آخرین نماز مدرّس

آخرین نماز مدرّس

49120233334858970292.jpg;

مُدرّس بر سر سجاده‌اش می‌نشیند، نگاهش را دوخته به جایی و خاموش است. اِنگار که در آن دَمِ واپسین، سراسر زندگی‌اش را مرور می‌کند، تا دورترین خاطره‌هایش را و حتی ضربه‌ی ترکه‌ای را که در شش سالگی به بازویش خورد و او را به نزد پدر بزرگ، به قمشه و بعد به اصفهان کشاند.

جانِ خسته‌اش انگار ، زخم تمام ضربه‌هایی را که در سراسر عمر خورده به یاد می‌آورد با این حال در چهره‌اش طراوت و شادابی خاصی موج می‌زند زیرا به خوبی می‌داند آخرین ضربه که برای همیشه او را به دیار دوست می‌فرستد در حال فرود آمدن است.

صدای اذان، مُدرّس را به خدا و دیگران را به خود باز می‌گرداند. جهانسوزی(شخصی که برای قتل مدرس آمده بود) به تندی قوری را که از روی سماور برداشته و در استکانی چای می‌ریزد و استکان را به خَلَج(همکارش) می‌دهد. خَلَج نیز گَرد پاکتی کوچک را در آن خالی می‌کند. استکان را در مقابل مُدرّس می‌گذارد و به او می‌گوید: بخور. مُدرّس استکان را بر می‌دارد و چای را در چند جُرعه می‌نوشد و با خونسردی سریعا به نماز می‌ایستد و در پیش رویِ کسانی که داغ حسرت یک تعظیم او به دلشان مانده است،در برابر خدا به رکوع می‌رود، رو به دوست و پشت به دشمنان زانو می‌زند و به سجده می‌افتد. مستوفیان با نگرانی چشم دوخته است به او، مُدرّس نماز مغرب را به پایان می‌برد اما زهر هنوز اثر نکرده است. مُدرّس هنوز بر سجادهنشسته و ذکر می‌گوید. سه دژخیم با تعجب و وحشت به او خیره شده‌اند. در برابرش احساس ناتوانی می‌کنند. زهر را به او خورانده‌اند اما تلخی در کام وجان خودشان موج می‌زند. مستوفیان بیش از آن تاب نمی‌آورد بلند شده و مدرس را به زمین می‌اندازند، جهانسوزی و خلج نیز دست و پای سید را می‌گیرند. مُدرّس با صدای بلند شهادتین خود را می‌گوید. مستوفیان عمامه‌ مدرس را باز می‌کند و آن را بر گردن او می‌پیچد. آنگاه دو سوی عمامه را آن قدر از دو طرف می‌کشد تا راه لب، بر کلام سرخ مُدرّس بسته می‌شود. چشمانش به روی مُهرسجاده و لبانش به کلام خدا بسته می‌شود اما جلاّدان هنوز رهایش نمی‌کنند.

آن قدر عمامه را به دور گردنش نگه می‌دارند تا پیکر نحیف و رنج کشیده‌اش سُست می‌شود و ستاره بر آسمان سجاده می‌افتد همچون مولایش علیـ علیه السّلام ـ در محراب خون.[1]

[1] . ستاره‌ای بر خاک، ص106.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:40 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

نماز شکر


سال 1364 به همراه لشکر 43 امام علی علیه‏السلام در منطقه جوانرود و پاوه بودم.
فرمانده لشکر خطاب به نیروها فرمودند: هر زمانی که خواستید به مناطق جنگیاعزام شوید حتماً دو رکعت نماز شکر به جا آورید؛ چون خیابان‏ها و جاده‏هایی که راه اندازی شده و الان در حین عبور و استفاده از آن هستیم، محصول زحمت برادرانی است که راننده بولدوزر و لودر بوده‏اند و در این راه به شهادت رسیده‏اند. بنابراین با وضو بودن و در هما حال نماز شکر به جا آوردن از وظایف کوچک ماست و ما باید قدرشناس باشیم.

نام کتاب :نماز عشق

نویسنده:تألیف و پژوهش:ابوالفضل دربانیان


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:38 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

مالک اشتر و کظم غیظ

مالک اشتر و کظم غیظ

22818885540818155006.jpg;

"مالک اشتر" که مردی قوی اندام و قوی هیکل بود از بازار کوفهمی گذشت. یک بچه بازاری آن جا نشسته بود. او را نمی شناخت. نوشته اند یک بندقه ای -که حالا چه بوده؟ مثلا آشغالی- را برداشت و پرت کرد به سر و صورتمالک. مالک اعتنائی نکرد و رد شد. بعد از اینکه رد شد، شخصی به آن بازاری گفت: آیا شناختی این کسی که این جور به او اهانت کردی، مسخره اش کردی که بود؟ گفت: که بود؟ گفت: "مالک اشتر" امیرالجند و سپهسالار "امام علی (ع)".بدنش به لرزه افتاد. گفت: قبل از این که درباره من تصمیمی بگیرد بروم از او معذرت بخواهم. تعقیبش کرد، دید رفت و داخل مسجد و شروع کرد به نماز خواندن. دو رکعت نماز خواند. صبر کرد تا نمازش را سلام داد. بعد سلام داد وافتاد به التماس که من همان آدم بی ادب و بی تربیتی هستم که به شما جسارت کردم، نمی شناختم و از این حرف ها. مالک گفت: به خدا قسم اصلا من نمی خواستم به مسجد بیایم، جای دیگر می رفتم. به خدا قسم من به مسجد نیامدم جز برای اینکه دو رکعت نماز بخوانم و بعد درباره تو دعا کنم که خدا از گناه توبگذرد و تو را هدایت کند. این کار اسمش چیست؟ یک ارزش اخلاقی بسیار عالی. درباره ائمه اطهار، ما از این جور قصه ها، حکایات و داستان ها زیاد داریم.

منـابـع

مرتضی مطهری- فلسفه اخلاق- صفحه 24-25

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:36 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

عابد حقیقی

عابد حقیقی

شخصی مشغول نماز شد هنگامیکه به آیه ایاک نعبد ( یعنی ای خدا تنها تو را عبادت می کنم) رسید با خود گفت: آیا واقعا راست می گویم؟ خدا را عبادت می کنم یا نه؟
در درون خود نتیجه گرفت که نه.، غیر خدا را عبادت می کند.

توبه کرد و از مردم کناره گرفت، سپس مشغول نماز شد ، وقتی که به آیه ایاک نعبد رسید با خود گفت: دروغ می گویی، تو زن خویش را عبادت میکنی.
زنش را طلاق داد سپس مشغول نماز شد، همینه به آیه ایاک نعبد رسید با خود گفت دروغ می گویی تو مال خود را عبادت می کنی.

تمام مال خود را در راه خدا صدقه داد پس از آن مشغول نماز شد، وقتی که به آیه ایاک نعبد رسید با خود گفت: دروغ می گویی تو لباس خود را عبادت می کنی.

لباسرا جز لباسی که به او در نماز محتاج بود در راه خدا صدقه داد، هنگامی که نماز را شروع نموده و به آیه مذکور رسید و به ذهن و درون خود متوجه شد، با خود گفت: صدقت فانت من العابدین خقیقة اینک راست می گویی و تو در زمره عبادت کنندگان واقعی هستی.


منبع: پندهای جاویدان، مولف: محمد محمدی اشتهاردی

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:34 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]