.................

خدایـــــا ...

مـدعیـان رفـاقـت ، هـر کـدام تـا نـقطـه ای هـمـراهـند ...

عـده ای تـا مـرز مـنفـعـت ...

عـده ای تـا مـرز مــال ...

عـده ای تـا مـرز جــان ...

عـده ای تـا مـرز آبــرو ...

و هـمـگان تـا مـرز ایــن جـهـان ...

تـنـها تـویـی کـه همـواره مـی مـانـــی ... !


رهـــــایم نـکــن . . .



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 دی 1392  ساعت 3:48 PM | نظرات (0)

یوسف! تمام شهر را، داری زلیخا می کنی

با چشم شهر آشوب خود، ما را زلیخا می کنی.
یعقوب چشمان مرا، تنها تو بینا می کنی.

دیگر نمی داند کسی، فرق ترنج و دست را
یوسف! تمام شهر را، داری زلیخا می کنی.

دروازه های نور را، بستند و ما و تیرگی،
کی می رسی و ناگهان، دروازه را وا می کنی ؟

باغ زمستان دیده ام، با شاخه هایی یخ زده
کی تو بهار، ناگهان! ما را شکوفا می کنی ؟

آه ای قیام قامتت، آشوب روز واپسین!
چه محشری با قامتت، یک شب تو برپا می کنی؟

فردای من امروز شد، امروز من، دیروز شد.
تا کی بگو، ای نازنین! امروز و فردا می کنی ؟

بی تو گذشت این جمعه هم، ای صاحب عصر و زمان (عج) !
عصر کدامین جمعه را، صبح تماشا می کنی ؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ شنبه 21 دی 1392  ساعت 3:31 PM | نظرات (0)

تعداد صفحات :113      40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >