دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 6 مرداد 1395  6:10 PM

 

نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش


قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینی با النگویش


مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

که در باغی درختی مهربان را آلبالویش


کسوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟


اگر پیچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش


تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش


قضاوت می کند تاریخ بین خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش


رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

 

حامد عسکری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 6 مرداد 1395  6:08 PM

 

خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب‌های پادگان، سنگین و سرد بود

آخر خدا چرا؟ آخر خدا بگو…

نه… نه نمی‌شود، فریاد زد: برقص

در خنده‌ی فروغ، در اشک شاملو...

توی کلاه خود، لاتین نوشته بود

Your hair is black, Your eyes are blue

یک نامه آمد و شد یک تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره‌ها چشمک نمی‌زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

 بالای برج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 

حامد عسکری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 6 مرداد 1395  6:05 PM

 

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

 

حامد عسکری



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 6 مرداد 1395  5:56 PM

 

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم

هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم

شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید

تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم

هی جام پس از جام پس از جام بیاری

هی جام پس از جام پس از جام بگیرم

آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد

آرام شوی در دلت آرام بگیرم

سهمم اگر افتادن از این بام بیفتم

سهمم اگر اوج است از این بام بگیرم

سنگی زدم و پنجره ­ات باز...ببخشید

پیغام فرستادم پیغام بگیرم

شاعر شدم اقرار کنم وصف تو سخت است

شاعر شدم از دست تو سرسام بگیرم

 

محمد حسین ملکیان



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 1 مرداد 1395  3:44 PM

بوے عطریاس داردجمعہ ها

وعده دیدار داردجمعہ ها

جمعہ هابرعاشقان آیینہ است
وعده گاه عاشقاڹ آدینہ است

جمعہ هادڸ یاددلبر میڪند
نغمه یابڹ الحسڹ سرمیڪند



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  8:39 PM

 

چه دردی دارد بی کسی...! 
به مغز استخوانت میزند،
شاید بی کسی؛ نداشتن کسی باشد که برای تو یک نفر همه کس است...!
نیست...
نمیشود که باشد...
و تو تا ابد بی کس ترینی..!

شقایق بهمنی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  8:36 PM

در این سرای بیکسی کسی دم از وفا نزد

بر این غریب بینوا کسی دم از صفا نزد

پرنده ای پر از غمم شکسته بال آرزو 
به بالهای زخمی ام کسی دم از دوا نزد

نه آشناست دربرم نه آن غریبه ی غریب
به خلوت شبانه ام کسی دم از بها نزد

من ازغریب وآشناچه زخم ها که خورده ام
به زخم های کهنه ام کسی دم از شفا نزد

هدر شد عمر من فقط به شوق روی تو ولی 
کسی به غیر از انتظار دگر مرا صدا نزد

اگر نوشت سنگ صبور غزل ز بی وفایی ات
تو بی وفا شدی! دلم به عشق پشت پا نزد.

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  8:34 PM

 

امید وآرزوهایم تویی تو
پگاه وشام ورویایم تویی تو

بهاران امید من توهستی
 شفای درد وغمهایم تویی تو

مرا باتو خزان کاری ندارد
 شکوه باغ وگلهایم تویی تو

نمی گردد دلم با تو کویری 
غزال کوه وصحرایم تویی تو

نمی میرد دلم با تو عزیزم 
به بالین تا مسیحایم تویی تو

دلم میل کسی جزتو ندارد
بجام جان چو صهبایم تویی تو

بخند ای کوکب هفت آسمانم
 که شوق وشور شبهایم تویی تو

مرا دلبستگی برتواز آنست 
که محبوبی وشیدایم تویی تو

بمان درقلب من باقی همیشه 
بمان صهبای مینایم تویی تو

سیده زهره باقی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  8:31 PM

زن طلاییست که عاشق شدنش اجبار است

همچو برگیست که گریان شدنش اخطار است

مثل ماه است که در پرده شب الماس است
همچو خورشید که زیبا شدنش تکرار است

گاه در وقت سحر مثل هل چایی صبح
گاه چون لذت شیرینی یک افطار است

زن همان مادر من هست که پابوسی او
صد ثواب است که در سختی ما انصار است

چون درختیست که در زیر پرش آرامم
بهترین منزل دور از گنه و آوارست

زن نشانیست که بر روی زمین آمده است
دیدنش لحظه ی ایمان به خدا,, اقرارست

زن طلاییست که عاشق شدنش اجبارست
صد ثواب است که در سختی ما انصار است ...

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  2:29 PM

ن

@SHEREDEL

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست
چون باده ی لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم توام باغهای سبز
در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام
بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سرگشتگی به سینه ی گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار
چون خنده ی تو مهر جهان تابم آرزوست....!! 

فریدون مشیری

 

 



تعداد کل صفحات : 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >