به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مرا از بخت اگر کاری برآید

به وصل روی دلداری برآید

ولیکن دور گردون خود نخواهد

که کام یاری از یاری برآید

اگر خوبان گیتی را کنی جمع

به نام من ستمگاری برآید

و گر من طالب اندوه گردم

ز هر سویش طلبکاری برآید

دل من گر بکارد دانهٔ غم

ازان یک دانه انباری برآید

ز دلتنگی اگر رمزی بگویم

ازان تنگی به خرواری برآید

گلی را گر برون ارم ز خاری

ز هر برگش سر خاری برآید

ز زلف یار اگر مویی بجویم

بهر مویش خریداری برآید

ز بهر تخت اگر شاهی نشانم

به نام اوحدی داری برآید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

گر آن کاری که من دانم بر آید

بهل تا در وفا جانم برآید

من آن ایام دولت را چه گویم؟

که گوی او به چوگانم برآید

کدامین مور باشم من؟ که روزی

سخن پیش سلیمانم برآید

شکار آهویی زان گونه وحشی

عجب کز شست و پیکانم برآید!

چنان گریم ز هجرانش، که کشتی

به آب چشم گریانم برآید

برآرد غنچهٔ مهر آن گیاهی

کز اشک همچو بارانم برآید

رسانم اوحدی را دل به کامی

لب او گر بدندانم برآید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآید

دل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید

تو ازآن سخن که گویی و از آن میان که داری

به میان خوب رویان سخن از عدم برآید

چو جهانیان به زلف توسپرده‌اند خاطر

سر زلف خود مشوران، که جهان بهم برآید

ز غم تو در لحد من به مثابتی بگریم

که ز خاک من بروید گل سرخ و نم برآید

چو حدیث بوسه گویم نبود یکی به سالی

چو سخن ز غصه رانم دو به یک شکم برآید

به مخالفم خبر کن که: مقیم این درم، تا

نکند شکار صیدی که ازین حرم برآید

مکن، اوحدی، شکایت، که نمیرسی به کامی

تو مرید درد او شو، که مراد کم برآید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید

تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید

از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی

باری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید

او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟

گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید

زان لب طمع نباید کردن به جز سلامی

ما را که جز دعایی از دست برنیاید

او گر سلام ما را زان لب جواب گوید

اینست کامرانی، دیگر مرا چه باید؟

بر آسمان بساید فرقش کلاه دولت

آن کس که فرق خود را در پای او بساید

ور غیر ازو دل من یاری به دست گیرد

من دست ازو بشویم، کان دل مرا نشاید

دردی اگر فرستد هر ساعتی دلم را

درمان چو نیست گویی: دردم چه میفزاید؟

گفتم به فال‌گیری: فالی ببین از آن رخ

زلفش بدید و گفتا: تشویق می‌نماید

گویند: چون بگفتی ترک دل خود آخر

ما ترک دل نگفتیم آن ترک می‌رباید

در عشقش اوحدی را کار دو گونه باید

یا لعل او ببوسد، یا دست خود بخاید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

تو آن گم کرده را مشنو که بی‌زاری پدید آید

چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید

به اول فارغ فارغ نماید خویش را از تو

به آخر اندک اندک زو طلب‌گاری پدید آید

شبی گر با خیال او بخوابی، آشنا گردی

جهانی را از آن خواب تو بیداری پدید آید

از آن مستی به هشیاری رسی لیکن به شرط آن

که مستان را نیازاری چو هشیاری پدید آید

دلیل صحت دعوی به عشق اندر چنان باشد

که در صحت علامتهای بیماری پدید آید

به رنگ شب شود روزت ز عشق او پس آنگاهی

نشان روز روشن در شب تاری پدید آید

ز پیش آفتاب رخ چو آن بت پرده برگیرد

ترا چون ذره اندر دل سبکساری پدید آید

اگر نزدیک خود بارت دهد چون اوحدی روزی

ترا بر پادشاهان نیز جباری پدید آید

چو این نقدت به دست افتد، مکن در گفتنش چاره

که هر جایی که نقدی هست ناچاری پدید آید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آید

ولی امید می‌دارم که روزی گل به بار آید

رفیقان هر زمان گویند: عاقل باش و کاری کن

خود از آشفته‌ای چون من نمیدانم چه کار آید؟

ز تیر خسروان مجروح گردند آهوان، لیکن

بدین قوت نپندارم که زخمی بر شکار آید

ز سودای کنار او کنارم شد چو دریایی

نه دریایی که رخت من ز موجش با کنار آید

گر او صدبار بر خاطر پسندد، راضیم لیکن

بدان خاطر نمیباید پسندیدن که بار آید

همه شب ز انتظار او دو چشمم باز و می‌ترسم

که خوابم گیرد آن ساعت که دولت در گذار آید

بکوش ای اوحدی یک چند، اگر مقصود میجویی

کسی کش پای رفتن هست ننشیند که یار آید

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمود

چو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود

به خشم رفت و درین گردش زمانم بست

چه رنجها که به من گردش زمانه نمود

گهی ز چشمهٔ جنت مرا شرابی داد

گهی ز آتش دوزخ به من زبانه نمود

چو مرغ خانه گرفتم درین دیار وطن

که این دیار به چشمم چو آشیانه نمود

اگر چه این همه فانیست کور گشت دلم

چنانکه این همه فانیم جاودانه نمود

شبی به مجلس رندان شدم به می خوردن

چه حالها که مرا آن می شبانه نمود!

در آن میانه نشانی ز دوست پرسیدم

مرا معاینه پیری از آن میانه نمود

چو روز شد همه شکر مغان همی گفتم

که این فتوحم از آن بادهٔ مغانه نمود

گناه داشتم، اما چو پیش دوست شدم

به کوی خویشتنم برد وآشیانه نمود

به استانش چو گفتم که: در میان آرم

کرانه کرد و رخ خویشم از کرانه نمود

رخش ز دیدهٔ معنی به صورتی دیدم

که صورت دگران بازی و بهانه نمود

چو پیش رفتم و گفتم که: من یگانه شدم

به طنز گفت: مرا اوحدی یگانه نمود

از آن غزال شنیدم به راستی غزلی

که بر دلم غزل هر کسی ترانه نمود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

بریدن حیفم آید بعد از آن عهد

چنین رویی نشاید آن چنان عهد

گرفتم عهد ازین بهتر نداری

به زودی تازه کن باری همان عهد

چو گل عهد تو بس ناپایدارست

از آنم پیر کردی، ای جوان عهد

به عهدت دست میگیری، چه سودست؟

چو یک ساعت نمی‌پایی بر آن عهد

چو فرمانت روان گردید بر من

برون رفتی و بشکستی روان عهد

میان بستی به خون ریزم دگر بار

تو پنداری نبود اندر میان عهد

دریغ، ای تیر بالا، ار نبودی

ترا با اوحدی همچون کمان عهد

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشود

شکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود

گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوست

لا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود

بارها از بند او آزاد کردم خویش را

باز دل در بند زلف تابدارش میشود

بیدلی را عیب کردم در غم او، عقل گفت:

چون کند مسکین؟ که از دست اختیارش میشود

طالب گل مدعی باشد که رخ درهم کشد

ورنه وقت چیدن اندر دیده خارش میشود

عاشق بیچاره راز خویش میپوشد، ولی

راز دل پیدا ز چشم اشکبارش میشود

اوحدی آشفته شد تا آن نگار از دست رفت

رخ به خون دل ز بهر آن نگارش میشود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

کو دیده‌ای که بی‌تو به خون تر نمی‌شود؟

یا رخ که از فراق تو چون زر نمی‌شود؟

زان طره باد نیست که نگرفت بوی مشک

زان زلف خاک نیست که عنبر نمی‌شود

پیوسته با منی و مرا با تو هیچ وقت

وصلی به کام خویش میسر نمی‌شود

ذکر تو می‌کنیم و به پایان نمی‌رسد

وصف تو می‌کنیم و مکرر نمی‌شود

از خانقاه و مدرسه تحصیل چون کنیم؟

ما را که جز حدیث تو از بر نمی‌شود

زان سنگ آستانه به دانش فرو تریم

کز آستانهٔ تو فراتر نمی‌شود

از مال حیف نیست که اندر سر تو رفت

از جان اوحدیست، که در سر نمی‌شود

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 3:57 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 133

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4949207
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث