حواله ولی عصر علیه السلام به امام جماعت

   حواله ولی عصر علیه السلام به امام جماعت http://file.tebyan.net/a433b6090c/2558_159.jpg
 

 روزی رجبعلی خیاط در هوای گرم تابستان، نفس زنان به مغازه یکی از دوستان به نام سهیلی رفته، به او مبلغی پول می‌دهد و می‌گوید: «معطل نکن! فورا پولرا برسان به سید بهشتی!» او امام جماعت مسجد امجد در خیابان آریانا بود. آن شخص نیز با سرعت پول را به نامبرده می‌رساند. سهیلی می‌گوید: بعدها از آن امام جماعت پرسیدم که جریان آن روز چه بود؟ پاسخ داد: آن روز مهمان برایم آمده بود و هیچ چیزی در منزل نداشتم. رفتم در اتاق دیگر و به حضرت ولی عصر علیه السلام متوسل شدم که این حواله به من رسید.
جناب شیخ رجبعلی خیاط هم گفت: «حضرت ولی عصر علیه السلام به من فرمودند: زود به سید بهشتی پول برسانید!» 1



پی نوشت:


1 کیمیای محبت، محمدری شهری، 211.

ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:31 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

جزای قضا شدن یک نماز

جزای قضا شدن یک نماز

17965283690279174729.jpg;

 حاجشیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی از پانزده سالگی تا پایان عمرش، هر سال، سه ماه(رجب، شعبان و رمضان) را روزه می‌گرفت و شبها را نیز به عبادت سپری می‌کردو آرام نداشت. او می‌گوید: در تمام عمرم تنها یک روز نماز صبحم قضا شد، پسر بچه‌ای داشتم که شب همان روز از دنیا رفت. سحرگاه مرا گفتند که این رنجفقدان را به علت فوت نماز صبح، مستحق شده‌ای، اینک اگر شبی تهجّدم [نماز شبم] ترک شود، صبح آن شب، انتظار بلایی را می‌کشم.1

1-نشان از بی نشانها، ج1، ص16 و 31.

ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:30 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

گریه‌های مکرر

گریه‌های مکرر
94964520463888899256.jpg;

 حاج میرزا جواد ملکی تبریزی واقعا اهل تهجّد بود. در حالات او نوشته اند: هنگامی که برای تهجد برمی خاست، در بسترش صدا به گریه بلند می‌کرد و آیات «اِنّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَالارض...‌» 1رامی‌خواند و سر به دیوار می‌گذاشت و مدّتی گریه می‌کرد، سپس به تطهیر رفته وباز می‌گشت و پیش از وضو گرفتن، گریه می‌کرد، و خلاصه از هنگام بیدار شدن تا آمدن به محل نماز و خواندن نماز شب، چند جا می‌نشست و بر می‌خاست و می‌گریست و چون به محل نماز می‌رسید، دیگر حالش قابل وصف نبود.2

1 آل عمران/190.
2 لقاء اللّه، میرزا جواد ملکی تبریزی، ترجمه احمد فهری، ص128.


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:29 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]

اذان نیمه شب

اذان نیمه شب

99638449433975125942.jpg;

  بازرگان پیر در حالی که مطمئن بود او نیز نمی تواند کاری انجام دهد; به نزد خیاط رفت، زیرا در جایی که افراد سر شناس شهر نتوانسته بودند او را یاری دهند، پس چگونه یک خیاط ساده می‎توانست چنین کند. اما وقتی ماجرا را برای خیاط تعریف کرد، او با خونسردی گفت: «برو به آن سپاهی بگو، اگر پولم را ندهی، خیاط از تو شکایت می‎کند.»
تاجر درمانده ‌حال فکر کرد که خیاط بیهوده سخن می‎گوید; ولی برای آن که آخرین در را هم زده باشد، پیش مرد سپاهی رفت و جمله خیاط تکرار کرد. بر خلاف انتظارش، رنگ مرد پرید و فوری پول او را داد. این ماجرا بازرگان پیر را در شگفتی فرو برد و پیش خیاط برگشت و با اصرار زیاد از او خواست تا علت را بگوید. او نیز چنین تعریف کرد: «شبی از خیابان عبور می‎کردم و افسری از سپاه عثمانی را دیدم کهمست از شرابخواری عربده می‎کشید و فحش می‎داد. در همین وقت زنی از خیابان می‎گذشت که افسر مست راهش را بست. زن با التماس و فریاد از رهگذران کمک خواست. ولی مردم از ترس، جرأت نداشتند جلو بروند. من پیش رفتم و با نرمی ازاو خواستم تا از سر راه زن کنار برود. او با چماقش به من حمله کرد و دوستانش را هم فرا خواند تا مرا دور کنند. جمعیت از ترس متفرق شد و من هم ناچار شدم برای حفظ جانم در برابر آن سربازان مست از آن جا دور شوم.
ولیفکر زن بیچاره لحظه ای رهایم نمی کرد و با خود می‎اندیشیدم که چطور او را یاری دهم. یکدفعه فکری به ذهنم رسید. فورا به مسجد رفتم و از بالای مناره با صدای بلند اذان گفتم. ناگهان دیدم فوج سربازهای سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه پرسیدند: «این کسیت که در این وقت شب اذان می‎گوید؟» من وحشت زده خودم را معرفی کردم. گفتند: «زود پایین بیا که خلیفه تو را خواستهاست.»
مرا نزد خلیفه بردند. اوکه منتظر من بود، علت اذان گفتنم را پرسید. من هم جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم. او فوری دستور داد آنافسر را باز داشت کنند. از آن پس، من هر گاه با چنین مظالمی رو به رو می‎شوم، همین برنامه را اجرا می‎کنم، یعنی اذان می‎گویم. از آن به بعد، تمام افسرها از من حساب می‎برند.»

منبع:اندیشه قم


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 24 دی 1394  ] [ 6:27 AM ] [ فروزان ]
[ نظرات(0) ]