توبه‎ سر دسته‎ راهزنان

توبه‎ سر دسته‎ راهزنان

46344194272373839511.jpeg

یکی از علماء از کربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف کرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.

آن عالم می گوید : « من کتابی داشتم که سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً کتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یکی از سارقین گفتم من کتابی در میان اموالم داشتم که شما آن را به غارت برده اید و اگر ممکن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد».

آن شخص گفت: « ما بدون اجازه رئیس نمی توانیم کتاب شما را پس بدهیم و اصلاً حق نداریم دست به اموال بزنیم ».

گفتم: « رئیس شما کجا است ».

گفت: « پشت این کوه جایگاه او است » .

لذا من به همراهی آن دزد به نزدرئیسشان رفتیم، وقتی وارد شدیم دیدم که رئیس دزدها نماز می خواند. موقعی که از نماز فارغ شد آن دزد به رئیس خود گفت:

« این عالم یک کتابی بین اموال دارد و آن را می خواهد و ما بدون اجازه‎ی شما نخواستیم بدهیم ».

من به رئیس دزدها گفتم: « اگر شما رئیس راهزنان هستید، پس این نماز خواندن چرا؟ نماز کجا؟ دزدی کجا؟ ».

گفت: « درست است که من رئیس راهزنان هستم ولی چیزی که هست، انسان نباید رابطه‎یخود را با خدا به کلّی قطع کند و از خدا تماماً روی گردان شود، بلکه باید یک راه آشتی را باقی گذارد. حالا که شما عالمید به احترام شما اموال را برمی گردانیم ».

و دستور داد همین کار را کردند و ما هم خوشحال با اموالمان به راهمان ادامه دادیم.

پس از مدّتی که به کربلا و نجف برگشتم، روزی در حرم امام حسین - علیه السّلام - همان مرد را دیدم که با حال خضوع و خشوع گریه و دعا می کرد. وقتی که مرا دید شناخت و گفت:

« مرا می شناسی؟ »

گفتم: « آری! »

گفت: « چون نماز را ترک نکردم ورابطه ام با خدا ادامه داشت، خدا هم توفیق توبه داده و از دزدی دست برداشتم و هر چه از اموال مردم نزد من بود، به صاحبانشان برگرداندم و هر کهرا نمی شناختم از طرف آنها صدقه دادم و اکنون توفیق توبه و زیارت پیدا کرده‌ام ».[1]

[1] . کتاب پاداشها و کیفرها.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:43 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

به یاد آن نمازجماعت عارفانه

در روزهای کودکی دست در دست پدر هنگام غروب راهی جایی می شدم که مدرسه فیضیه اش می خواندند.

گامهایآرام، اما آهنگین و سرشار آن روزها در کوچه پس کوچه ها و خیابانهای قم تا آستانة حرم بی بی و آنگاه ورود به حیاطی بزرگ با آدمهایی که مهیای نماز می شدند و کم کمک صفوف مرتب و بارانی نماز و نردبانهای طلایی اتصال به آسمان را می چیدند

نمازرا کسی می خواند که قرنی زیسته بود و قامتی خمیده داشت، اما حتی از آن فاصله که من در صف ایستاده بودم هم بوی ناب و شمیم جانفزایش به مشام جان میرسید.

تامی آمد از سجده برخیزد و قامت بندد دقایقی شاید طول می کشید، اما در هرم این خیزش عبادی که به رستاخیزی در جان و جهان او و من می مانست، می شد وزن خدا را روی بالهای عاطفه و خرد و دل، حس کرد.

منآن سالها کودکی بودم با رویاهای آبی و بالهای سحرآمیز معصومیت که راحت و بی دغدغه پس از نماز می جستم و روبروی «آقا» روی زمین می نشستم و زل می زدمبه قامت خمیده و محاسن سپید و چهره معصومانه اش که نور ناب نماز و تابش ترد طراوت از او می تراوید.

آرامو با طمأنینه ای رشک برانگیز بر می خواست و راهی می شد و من به امید دیداری دیگر در غروب فردایی که در راه است دست در دست پدر عزم خانه می کردم.

روزهاو شبهای نماز جماعت ما در مدرسه فیضیه و به امامت آن بزرگ مرد خیلی زودتر از آنچه کودک ذهن من برای آینده دور و نزدیک تدارک دیده و سهمش را در کنج دلش مخفی کرده بود برای روز مبادا، تمام شد و به ناگاه در صبح بارانی یک روز پاییزی خبر آمد که مرد قدخمیده و نورانی نمازهای معطر ما در آن حیاط بزرگ به سفر بی بازگشتی رفته که  تا همیشه جایش را در حیات دل ما خالی، اما سبز خواهد داشت.

چقدردلم برای آن عالم روحانی و نمازگزار عرفانی و آن حیاط و آن دلبری نحیف و آرام و آن آسمان و پرستاره تنگ شده! چقدر دلم برای پدر تنگ شده!

چقدر دلم برای معصومیت و عطر نابی که کودکی ام بود تنگ شده!

حرفهایم، نگفته و نهفته؛ ماند برای ...شاید وقتی دیگر!آری می خواهم از آیت الله العظمی محمدعلی اراکی فقیه، مرجع تقلید شیعه و اقامت گر نماز عارفانه سالهای دور مدرسه فیضیه بگویم.

اوکه در روز جمعه در 24 جمادی‌الثانی 1273 در شهر اراک به دنیا آمد. او که پس از مهاجرت حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی به قم، از اراک به قم رفت و تا پایان عمر در حوزه علمیه قم ماندگار شد. او که شیخ الفقهاء و المجتهدین بود.

مردنمازهای رستاخیزی فیضیه و آیت ربانی حوزه های علمیه، مهیاگر لحظات غیور و لطیف و آرام شبانه و آفتاب ناب و تابناک هرم حریم روزانه، حضرت آیت الله العظمی اراکی، در سحوری 8 آذر 1373 در شهر شهیر قم جان به جان آفرین تسلیم نمود و در حرم حضرت فاطمه معصومه(س) به خاک سپرده شد.

آری؛هنوز خوب یادم می آید آن سالها که جهان رنگ دیگری داشت و جان، تاب و توانیدیگر، نماز مغرب دلها را در فیضیة آن دوران دوست داشتنی، کسی می خواند که قرنی زیسته بود و قامتی خمیده داشت، اما حتی از آن فاصله که من در صف ایستاده بودم هم بوی ناب و شمیم تابناکش به گوش جان می رسید.

روحش شاد و یادش زنده و راهش پر رهرو و حضور ناب و ظهور تابناکش هماره و همیشگی باد!

آقا دستم را بگیر و شفاعتم کن!

محمدرضا محقق

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:42 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

یک نمونه نماز تقلیدی

یک نمونه نماز تقلیدی

39162252956420251342.jpg

دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می‌کرد. اما از خودش چیزی نمی‌گفت. تا این که صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یک‌دفعه ابراهیم خندید و گفت: در منطقه المهدی در همان روزهای اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آن‌ها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند. چند روزی گذشت دیدم این‌ها اهل نماز نیستند!

تا این‌که یک روز با آن‌ها صحبت کردم. بندگان خدا آدم‌های خیلی ساده‌ای بودند. آن‌ها نه سواد داشتند نه نماز بلد بودند. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه.

از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز را یاد بگیرند. من هم بعد از یاد دادن وضو، یکی از بچه‌ها را صدا زدم و گفتم: این آقا پیش‌نماز شما، هر کاری کرد شما هم انجام بدید. من هم کنار شما می‌ایستم و بلند بلند ذکرهای نماز را تکرار می‌کنم تا یاد بگیرید.

ابراهیم به اینجا که رسید دیگر نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. چند دقیقه بعد ادامه داد: در رکعت اول وسط خواندن حمد امام جماعت شروع کرد سرش را خاراندن، یک‌دفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!!

خیلی خنده‌ام گرفته بود، اما خودم را کنترل کردم. اما در سجده وقتی امام جماعت بلند شد مهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد.

پیش نماز به سمت چپ خم شد که مهرش را بردارد. یک دفعه دیدم همه آن‌ها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند. این‌جا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده! 1
 

1 . نقل از وبلاگ، سلام بر ابراهیم، 8 /5/1390.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:40 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

اخلاص شیخ عباس قمی

اخلاص شیخ عباس قمی

34674250262992546971.jpg

دریکی از ماه‌های رمضان با چند تن از رفقاء از ایشان (محدث قمی) خواهش کردیمکه در مسجد گوهرشاد اقامه‌ی جماعت را بر معتقدان و علاقه‌مندان، منت نهد، با اصرار و ابرام این خواهش پذیرفته شد و چند روز نماز ظهر و عصر در یکی ازشبستان‌های آنجا اقامه شد و بر جمعیت این جماعت روز به روز می‌افزود هنوز به ده نرسیده بود، که اشخاص زیادی، اطلاع یافتند و جمعیت فوق العاده شد؛ یکروز پس از اتمام نماز ظهر به من که نزدیک ایشان بودم، گفتند: من امروز نمی‌توانم نماز عصر بخوانم رفتند و دیگر آن سال را برای نماز جماعت نیامدنددر موقع ملاقات و استفسار از علت ترک نماز جماعت گفتند: حقیقت این است که در رکوعِ رکعت چهارم، متوجه شدم که صدای اقتداکنندگان که پُشت سر من می‌گویند «یا الله یا الله ان الله مع الصابرین» از محلی بسیار دور به گوش می‌رسید، این توجه که مرا به زیادتی جمعیت متوجه کرد، در من شادی و فرحی تولید کرد و خلاصه خوشم آمد که جمعیت این اندازه زیاد است، بنابراین من برای امامت، اهلیت ندارم.[1]

[1] .فوائد الرضویّه، ج1، مقدمه محمود شهابی.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 5:38 PM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]