خاطره ی از شهید مهدي باكري

 

در دزفول چادرهایی برای استفاده رزمندگان برپا كرده بودند. یك بار، شهید مهدی باكری، فرمانده لشكر عاشورا، به یكی از چادرها نگاه كرد و گفت: «چادرتان را درست كنید!» یكی از برادران كه او را نمی‌شناخت، اعتراض كرد. آقا مهدی جلو آمد، صورتش را بوسید و خندید. بعد كلنگ را از آن فرد معترض گرفت و گفت: «شما زحمت نكش.» او كلنگ را انداخت و رفت و آقا مهدی چادر را مجدداً برپا كرد. یكی از نیروها به آن فرد معترض گفت: چرا با آقا مهدی فرمانده لشكر این طور برخورد كردی؟ مگر او را نمی‌شناختی؟ او كه از رفتار خود به شدّت پشیمان شده بود، گریه كنان پیش آقا مهدی آمد تا عذر خواهی كند. آقا مهدی گفت: «مسئله‌ای نیست. من هم مثل تو یك فرد هستم. با تو كار می‌كنم و برادر تو هستم.»  

 شهید مهدي باكري

منبع : راوی: اكبر سعادت لو، ر. ك: روايت عشق، ص 71 - 72

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 4:32 PM ] [ ]

کلامی از شهيد محمود رحيمي

 

اي‌ برادران‌ و خواهرانم‌! به‌ علم‌ و آموزش‌ و پرورش‌ بيش‌ از هر چيز ديگر اهميت‌ بدهيد.به فکر فرداي‌ جامعه ‌اسلامي‌ باشيد، دشمن‌ خط‌ و فکرمان‌، نقشه‌ دهها سال‌ بعد را برايمان‌ کشيده‌ است‌.

 شهيد محمود رحيمي

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 4:31 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید ابراهیم همت

 

حرفي نزده بودند، ولي انگار همان اشاره كافي بود. مي‌گفت «وقتي مي‌خواستم دستش را ببوسم، به محاسنم دست كشيد.» اين را كه مي‌گفت، اشك مي‌دويد توي چشم‌هاش. از پيش امام آمده بود.  

شهید ابراهیم همت

منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 4:30 PM ] [ ]

خاطره ی از شهيد زارعي

 

شهید زارعى در عملیات رمضان، لحظه‏اى آرام و قرار نداشت. گاهى پشت تیربار بود و گاهى نارنجك پرتاب مى‏كرد. گمان كنم بیش از 300 - 400 گلوله آر پى جى به سوى تانكهاى دشمن شلیك كرد. وقتى گردان مى‏خواست عقب بیاید، او نمى‏آمد. با اصرار و تحكم و دستور، او را عقب آوردیم. مبهوتِ چهره نورانى آن قهرمان دلاور بودم كه چشمم به گوشش افتاد. خون در گوشش خشكیده بود 

 شهيد زارعي

منبع : راوى: برادر مظاهرى، ر. ك: ده مترى چشمان كمین،ص 249.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 4:26 PM ] [ ]

کلامی از طلبه شهید احمد اسماعيل‌تبار


اي امت حزب الله! مثل خوارج نهروان نباشيد که اول دو شادوش علي –عليه السلام- جنگ با کفار نمودند، ولي با قرآن سر نيزه کردن فريب خورده و با علي –عليه السلام- جنگيدند و حال نيز همان تاريخ تکرار شد.

طلبه شهید احمد اسماعيل‌تبار

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 4:25 PM ] [ ]

خاطره ی از شهید مير حسيني


نیمه‌های شب نزدیك كرمان رسیدیم و رفتیم داخل یك پمپ بنزین. مسئول آنجا جلو آمده، گفت: فقط در مقابل كوپن بنزین می‌دهیم. راننده برای اینكه بنزین بگیریم، پایین رفت و با شلوغ بازی گفت: مجروح داریم؛ زود باش!... میر حسینی كه خوابیده بود، یك دفعه از جا بلند شد. مسئول پمپ بنزین گفت: فعلاً پانزده لیتر بنزین می‌دهم تا به جایگاه بعدی برسید. به ازای بنزینی كه می‌فروشیم، باید كوپن تحویل دهیم. میر حسینی پرسید: چی شده؟ راننده گفت: چیزی نیست حاجی! بگیر بخواب! من جریان را كه تعریف كردم، میر حسینی در حالی كه به راننده می‌گفت: ""تو دروغ می‌گویی. "" از ماشین پیاده شد. نمی‌دانم چرا آن طور می‌لرزید. به مسئول پمپ بنزین گفت: آقا! ایشان دروغ گفته، من معذرت می‌خواهم. ما مجروح نداریم. هرچه مقررات باشد، همان را انجام می‌دهیم. مجبور شدیم شب را همانجا بمانیم. صبح بعد از صبحانه از مسئول پمپ بنزین پرسیدم: آیا راهی دارد ما بنزین بزنیم؟ گفت: به فرمانداری بروید؛ با نامه فرمانداری می‌شود بنزین گرفت...
 
شهید مير حسيني

منبع : ر. ك: نگین هامون، ص 120، به نقل از: این گونه بودند مردان مرد، ص 208.

شادی روح شهدا صلوات


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 فروردین 1395  ] [ 12:40 PM ] [ ]