به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در نظر آنکه نور چشم من است

یوسف نازنین و پیرهن است

همه عالم تن است و او جان است

روشنست آفتاب و مه بدن است

چشم مستی نموده کاین عین است

سر میمی گشوده کاین دهن است

چون یکی در یکی یکی باشد

گر بگویم هزار یک سخن است

غیر از نیست ور تو گوئی هست

همه نقش خیال مرد و زن است

دل ما تخت گاه سلطان است

عشق او پادشاه انجمن است

نعمة الله بود ز آل حسین

در همه جا چو بوالحسن حسن است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

نعمت الله جان و عالم چون تن است

این چنین جان و تنی آن من است

مصر دل دارم عزیز حضرتم

جسم و جانم یوسف و پیراهنست

صورتم جام است و معنی می مدام

عشق ساقی کار من می خوردن است

حال ما از عقل می پرسی مپرس

در بیان ذوق ما او الکن است

رندم و در میکده دارم مقام

جنت المأوی مدامم مسکن است

شمع جمع عاشقان سر خوشم

حال من بر اهل مجلس روشن است

جام در دور است و سید در نظر

خوش حضوری وقت جان پروردن است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

در سراپردهٔ جان خانهٔ دلدار من است

گوشهٔ دیدهٔ من خلوت آن یار من است

تا که از نور جمالش نظرم روشن شد

هر کرا هست نظر عاشق دیدار من است

هر کجا ناله ای از غیب به گوش تو رسد

ذوق آن نالهٔ من جو که ز گفتار من است

ساقی مست خرابات جهان شد جانم

شاهد سرخوش من خدمت خمار من است

برو ای عقل که من مستم و تو مخموری

هر که مخمور بود همچو تو اغیار من است

زاهدی کار من رند نباشد حاشا

عاشقی کسب من و باده خوری کار من است

لوح محفوظم و گنجینه و گنج العرشم

سینهٔ سید من مخزن اسرار من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

درد عشقش دوای جان من است

دُرد دردش شفای جان من است

جان من تا گدای حضرت اوست

شاه شاهان گدای جان من است

جان من در هوای اوست مدام

همه جان در هوای جان من است

حال جان مرا کسی داند

که چو من آشنای جان من است

عشق او را به جان خریدارم

گرچه عشقش بلای جان من است

جان من از برای جانان است

عشق جانان برای جان من است

او مرا کشت و زندهٔ ابدم

سیدم خونبهای جان من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

عشق جانان من غذای من است

این چنین خوش غذا برای منست

هر کسی را غذا بود چیزی

نعمت الله من غذای من است

با تو گویم غذای من چه بود

این غذا دیدن خدای من است

عقل بیگانه شد ز ما و برفت

شاه عشق آمد آشنای من است

گر کسی در هوای جنت هست

جنت و حور در هوای من است

دنیی و آخرت بود دو سرا

دو سرای چنین نه جای من است

وصل و هجران که عاشقان گویند

از فنای من و بقای من است

نور من عالمی منور کرد

این همه روشن از ضیای من است

من دعاگوی نعمت اللهم

این چنین خوش دعا دعای من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

دُرد دردش دوای جان منست

خوش دوائی برای جان منست

جان من تاگدای حضرت اوست

شاه عالم گدای جان منست

آن هوائی که روح می بخشد

نفسی از هوای جان منست

بحر ما را کرانه پیدا نیست

انتها انتهای جان من است

من ز خود فانی و به او باقی

این بقا از فنای جان منست

به جفا رو نپیچم از در او

جاودان این وفای جان منست

دل به غیرش اگر کند میلی

نزد سید بلای جان منست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

عشق جانان حیات جان من است

خوش حیاتی چنین از آن منست

جان دل زنده ام از آن ویست

عشق او جان جاودان منست

گر فروشم غمش بهر دو جهان

نزد اهل نظر زیان منست

من امین و امانت سلطان

هست محفوظ و در امان منست

می خمخانهٔ حدوث و قدم

همه از بهر عاشقان منست

آن معانی که عارفان جویند

گر بدانند در بیان منست

این چنین گفته های مستانه

سخن اوست وز زبان منست

تا بود جان به جان ، محب ویم

چون کنم ترک جان که جان منست

حکم سید که یرلغ آل است

آن به نام من و نشان منست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

گفتم که این جانان کیست ، جان گفت جانان منست

عشقش همی جستم به جان دل گفت درجان منست

هر جا که مه روئی بود آنی از او دارد ولی

آنی که او دارد همه می دان که از آن منست

در کنج ویران دلم گنجیست پنهان عشق او

گنجی اگر باید تو را در کنج ویران منست

از مجلس اهل دلان خواهی که تا یابی نشان

آن مجمع جمع چنان زلف پریشان منست

میخانه خوش آراسته رندی خوشی نوخواسته

ساقی سرمست خوشی امروز مهمان منست

زنّار کفر زلف ما رو در میان بندش بپا

آنگه به صدق دل بگو کاین کفر ایمان منست

سید مرا بنواخته سردار رندان ساخته

هرجا که یابی حاکمی محکوم فرمان منست

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

یاد جانان میان جان من است

عشق او عمر جاودان من است

نفس روح بخش من دریاب

که دم عیسوی از آن من است

هفت دریا به نزد اهل نظر

موجی از بحر بیکران من است

اهل بیت رسول اگر جوئی

از منش جو که خاندان من است

مجلس پر ز نعمت جنت

بزم رندان نزول خوان من است

یک زمانی به حال ما پرداز

خوش زمانی ، که این زمان من است

هر که خواهد نشان آل از من

نعمت الله من نشان من است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

 

جامی ز می پر از می در بزم ما روان است

هرگز که دیده باشد جامی که آنچنان است

عالم بود چو جامی باده در او تجلی

این جام و باده با هم مانند جسم و جان است

از نور روی ساقی شد بزم ما منور

و آن نور چشم مردم از دیده ها نهان است

در عمر خود کناری خالی ندیدم از وی

لطفش نگر که دایم با جمله در میان است

جائیکه اسم باشد بی شک بود مسمی

هر جا که منظری هست اسمی به نام آن است

آئینه ای که بینی روئی به تو نماید

جام مئی که نوشی ساقی در آن میان است

جام و شراب و ساقی ، معشوق و عشق و عاشق

هر سه یکیست اینجا این قول عاشقان است

سیلاب رحمت او سیراب کرد ما را

هر قطره ای از این بحر دریای بیکران است

دیدیم نعمت الله سرمست در خرابات

میخانه در گشاده سر حلقهٔ مغان است

ادامه مطلب
یک شنبه 1 مرداد 1396  - 1:54 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 268

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5123066
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث