خاری منه

دلبرم را چون بری دیدی ز من، خوارم مدار

اوحدی، از یار هر جایی چه نالی بیش ازین؟

با تو میگفتم که: این کارت نمی‌آید به کار

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

 

مگذر، ای ساربان، ز منزل یار

تا دمی در غمش بگریم زار

از برای کدام روز بود؟

اشک خونین و دیدهٔ‌خونبار

گر قیامت کنیم، شاید، از آنک

با قیامت فتادمان دیدار

پار با دوست بوده‌ایم این جا

آه ازین پیش دوست بودن پار!

ساقی، از جام باده‌ای داری

به چنین فرصتی بیا و بیار

مطرب، ار مانعی و عذری نیست

نفسی وقت عاشقان خوش دار

غزلی ز اوحدی گرت یادست

بر منش خوان به یاد آن دلدار

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسر

شیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر

جامهٔ زهدی، که بود بر تن ما، تنگ شد

بادهٔ صافی بیار، جامهٔ صوفی ببر

ای صنم چنگ ساز، تن چه زنی؟ رود زن

ای بت عاشق‌نواز، غم چه خوری؟ باده خور

می که تو داری به کف روزی و مقسوم تست

تا نخوری قسم خود وعده نیاید به سر

چون به یقین خورد نیست روزی خود را، تو نیز

دیر چه پایی؟ بنوش، تا برسی زودتر

ای که میان بسته‌ای باز به خون‌ریز ما

چند ز مسکین کشی؟ کار نداری دگر؟

بار تو من برده‌ام، بر دگری می‌خورد

رنج زیادت ببین، کار سعادت نگر

روز و شبم بردرت، دیده به امید تو

از در وصلی درآی، تا ندوم دربدر

در دل من سوز عشق شعله زن آمد و لیک

زانچه مرا در دلست هیچ نداری خبر

باده بیاور، که هیچ توبه نخواهند کرد

مدعی از وعظ خشک، اوحدی از شعر تر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

بگشای ز رخ نقاب دیدار

تا نگذرد از درت خریدار

این پرده که بر درست بردر

وین سایه که بر سرست بردار

گفتی: بنشین که من بیایم

بنشینم و نیستی تو آن یار

کز یاری من نیایدت ننگ

وز صحبت من نباشدت عار

زین قاعده و خلاف بگذر

و آن داعیه در غلاف بگذار

تا کی باشیم پس بر در؟

وز هجر تو کرده رخ به دیوار

هر کس به حساب تار و پودست

ما با سخن تو در شب تار

پنداشتمت که: مهربانی

و آن نیز خیال بود و پندار

سر در سر کار عشق کردیم

و اگه نشدی، زهی سر و کار؟

هر لحظه مکن بکشتنم زور

هر روز مکن بهشتنم زار

یا آن دل برده باز پس ده

یا این تن مرده نیز بگذار

مپسند که از فراق رویت

فریاد برآرم اوحدی‌وار

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

هر که از برگ و از نوا گوید

مشنو: کز زبان ما گوید

بندهٔ خانه‌زاد باید جست

کو ترا سر این سرا گوید

آنکه از کوی آشنایی نیست

کی سخن‌های آشنا گوید؟

چو مقامیست هر کسی را خاص

از مقامی که هست وا گوید

دم ز چرخ فلک زند خورشید

ذره از خاک و از هوا گوید

مرد را در سلوک مرقاتیست

راز بر حسب ارتقا گوید

آنچه در خرقه گفته بود آن پیر

طفل باشد که در قبا گوید

سخن از نیک می‌رود، بنویس

بچه پرسی که از کجا گوید؟

چه غم از جبرییل دارد دل؟

که ز پیغمبر و خدا گوید

تا تو باشی و او به وقت سخن

تو جدا گویی، او جدا گوید

این دویی از میان چو برخیزد

همه او گوید و سزا گوید

اوحدی پیش او چه داند گفت؟

رخ او را هم او ثنا گوید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔ‌چون خور

ببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر

ز رشک طلعت خوبت بریزد اختر گردون

ز اشک چشمهٔ چشمم بمیرد آتش اختر

به صید عاشق بیدل گشاده زلف تو چنگل

به صید بیدل مسکین کشیده چشم تو خنجر

شکنج سنبل پست تو گنج صورت و معنی

فریب نرگس مست تو زیب جامه و زیور

ز جام حقهٔ لعلت گشوده چشمهٔ حیوان

ز دام حلقهٔ زلفت دمیده نکهت عنبر

نهاده نرگس شنگت تراز کسوت شوخی

گشاده پستهٔ تنگت کساد کیسهٔ شکر

ز رنگ پنجهٔ نازک نموده دست تو گل رخ

بر آب چهرهٔ رنگین نهاده حسن تو دلبر:

بیاض ساعد سیمین به خون این دل خسته

سواد طرهٔ مشکین به قتل این تن لاغر

به عیب من مکن آهنگ و جیب و دامن من بین:

چو روی اوحدی از غم به خون دیده و دل تر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسید

دو دم به دل برآمد و آتش به جان رسید

بر تن شنیده‌ای چه رسید از فراق جان؟

از درد دوری تو دلم را همان رسید

هرگز جفا نبرده و دوری ندیده‌ام

بر من جفا و جور تو نامهربان رسید

انصاف من بده: که کجا گویم این سخن؟

کز یار برگزیده به یاران زیان رسید

دوشم رقیب بر سر کوی تو دید و گفت:

باز این ستم رسیدهٔ فریادخوان رسید

ما را مگر به پیش تولطف تو آورد

ورنه به سعی ما به کجا می‌توان رسید؟

حال من و تو فاش چنان شد، که سالها

زین دوستی بهر طرفی داستان رسید

یک روز بشنوی که: تن اوحدی ز غم

خاک در تو گشت و بدان آستان رسید

من بلبلم ز درد بنالم، علی‌الخصوص

فصلی که گل شکفته شد و ارغوان رسید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

ای مردم کور، این چه بهارست ببینید

گلبن نه و گلهاش ببارست ببینید

فردا همه یک رنگ شود طالب و مطلوب

امروز یکی را که هزارست ببینید

آن ماه که دل می‌برد از ما رخ و زلفش

بر منظرهٔ لیل و نهارست ببینید

ماییم به بار آمده در گلشن هستی

یا اوست که بر صفهٔ بارست؟ ببینید

بر گرد زمین این چه سپاهست؟ بجویید

در گرد زمان آن چه سوارست؟ ببینید

ما میوهٔ شیرین درخت دو جهانیم

باز این چه درخت و چه بهارست؟ ببینید

بس نسخه گرفتند ز هر شیوه و هر شکل

این نسخه که از صورت یارست ببینید

درجیست برو غیب نگارنده طلسمات

این خود چه طلسم و چه نگارست؟ ببینید

این طرز که از کارگه کون در آمد

هم اول و هم آخر کارست ببینید

بر دامن هستی شما هست غباری

هستی چه بود؟ وین چه غبارست؟ ببینید

بعد از شب تار آمدن روز توان دید

این روز که اندر شب تارست ببینید

گر چشم خدایی بگشایید هم این‌جا

هم محشر و هم روز شمارست، ببینید

شرح سخن اوحدی آسان نتوان گفت

شعرش بهلید، این چه شعارست؟ ببینید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسید

گم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید

گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم

این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید

فردا سر خود می‌کنم اندر سر و کارش

امروز که با درد سرم هیچ مپرسید

وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت

این دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید

بی‌عارضش این قصهٔ روزست که دیدید

از گریهٔ شام و سحرم هیچ مپرسید

خون جگرم بر رخ و پرسیدن احوال؟

دیدید که: خونین جگرم، هیچ مپرسید

از دوست به جز یک نظرم چون غرضی نیست

زان دوست به جز یک نظرم هیچ مپرسید

از دست شما جامه دو صد بار دریدم

خواهید که بازش بدرم هیچ مپرسید

با اوحدی این دیدهٔ‌تر بیش ندیدیم

بالله ! که ازین بیشترم هیچ مپرسید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

نالهٔ بلبل شوریده به جایی برسید

گل به باغ آمد و دردش به دوایی برسید

عمر بلبل چو وفا کرد به دوری بنمرد

تا ز پیوستن گل بوی وفایی برسید

گل چه پیراهن زر دوخته بر داد بباد؟

کز میان غنچهٔ مسکین به قبایی برسید

هر که بر بوی گل و نالهٔ بلبل سحری

در چمن رفت، به برگی و نوایی برسید

طالب گل ز چمن پای مکن، گو: کوتاه

که به دستش ز سر خار جفایی برسید

پی همراهی این قافله بودم عمری

تا به گوش دلم آواز درایی برسید

قصهٔ مور پریشان به سلیمان گفتند

اثر نعمت سلطان به گدایی برسید

آفتابی ز سر منظره بنمود جمال

ذره‌ای در هوس او به هوایی برسید

اوحدی دست به وصلش نرسانید آسان

درد سر برد و به خاک کف پایی برسید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4949936
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث