به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

وهم بلند وپست جاه چند دلت سیه‌کند

گر گذری ز بام و در سایه بساط ته ‌کند

رفع غبار وهم و ظن آن همه‌کذب داشته‌ست

یک مژه‌ گر به هم خورد نقش جهان تبه‌کند

داد نشان میکشان‌گر ندهد سپهر دون

جام پر و تهی همان‌ کار هلال و مه‌ کند

جمع شدن به جیب خویش مغتنم نفس شمار

یک ‌گره است شش جهت‌ کس به دل ‌که ره‌ کند

شمع به حسرت فنا تا به سحر درآتش است

کاش نسیم دامنی بیگه ما پگه‌ کند

محو صفای شوق باش تا به طربگه حضور

سیر هزار رنگ ‌گل آینه بی‌نگه ‌کند

طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه

خجلت اگر زند به سنگ روی عرق سیه‌ کند

در طلب‌غنا چو شمع‌جبهه به عجز سودن است

آبله‌ بشکند به پا تا سر ما کله‌ کند

بعد تهی شدن ز خویش واشدنت چه فایده

شرم کن از حساب اگر، صفر، یک تو، ده‌ کند

غیر توقع‌ کرم هیچ نداشت زندگی

فال وجود زد عدم تا دو نفس نگه‌ کند

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود

بیدل ناامید ما رو به چه بارگه‌ کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

هوس جنون‌زدهٔ نفس به کدام جلوه کمین کند

چو سحر به گرد عدم تند که تبسم نمکین کند

ز چه سرمه رنج ادب کشم که خروش جنون حشم

به هزار عرصه‌کشد الم نفسی‌که پرده‌نشین‌کند

ز خموشی ادب امتحان‌، به فسردگی نبری‌گمان

که کمند نالهٔ عاشقان‌، لب برهم آمده چین کند

سر بی‌نیازی فکر را به بلندیی نرسانده‌ام

که به جز تتبع نظم من‌، احدی خیال زمین کند

زفسون فرصت وهم و ظن‌، بگداخت شیشهٔ ساعتم

که غبار دل به هم آرد و طلب شهور و سنین ‌کند

ز بهار عبرت جزوکل‌، به‌گشاد یک مژه قانعم

چه‌کم است صیقلی از شرر،‌که نگاه آینه‌بین‌کند

پی عذر طاقت نارسا، برو آنقدرکه کشد دلت

ته پاست منزل رهروی‌که به پشت آبله زین‌کند

نه بقاست مایهٔ فرصتی‌، نه نفس بهانهٔ شهرتی

به خیال خنده زندکسی‌که تلاش‌ نقش نگین‌کند

چقدر در انجمن رضا، خجل است جرأت مدعا

که دل از فضولی نارسا، هوس چنان و چنین‌کند

ز حضور شعلهٔ قامتی‌، ز خیال فتنه علامتی

نرسیده‌ام به قیامتی‌، که کسی گمان یقین کند

به چه ناز سجده اداکند، به در تو بیدل هیچکس

که به نقش پا برد التجا و خطی نیاز جبین‌ کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

اشک ‌گهر طینت ما راه تپش سر نکند

طفل دبستان ادب این سبق از بر نکند

وسوسه بر هم نزند رابطهٔ ساز یقین

کوه‌گران حوصله را ناله سبکسر نکند

منفعلیهای زمان فطرت ما را چه زیان

عبرت تمثال محیط آینه را تر نکند

عالم اسباب فنا چند دهد فرصت ما

اشک به دوش مژه‌ها آنهمه لنگر نکند

شبنم بی‌بال و پریم آینه‌پرداز تری

طاقت ما غیر عرق پیشهٔ دیگر نکند

تاب ‌و تب عشق ‌و هوس‌ نیست کفیل‌ دو نفس

صبح طربگاه شرر خنده مکرر نکند

شد ز ازل چهره‌گشا عجز ز پیدایی ما

مو ننهد پا به نمو تا قدم از سر نکند

دل بگدازید به غم دیده رسانید به نم

شیشه خمی تا نخورد باده به ساغر نکند

نیست ز هم فرق‌نما انجمن و خلوت ما

طایر گلزار یقین سر به ته پر نکند

بیدل از انجام نفس هرکه برد بوی اثر

گر همه آفاق شود ناز کر و فر نکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

طبع دانا الم دهر مکدر نکند

گرد بر روی ‌گهر آن همه لنگر نکند

به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن

گر همه حسن دمد آینه باور نکند

می‌دهد عاقبت‌ کار حسد سینه به زخم

بدرگی تا به‌کجا تکیه به نشتر نکند

در خرابات‌، شیاطین نسبان بسیارند

دختر رز جلبی نیست ‌که شوهر نکند

بی‌زری ممتحن جوهر انسانی نیست

آدم آنست‌ که مال و حشمش خر نکند

شیشهٔ حرص به صهبای قناعت پرکن

کز تنگ‌حوصلگی ناله به ساغر نکند

مجلس‌آرای هوس با تو حسابی دارد

تا نسوزد دلت آرایش مجمر نکند

به نگاهی چو شرر قانع پیدایی باش

تا ترا در نظر خلق مکرر نکند

شبنم‌ گلشن ایجاد خجالت دارد

صبح تصویر بر آ تا نفست تر نکند

شوق دل حسرت‌ گلزار حضوری دارد

همچو طاووس چرا آینه دفتر نکند

خاک درگاه مذلت ز چه اکسیرکم است

کیمیا گو مس بیقدر مرا زر نکند

عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما

نقد دل باخته سودای محقر نکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

هرجا خرام ناز تو تمکین عیان‌ کند

حیرت در آب آینه کشتی روان کند

زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت

خون چکیده را چمن زعفران کند

چشمت به محفلی که تغافل کند بلند

نی هم به میل سرمه نیاز فغان کند

از فرصت گذشته رسیدن گذشته گیر

رنگ پریده در چه بهار آشیان کند؟

خاموش باش بر در دل ورنه بی‌ادب

هر دم زدن یک آینه‌وارت زیان‌ کند

از فعل زشت دشمن آسایش خودیم

ما را مگر به خویش حیا مهربان کند

آن شعله طینتم که پی طعمهٔ گداز

مغزم چو شمع پرورش استخوان کند

تغییر پهلویم ستم است از هجوم درد

ترسم که بوریای مرا نیستان کند

در خاک من غبار فنا نیست پرفشان

خواب عدم کجا مژه‌ام را گران کند

بسمل صفت به سکته رسانیده‌ام ورق

سطری ز خون مگر سبقم را روان کند

باور نداشتم که غبار مرا چو صبح

دامان چیده تا به فلک نردبان کند

تمثال من چو صورت عنقا همین صداست

چیزی نی‌ام که آینه‌ام امتحان کند

ای آینه عیوب مثالم به رو میار

بگذار تا عرق ته آبم نهان کند

بیدل مخوان فسانهٔ بخت سیاه من

کافاق را مباد چو شب سرمه ‌دان‌ کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان ‌کند

قبر است نگینی‌ که به نام تو توان‌ کند

جزتخم ندامت چه‌کند خرمن ازبن دشت

بیحاصل جهدی‌که زمین دگران‌کند

چون شمع درین ورطه فرو رفت جهانی

رستن چه خیال است ز جاهی‌که زبان‌کند

امروز به حکم اثر لاف تهور

رستم زن مردی‌ست ‌که بال مگسان‌ کند

در هر کف ‌خاکی دو جهان ‌ریشهٔ مستی‌ است

با قوت تقوا نتوان بیخ رزان‌کند

زهاد ز بس جان به لب صرفهٔ ریشند

در ماتم این مرده‌دلان مو نتوان ‌کند

فریاد که راهی به حقیقت نگشودیم

نقبی‌که به دل‌کند نفس سخت نهان‌کند

چون غنچه به جمعیت دل ساخته بودیم

این عقده‌که واکردکه ما را ز میان‌کند

در دل هوسی پا نفشرد از رم فرصت

هر سبزه ‌که برریشه زد این آب روان ‌کند

پیچ و خم این عقده ‌گشودیم به پیری

یعنی‌که به دندان نتوان دل ز جهان ‌کند

بیدل نه به دنیاست قرارت نه به عقبا

خورده است خدنگ تو ازین هفت‌ کمان ‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

لمعهٔ مهرش دمی کاینه تابان کند

شرم به چشم جهات سایهٔ مژگان‌ کند

گر به تغافل دهد جلوه عنان نگاه

خانهٔ صد آینه یک مژه وبران‌کند

حسن عرقناک او محرمی دل نخواست

آتش غیرت کجاست کاین ورق افشان کند

هرزه‌دو مطلبم‌کاش چو موج‌گهر

آبله‌ام‌ یک نفس محرم دامان کند

فو‌ت زمان حضور آینهٔ دل شکست

یأس کنون جای مو ناله پریشان‌کند

در بن دندان شوق حسرت‌کنج لبی‌ست

گر بگزم پشت دست بوسه چراغان‌کند

در برم از نیستی جامهٔ پوشیده‌ای‌ست

تاکی از این‌کسوتم رنگ تو عریان‌کند

شبهه نچیند بساط در ره تسلیم عشق

آب ز عکس غریق آینه پنهان‌کند

با همه واماندگی شوق‌ گر آید بجوش

آبلهٔ پا چو شمع بر مژه توفان ‌کند

گر سر مجنون او گردشی آرد به عرض

دشت و در از گردباد رو به گریبان ‌کند

عالم تصویر وهم صید فریبم نکرد

کافر آن غمزه را بت چه مسلمان‌ کند

بیدل ز آن نرگسم جرات بیداد کو

سرمه ز خاکم مگر بالد و افغان ‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

اگر معنی خامشی ‌گل کند

لب غنچه تعلیم بلبل ‌کند

بساط جهان جای آرام نیست

چرا کس وطن بر سر پل‌ کند

درین انجمن مفلسان خامشند

صراحی خالی چه قلقل ‌کند

قبا کن در بن باغ‌،جیب طرب

که از لخت دل غنچه فرگل‌ کند

زبان را مکن پر فشان طلب

مبادا چراغ حیا گل‌کند

مکش سر ز پستی‌ که آواز آب

ترقی بقدر تنزل‌ کند

چه سیل است یارب دم تیغ او

که چون بگذرد از سرم پل‌ کند

من‌ و یاد حسنی که در حسرتش

جگر دامن ناله پرگل کند

ز رمز دهانش نباید اثر

عدم هم به خود گر تامل ‌کند

ز بیداد آن چشم نتوان‌ گذشت

دلی را که او خون کند مل کند

ز بس قهر و لطفش همه خوش‌اداست

نگه می‌کند گر تغافل ‌کند

دلت بی‌دماغ‌ست بیدل مباد

به تعطیل‌، حکم توکل‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

تقلید از چه علم به لافم علم‌کند

طوطی نی‌ام‌که آینه بر من ستم‌کند

سعی غبار من که به جایی نمی‌رسد

با دامنش زند اگر از خویش رم کند

انگشت زینهار دمیدیم و سوختیم

کوگردنی دگرکه‌کشد شمع و خم‌کند

بر باد رفت آمد و رفت نفس چوصبح

فرصت نشد کفیل ‌که فهم عدم ‌کند

آسوده خاک شوکه مبادا به حکم وهم

عمر نفس‌شمار حساب قدم کند

بالیده است خواجهٔ بی‌حس به ناز جاه

مردار آفتاب مقابل ورم‌کند

خودسنجی‌ات به‌پلهٔ پستی نشانده است

جهدی‌که سنگ‌کوه وقار توکم‌کند

هرجا عدم به تهمت هستی رسیده است

باید حیا به لوح جبینم رقم‌ کند

پرواز می کنم چه‌کنم جای امن نیست

دامی نبیافتم‌که پرم را بهم کند

خجلت ‌گداز عفو نگردی که آفتاب

گر دامن تو خشک‌کند جبهه نم‌کند

توهیچ باش و، علم وعمل‌ها به طاق نه

گو خلق هرزه‌فکر حدوث و قدم‌کند

بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشته‌ام

کو سایه‌ای که بر سر خاکم کرم کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

اگر از گدازم نمی گل کند

دو عالم ز من شیشه پُر مل ‌کند

محیط است چون محو گردد حباب

ز خود گم شدن جزو را کل ‌کند

غباری که دل اوج پرواز اوست

به گردون رسد گر تنزل کند

به‌هر ششجهت جلوه پیچیده است

کسی تاکی از خود تغافل ‌کند

زکیفیت این بهارم مپرس

مژه گر گشایی قدح گل کند

به سودای زلف تو دود دماغ

به سر پیچد و ناز کاکل‌ کند

زفکرخطت جوهرآینه

خسک وقف جیب تأمل کند

تردد خجالت‌کش دست و پاست

کسی تاکجاها توکل‌کند

خزان طرب بی‌دماغی مباد

بهار است اگر شیشه قلقل کند

به تدبیر ازین بحر نتوان ‌گذشت

شکستی‌ست‌ گر موج ما پل ‌کند

سر ما نگردد ز دور هوس

اگر چرخ ترک تسلسل‌ کند

شود سفله ‌از صوف و اطلس بزرگ

خران را اگر آدمی جل کند

خنک‌تر ز زاغ است تقلید کبک

که هندوستانی تمغل کند

به رنگی‌ست بیدل پریشانی‌ام

که از سایه‌ام طرح سنبل کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113022
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث