به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

کلاه هرکه فلک بر سماک می‌فکند

سرش چو آبله آخر به خاک می فکند

به‌ گم شدن چو نگین بی‌نیاز شهرت باش

که ناز نام تو را در مغاک می‌فکند

چو صبح تا ز گریبان سری برون آری

زمانه رخت‌ تو بر دوش‌ چاک می‌فکند

به‌ کارگاه تعین‌ که «‌لاشریک له‌» است

خلل اگر فکند اشتراک می‌فکند

ز جوش‌ گریهٔ مستانه‌ای‌ که دارد ابر

چه‌ شیشه‌ها که نه‌ در پای‌ تاک می‌فکند

ز امتلا مپسندید خواری نعمت

که شاخ میوه‌ ز سیری به خاک می‌فکند

عرق‌ که جبههٔ‌ تسلیم‌ سرفکندهٔ اوست

گره به رشتهٔ ما شرمناک می‌فکند

رهت‌ گل است به آهستگی قدم بردار

که جهد لکه به دامان پاک می‌فکند

ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل

که طاقتت به جهان هلاک می‌فکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند

به‌ که دل از ما ببرد بر سر کاکل شکند

بس که به‌گلزار وفا مشترک افتاده حیا

رنگ ‌گل آید به صدا گر پر بلبل شکند

مجملت آمد به نظر پردهٔ تفصیل هدر

جزو پراکنده مباد آینه ‌ی ‌کل شکند

شمع‌عا بساط طرب است آنکه درتن دشت قعب

سر به هوا پای به دامان توکل شکند

خواجه ز رنج‌ کر و فر، ازچه برد بوی اثر

باز ندارد همه‌گر پشت خر از جل‌شکند

در ادب بدگهران موعظهٔ شرم مخوان

گردن این خیره‌ سران گر شکند غل شکند

پایهٔ اقبال بلند آنهمه چون شمع مچین

کاخرکارت به عرق شرم تنزل شکند

از طلب هرزه‌درا چند دهی زحمت پا

کاش درین بحر سراب آبله‌ای پل شکند

دل چه‌کند با من وما تا شود ایمن زبلا

کوه هم آخر ز صدا شیشه به قلقل‌شکند

سیری چشم است همان جرعه‌کش دور غنا

رنگ خمار تو مگر این دو قدح مل شکند

صبح زشبنم همه‌تن چشم شد ازشوق چمن

هرکه درین باغ رسید آینه بر گل شکند

انجمنی راکه دهند آب زتوصیف خطت

دود چراغش همه شب طرهٔ سنبل شکند

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

گردش آن چشم مگر جام تغافل شکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند

که به غربتکدهٔ دیدهٔ مورم افکند

ذره تا مهر کس از فقر من آگاه نشد

خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند

چه توان کرد نفس گرم نجوشید به حرص

سردی آتش دل نان ز تنورم افکند

پیش پا دیدن افسون تمیز بد و نیک

ذلّتی بود که از بام حضورم افکند

علم بیحاصلی از سیر کمالم واداشت

آگهی آبله در پای شعورم افکند

ذوق وصلی ‌که به امّید دلی خوش می‌کرد

«‌لن‌ترانی‌» شد و در آتش طورم افکند

خواندم از گردش پیمانهٔ تحقیق خطی

که به ظلمتکدهٔ حیرت نورم افکند

ناتوانی چو غبار از فلک آن سو می‌تاخت

طاقت خون شده در خاک به زورم افکند

هیچ‌ کافر نشود محرم انجام نفس

واقف مرگ شدن زنده به‌ گورم افکند

یارب از خاطر ناز تو فراموش شود

آن خیالات که از یاد تو دورم افکند

سبب قید علایق ز خرد پرسیدم

گفت‌: در چاه همین فطرت‌ کورم افکند

چرخ از پهلوی خاک این همه چیده‌ست بلند

عجز بیدل به جنونزار غرورم افکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

هر کجا سعی جنون بر عزم جولان بشکند

کوه تا دشت از هجوم ناله دامان بشکند

دل به خون می‌غلتد از یاد تبسّمهای یار

همچو آن ‌زخمی‌ که بر رویش نمکدان بشکند

می‌دمد از ابرویش‌ چینی‌ که‌ عرض شوخیش

پیچ و تاب ناز در شاخ غزالان بشکند

دل شکستن زلف او را آنقدر دشوار نیست

می‌تواند عالمی فکر پریشان بشکند

برنمی‌دارد تأمل نسخهٔ دیوانگی

کم‌ کسی اندیشه بر مضمون عریان بشکند

بر تغافلخانهٔ ابروی او دل بسته‌ایم

یارب این مینا همان بر طاق نسیان بشکند

هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست

ای خدا در دیدهٔ آیینه مژگان بشکند

کوه هم از ناله خواهد رنگ تمکین باختن

گر دل دانا به حرف پوچ نادان بشکند

با درشتان ظالمان هم بر حساب عبرتند

سنگ ‌اگر مرد است‌، جای شیشه‌، ‌سندان بشکند

لقمه‌ای بر جوع مردمخوار غالب می‌شود

به که دانا گردن ظالم به احسان بشکند

بی‌مصیبت گریه بر طبع درشتت سود نیست

سنگ در آتش فکن تا آبش آسان بشکند

بر سر بی‌مغز بیدل تا به‌کی لرزد دلت

جوز پوچ آن به که هم در دست طفلان بشکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:06 PM

 

از قضا بر خوان ممسک‌ گر کسی نان بشکند

تا قیامت منتش بی‌سنگ دندان بشکند

راحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل

تا مباد این شیشه بزم می‌پرستان بشکند

اینچنین‌کز عاجزی بی‌دست و پا افتاده‌ایم

رنگ‌هم از سعی‌ما مشکل‌که آسان بشکند

بحر لبریز سرشک از پیچ‌وتاب موج ها ست

آب‌می‌گردد در آن‌چشمی‌که مژگان بشکند

زبر چرخ آرامها یکسرکمینگاه رم است

گرد ما آن به‌ که بیرون زین بیابان بشکند

ساغر قربانیان از گردش افتاده‌ست‌، کاش

دور مژگانی خمار چشم حیران بشکند

وحشتی‌ دارم درین‌ گلشن‌ که چون اوراق‌ گل

رنگ اگر درگردش‌آرم طرف دامان بشکند

یک تامل گر شود صرف خیال نیستی

ای بسا گردن‌ که از بار گریبان بشکند

عجز بنیادی‌، بر اسباب تجمل ناز چند

رنگ می‌باید کلاه ناتوانان بشکند

درگلستانی‌که نالد بیدل از شوق رخت

آه بلبل خار در چشم بهاران بشکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

 

کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند

وهم هستی را سپند آتش سودا کند

از بساط خاکدان دهر نتوان یافتن

آن قدر گردی‌ که تعمیر شکست ما کند

بعد از این آن به‌ که خاموشی دهد داد سخن

گوهر معنی‌ کسی تا کی زبان‌فرسا کند

عجز ما را ترجمان غفلت ما کرده‌اند

تا همان واماندگی تعبیر خواب پا کند

برنیاید تا ابد از حیرت شکر نگاه

هرکه چون تصویر بر نقّاش چشمی واکند

بادپیمای سبک‌مغزی‌ست هرکس چون حباب

ساغر خود را نگون در مجلس دریا کند

بعد عمری آن پری‌ گرم التفات دلبری‌ست

می‌روم از خود مبادا یاد استغنا کند

قیمت وصلش ندارد دستگاه کاینات

نقد ما هیچ است شاید هم به ما سودا کند

بی‌تکلّف صنعت معمار عشقم داغ ‌کرد

کز شکست هر دو عالم ناله‌ای برپا کند

بی‌بریها را علاجی نیست شاید چون چنار

دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند

عبرت من چاشنی ‌گیر از شکست عالمی‌ست

هرچه‌ گردد توتیا، چشم مرا بینا کند

چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را

شرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

 

هر سخن ‌سنجی‌ که خواهد صید معنیها کند

چون زبان می‌باید اول خلوتی پیدا کند

زینهار از صحبت بد طینتان پرهیز کن

زشتی یک رو هزار آیینه را رسوا کند

عمرها می‌بایدت با بی‌زبانی ساختن

تا همان خاموشی‌ات چون آینه ‌گویا کند

می‌کشد بر دوش ‌صد توفان شکست حادثات

تا کسی چون موج از این دریا سری بالا کند

هرزه‌گرد از صحبت صاحب‌نظرگیرد حیا

آب‌گردد دود چون در چشم مردم جاکند

آه‌گرمی صیقل صد آینه دل می‌شود

شعله‌ای‌ چون شمع چندین‌ داغ را بینا کند

بی‌گداز خود علاج‌ کلفت دل مشکل است

کیست غیر از آب‌ گشتن عقد گوهر واکند

می‌دمد صبح از گریبان صفحهٔ آیینه را

از تماشای خطت گر جوهری انشا کند

شانه را اقبال‌ گیسویت ختن سرمایه‌ کرد

وقت رندی خوش که با چاک جگر سودا کند

خاک مجنون را عصایی نیست غیر ازگردباد

ناله‌ای ‌کو تا بنای شوق ما برپا کند

سخت دور افتاده‌ایم از آب و رنگ اعتبار

زین گلستان هرکه بیرون جست سیر ما کند

بی‌خطایی نیست بیدل اضطراب اهل درد

اشک چون بیتاب‌ گردد لغزشی پیدا کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

 

دل پا شکسته حق طلب‌، به رهت چگونه ادا کند

که چو موج‌،‌ گوهرش از ادب‌، ندویدن آبله‌پا کند

نفس رمیده گر از خودم نشود کفیل برآمدن

چو سحر دماغ طرب هوس به چه بام کسب هوا کند

مشنو ز ساز گدای من به جز این ترانه نوای من

که غبار بی‌سر و پای من به رهت نشسته دعا کند

به جهان عشوه چو بوی‌ گل نخوری فریب شکفتگی

که به بیم غنچه تبسمت ز هزار پرده جدا کند

نه به دیده‌ها ز عیان اثر نه به‌ گوشها ز بیان خبر

به‌ گشاد روزن بام و در،‌ کسی از کسی چه حیا کند

نشود مقلد راز دل به هوس محقق مستقل

ز غرور اگر همه ناوکت به نشان رسدکه خطاکند

به هزار پیچ و خم هوس‌ گره است سلسلهٔ نفس

چقدر طبیعت ازین و آن‌ گسلدکه رشته ‌رسا کند

به غبار قافلهٔ عدم بروآنقدرکه ز خود روی

نشده است گم دل عاقلی که تلاش بانگ درا کند

شود آب انجمن حیا به فسوس دست مروتت

که دفی به آن همه بیحسی ز طپانچهٔ تو صدا کند

رگ خواب راحت عاجزان مگشا به نشتر امتحان

که به‌پهلوبت ستم است اگر نی بورس‌با مژه واکند

کف دست سوده به یکدگر چمن طراوت بیدلی

که ز صد بهار گل اکتفا به همین دو برگ حنا کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

 

شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند

خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند

می دهد طومار صد مجنون به باد پیچ و تاب

گردبادی گر ز آهم جلوه در صحرا کند

در گلستانی که رنگ جلوه ریزد قامتت

تا قیامت سرو ممکن نیست سر بالا کند

می‌تواند از دل ما هم طرب ایجاد کرد

از گداز سنگ سوداگر کسی مینا کند

آسمان دارد ز من سرمایهٔ تعمیر درد

بشکند رنگم به هرجا ناله‌ای برپا کند

خاکم از آسودگی شیرازهٔ صد کلفت است

کو پریشانی که باز این نسخه را اجرا کند

آن سوی ظلمت بغیر از نور نتوان یافتن

روی در مولاست هرکس پشت بر دنیا کند

عاقبت نقشی بر آب است اعتبارات جهان

نام جای خود چه لازم در نگینها واکند

برده‌ام پیش از دو عالم دعوی واماندگی

آسمان مشکل که امروز مرا فردا کند

گفتگو از معنی تحقیق دارد غافلت

اندکی خاموش شو تا دل زبان پیرا کند

کام عیشی تر نشد از خشک‌مغزیهای دهر

شیشه بگدازد مگر تا می به جام ما کند

بپدل اسباب جهان را حسرتت مشاطه است

زشتی هر چیز را نایافتن زیبا کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

 

باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند

جام در حیرت زند ایینه را مینا کند

زندگانی ‌گو مده از نقش موهومم نشان

عکس را غم نیست‌ گر آیینه استغنا کند

رفته‌ایم از خود به دوش آرمیدن چون غبار

آه از آن روزی‌ که بیتابی طواف ما کند

ناله شو تا از هوای فامت او بگذری

هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند

انجمن‌پرداز وهمم چون حباب از خامشی

به که بگشایم لبی تا از خودم تنها کند

مگذر از کوشش مبادا روزگار حیله‌جو

پایمال راحتت چون صورت دیبا کند

در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم‌ کرد

شعلهٔ خاموش اگر یاد تپیدنها کند

بار تسلیمی اگر چون سایه یابد پیکرم

تا در او خاک عالم را جبین فرسا کند

نالهٔ دردی به ساز خامشی گم گشته‌ام

شوق غماز است می‌ترسم مرا پیدا کند

بی‌طواف خویش در بزم‌ وصالش بار نیست

در دل دریا مگر گرداب راهی واکند

ای‌خوش آن‌شور طرب‌جوش خمستان فنا

کز گداز خود دل هر ذره را مینا کند

سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را

هرکه چون بیدل طواف‌ گوشهٔ دلها کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:05 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112989
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث