دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  1:26 PM

 

ترس از عرش نیافتادن و تحقیر شدن
یعنی از باغ خدایی که تویی سیر شدن

بعد آن حادثه سرخ پس از سیب شدن
اشتیاقی که دلم داشت به درگیر شدن

بین دستان تو و گرمی انگشتانت
حس خوب قفس و لذت تسخیر شدن

حس خوب عطش و شور دو تا دریاچه
طعم چشمان تو یعنی که نمک گیر شدن

طعم چشمان تو یعنی که مرا خواهد برد
 لب به لب بوی تو تا مرز زمین گیر شدن

ترس از سرزنش و دل به دلی نسپردن
یعنی از طرز خداایی تو دلگیر شدن...

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  12:22 PM

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو 

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو 

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض منم می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو 

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد 
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  11:20 AM

 

‌ آه من ، آخر گریبان تو را خواهد گرفت
گریه هایم ، سوی چشمان تو را خواهد گرفت

با دلم هر کار میخواهی بکن ، اما بترس
از گناهانی که دامان تو را خواهد گرفت

خنده بر لب داری و خنجر به دل ها می زنی
خودنمایی ، دین و ایمان تو را خواهد گرفت

بی گمان حس می کند گرمای دستان مرا
دست نامردی که دستان تو را خواهد گرفت

آتش عشقی که در این سینه روشن کرده ای
شعله اش ، موی پریشان تو را خواهد گرفت

من فقط می ترسم از روزی که عزراییل پاک
عاقبت می آید و ... جان تو را خواهد گرفت

محسن نظری

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  10:16 AM

کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرد

از سوزِ جدایــیِ تـــو کمتـــر گـلــــه می کرد

رفتی و فروریخـــــتـم؛ ای کــاش کسی بود
امدادرسانـــی پس از ایــن زلــزلــه می کرد

افسوس ندانست دلــت:زخـــــــم..دلم را
شمشیر نمی کرد که این فاصـــله می کرد

کشتیِ نگاهت همه جا رفــت ؛ چه می شد
گاهی سفری هم سوی این اسکله می کرد

بیهــوده چه نالــیـــــم ؟ که دل بایـــد از آغاز
فکرِ گـــــذر از سختــــی این مرحله می کرد

مرتضی عزیزی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 30 تیر 1395  9:14 AM

 

جـنـون گــرفته دلــم تـا ز غـصه دم بــزند
دوبــاره مــثل همــیشه ز غــم قلــم بـزند

چنــان بـلا بـه سـر آمــد مـرا که انصاف است
اگر وجــود مـن اینـسان دم از عـدم بزنـد

کسـی به مـن اگر از پشت،ضربه زد حق داشت
چــرا خــطر کـند و در  برابـرم بزنــد؟؟؟؟.

دلیـــل مــاتم مــن درد نه،شکــسته دلـی است
شــبیــه ضربــه ی سیــلی که مــادرم بــزند

کســی نبــود بفهــمد چــه چــیز باعـث شد
کـه مــرد طـی دوســاعت فــقـط قــدم بزنــد....

 سیدصادق رمضانیان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  6:01 PM

گفتمش سلطان قلبم تو کجا اینجا کجا

منطق و عشق و خرابات بوده اند از هم جدا

گفت از روزی که عشقت در دلم ریشه دواند
منطق و عقل و تفکر را ز جانم زود راند

گفتمش ای محرم رازم تو جانم سوختی
بی وفا حالا که وقت توبه شد افروختی

گفت ای همراز عاشق پیشه ی نیکو سرشت
با تو حتی دوزخم باشد نکوتر از بهشت

دیگر حتی لحظه ای ترکت نمیگویم تو را
تا زمان مرگ خود ثابت کنم این ادعا

تا شنید همراز بیدل این سخن از یار خویش
داد بر دستان داور با دو دستش جان خویش

قصه ی همراز عاشق تا ابد پاینده است
هر کسی عاشق شود تا بی نهایت زنده است.....



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  12:49 PM

 

گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است 

                                    باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید

صائب تبریزی 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:54 AM


برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست 

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 تیر 1395  11:25 AM

 

بـر سـر تربت من با مي و مطٖـرب بنشين 

تا  به  بويت ز لحد  رقص  كنان برخيزم 

خيز  و  بالا  بنما  اي  بت شيرين حركات 

كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم 

حافظ
 



تعداد کل صفحات : 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 >