به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند

داغ این لاله‌ستانها به دل ما بخشند

نتوان تاخت به انداز دماغ مستان

بال شوقی مگراز نشئه به صهبا بخشند

بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند

نم آبی‌که ندارند به دریا بخشند

چون می ازگرمی آن لعل به خون می‌غلتد

گرچه از شعله به یاقوت جگرها بخشند

روشناسان جنون از اثر نقش قدم

جوهرهوش به ایینهٔ صحرا بخشند

آرزو داغ امید است خدایا مپسند

که جگرخون شودونشئه‌به صهبابخشند

ای خوش آن جود که از خجلت وضع سایل

لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند

گر مزاج کرم آن است که من می‌دانم

عالمی را به خطای من تنها بخشند

تا فسردن نکشد ربشهٔ جولان امید

به که چون تخم به هر آبله صد پا بخشند

شرر عسافیت آوارهٔ دلتنگ مرا

سنگ هم دامن صحراست اگر جا بخشند

قول و فعل نفس افسانهٔ باد است اینجا

من نه انم‌که نبخشند مرایا بخشند

به جناب کرم افسون ورع پیش مبر

بی‌گناهی گنهی نیست که آنجا بخشند

در مقامی‌ ک‌ه شفاعت خط آمرزش‌هاست

جرم مستان به صفای دل مینا بخشند

به پرکاه‌ که بسته است حساب پرواز

دارم امید که بر ناکسی‌ام وابخشند

پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل

تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:00 PM

 

صد ابد عیش طربخانهٔ دنیا بخشند

نفسی‌گر به دل سوخته‌ام جا بخشند

سیر خمخانهٔ‌ کثرت به دماغم زده است

شایدم نشئهٔ تحقیق دو بالا بخشند

خون سعی از جگر سنگ چکاند هرجا

طاقتی از دل عشاق به مینا بخشند

آبروبی چوگل آینه برکف دارم

لاله‌رویان مگرم رنگ تماشا بخشند

فیض عشاق اگر عام کند رخص عشق

با خزان پیرهن رنگ ز سیما بخشند

شوق بر کسوت ناموس جنون می‌لرزد

عوض داغ مبادا ید بیضا بخشند

صبح‌گلزار وفا نالهٔ بی‌تاثیری‌ست

اثر آن به‌ که به انفاس مسیحا بخشند

نقش نیرنگ دو عالم رقم لوح دل است

همه از ماست‌ گر این آینه بر ما بخشند

از نواهای یک آهنگ ازل هیچ مپرس

حکم سر دادن شوق‌ست اگر پا بخشند

آرزو داغ امیدیست خدایا مپسند

که جگر خون شود و نشئه به صهبا بخشند

شسته می‌جوشد ازین بحرخط نسخهٔ موج

جرم ما قابل آن نیست‌ که فردا بخشند

بیدل آزادی من در قفس‌ گمنامی‌ست

دام راه است اگر شهرت عنقا بخشند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:00 PM

 

گر خاک ‌نشینان علم افراخته باشند

چون آبلهٔ پا سپر انداخته باشند

از خجلت پرداز گلت مانی و بهزاد

پیداست‌که روها چقدر ساخته باشند

پیش عرق شرم تو نتوان مژه برداشت

دستی چو غریق از ته آب آخته باشند

چون کاغذ آتش زده کو طاقت دیدار

گو خلق هزار آینه پرداخته باشند

صبح و شفقی چند که ‌گل می‌کند اینجا

رنگ همه رفته‌ست‌ کجا باخته باشند

مقصد طلبان جوش غبارند در این دشت

بگذار دمی چند که می‌تاخته باشند

حرص و هوس آوارهٔ وهمند چه تدبیر

ای ‌کاش به این ‌گوشهٔ دل ساخته باشند

یارب نرمد ناله ز خاکستر عشاق

در خاک هم این سوختگان فاخته باشند

عمریست نفس می‌کشم و می‌روم از خویش

این بار دل از دوش که انداخته باشند

هر اشک سراغی ز دل خون شده‌ای داشت

آن چیست در این بوته ‌که نگداخته باشند

بیدل به تغافلکدهٔ عجز نهان باش

تا خلق تو را آن همه نشناخته باشند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:00 PM

 

عشاق‌ گر از سبحه و زنار نویسند

دردسر دلهای گرفتار نویسند

آن معنی تحقیق که تکرار ندارد

بر صفحه زنند آتش و یکبار نویسند

شرح جگر چاک من این‌ کهنه دبیران

هر چند نویسند چه مقدار نویسند

صد جاست قلم خوردهٔ مژگان تغافل

آن نامه که خوبان به من زار نویسند

قاصد به محبان ز تمنا چه رساند

آیینه بیارید که دیدار نویسند

صد عمر ابد دفتر اعجاز گشاید

کز قامت موزون تو رفتار نویسند

امید پیامیست به زلف از دل تنگم

سطری اگر از نقطه گره‌دار نویسند

زنهاری عجزند ضعیفان چه توان کرد

بر خاک مگر یکدو الف‌وار نویسند

بر صفحهٔ بی‌مطلبی‌ام نقش تعین

کم هم ننوشتند که بسیار نویسند

بگذار که نقش خط پیشانی ما را

بر طاق پریخانهٔ اسرار نویسند

جز ناله اسیران قفس هیچ ندارند

خطی‌ به هوا کاش ز منقار نویسند

حیف است تنزه رقمان قلم عفو

اعمال من از شرم نگون سار نویسند

منشور عذاب ابد است اینکه پس از مرگ

بر لوح مزارم دل بیمار نویسند

جز سجده نشد از ورق سایه نمودار

زین بیش خط جبهه چه هموار نویسند

تا حشر ز منت به ته سنگ بخوابم

گر بر سر من سایهٔ دیوار نویسند

در روز توان خواند خط جبههٔ بیدل

چون شمع همه ‌گر به شب تار نویسند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

 

تن‌پرستان‌که به این آب و نمک عیاشند

بی‌تکلف همه بالیدن نان و آشند

سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو

پر و خالی و سبک‌مغزتر از خشخاشند

ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است

چشم اگر باز شود چون مژه‌ها می پاشند

آه ازبن نامه‌سیاهان‌که ز مشق من و ما

تا دل آیینهٔ راز است نفس نقاشند

گفتگو گر ندرّد پرده‌، کسی اینجا نیست

همه مضمون خیالی ز عبارت فاشند

شش جهت‌ مطلع‌ خورشید و سیه‌ روزی چند

سایه‌پرورد قفای مژهٔ خفاشند

غارت هم چه خیال‌ست رود از دلشان

در نظر تا کفنی هست همان نباشند

انفعالی اگر آید به میان استهزاست

این نم‌اندوده جبینها عرقی می‌شاشند

عمر در صحبت هم صرف شد اما ز نفاق

کس ندانست‌که یاران به‌کجا می‌باشند

بی‌تمیز اهل دول می‌گذرند از سر جاه

همه بر مخمل و دیبا قدم فراشند

پیش ارباب معانی ز فسونهای حیل

رو میارید که این آینه‌ها نقاشند

بیدل از اهل ادب باش‌ که چون‌ گرد سحر

این تحمل‌نفسان عرصهٔ بی‌پرخاشند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

 

برق خطی بر سیاهی می‌زند

هالهٔ مه تا به ماهی می‌زند

سجده مشتاق خم ابروی کیست

بر دماغم کج‌کلاهی می‌زند

معصیت در بارگاه رحمتش

خنده‌ها بر بی‌گناهی می‌زند

ای عدم فرصت‌، شرارکاغذت

چشمک عبرت نگاهی می‌زند

بهر عبرت فرصتی در کار نیست

یک نگه برهرچه خواهی می‌زند

پُردلیها امتحانگاه بلاست

تیغ بر قلب سپاهی می‌زند

تا فسون بادبان دارد نفس

کشتی ما برتباهی می‌زند

بی تو گر مژگان بهم می‌آیدم

بر سر خوابم سیاهی می‌زند

بیدل از وصلی نویدم داده‌اند

دل تپیدن کوس شاهی می‌زند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

 

محوگریبان ادب‌کی سر به هر سو می‌زند

موج‌گهر از ششجهت بر خویش پهلو می‌زند

واکردن مژگان ادب می‌خواهد از شرم ظهور

اول دراین گلشن بهار از غنچه زانو می‌زند

زبن باغ هرجا وارسی جهل است با دانش طرف

بلبل به چهچه‌گرتند قمری به‌کوکو می‌زند

تا چرخ و انجم ثابت است از خلق آسایش مجو

اندیشهٔ داغ پلنگ آتش به آهو می‌زند

تا آمد و رفت نفس می‌بافت وهم پیش و پس

ماسوره چون بی‌رشته شد بیرون ماکو می‌زند

پست و بلند قصر ناز از هم ندارد امتیاز

آن چین مایل از جبین پهلو بر ابرو می‌زند

شکل دویی پیدا کنم تا چشم بر خود واکنم

هر سور‌هٔ تمثال من آیینهٔ او می‌زند

داغم مخواه ای انتظار از تهمت افسردگی

تا یاد نشتر می‌کنم خون در رگم هو می‌زند

یا رب‌ کجا تمکین فرو شد کفهٔ قدر شرر

آفاق‌ کهسارست و سنگم بر ترازو می‌زند

بیدل گران افتاده است از عاجزی اجزای من

رنگی‌ که پروازن دهم چون شمع بر رو می‌زند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

 

فطرت آخر بر معاد از سعی اکمل می‌زند

رشته چون تابیده شد خود را به مغزل می‌زند

نشئهٔ تحقیق در صهبای این میخانه نیست

مست و مخمورش قدح از چشم احول می‌زند

خواب خود منعم مکن تلخ از حدیث بورپا

این نیستان آتشی دارد به مخمل می‌زند

ای بسا شیخی‌ که ارشادش دلیل گمرهی‌ست

غول اکثر راه خلق از شمع و مشعل می‌زند

طینت ظالم همان آمادهٔ ظلم است و بس

نشتر از رگ‌گر شود فارغ به دنبل می‌زند

چاره در تدبیر ما بیچارگان خون می‌خورد

پیشتر از دردسر سودن به صندل می‌زند

درد دل پیدا کنید از ننگ عصیان وارهید

با نمک چون جوش زد می جام در خل می‌زند

بر مآل کار تا چشم که را روشن کنند

شمع در هر انجمن آیینه صیقل می‌زند

بس که جوش حرص برد از خلق آثار تمیز

امتحان طاس ناخن بر سر کل می‌زند

ترک دعوی کن که در اقلیم گیر و دار فقر

کوس قدرت پای لنگ و پنجهٔ شل می‌زند

جاه دنیا را پیام پشت پا باید رساند

همّتت پست است بیدل کی بر این تل می‌زند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

 

محرمانی‌ که به آهنگ فنا مسرورند

تپش آماده‌تر از خون رگ منصورند

نامجویان هوس را ز شکست اقبال

کاسه‌ها آمده بر سنگ و همان فغفورند

جرسی نیست در این قافلهٔ بی‌سروپا

ناله این است ‌که از منزل معنی دورند

نارسایی تک و تازند چه پست و چه بلند

تا به عنقا همه پرواز پر عصفورند

چشم عبرت به ره هرزه‌دوی بسیارست

لیک این آبله‌ها زبر قدم مستورند

صوف و اطلس همه را پرده‌در رسوایی‌ست

تا کفن پیرهن خلق نگردد عورند

می‌روند از قد خم مایل مطلوب عدم

بوسه‌ خواه لب افسوس کمین گورند

محرم نشئه به خمیازه نمی‌دوزد چشم

حلقه‌های در امید همه مخمورند

تا کجا واسطه را حایل تحقیق ‌کنید

مژه‌ها پیش نظر دود چراغ طورند

معنی از حوصلهٔ فهم بلند افتاده‌ست

خرمن ماه همان دانه‌ کشانش مورند

خلق چون سایه نهفت آینه در زنگ خیال

ورنه این نامه‌سیاهان به حقیقت نورند

بیدل از شب‌پره ‌کیفیت خورشید مپرس

حق نهان نیست ولی خیره‌نگاهان‌ کورند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:59 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113022
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث