دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:28 PM

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‎کند

بلبل شوقم هوای نغمه‎خوانی می‎کند

همتم تا می‎رود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‎کند

بلبلی در سینه می‎نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل‎فشانی می‎کند

ما به داغ عشقبازی‎ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک‎پرانی می‎کند

نای ما خاموش ولی این زهره‎ی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می‎کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می‎کند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می‎کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می‎کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می‎رسد با من خزانی می‎کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‎کند با ما نهانی می‎کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‎کند

شهریار

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:25 PM

آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری

ما هم از کارگه دیده نهان شد چو پری

باز در خواب سر زلف پری خواهم دید
بعد از این دست من و دامن دیوانه سری

منم آن مرغ گرفتار که در کنج قفس
سوخت در فصل گلم حسرت بی بال و پری

خبر از حاصل عمرم نشد آوخ که گذشت
اینهمه عمر به بی‌حاصلی و بی‌خبری

دوش غوغای دل سوخته مدهوشم داشت
تا به هوش آمدم از ناله‌ی مرغ سحری

باش تا هاله صفت دور تو گردم ای ماه
که من ایمن نیم از فتنه‌ی دور قمری

منش آموختم آئین محبت، لیکن
او شد استاد دل‌آزاری و بیدادگری

سرو آزادم و سر بر فلک افراشته‌ام
بی ثمر بین که ثمردارد از این بی ثمری

شهریارا بجز آن مه که بری گشته ز من
پری اینگونه ندیدیم ز دیوانه بری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:23 PM

 

از باغ مي برند چراغانيت کنند 
تا کاج جشنهاي زمستانيت کنند

پوشانده اند روي تو را ابرهاي تار 
تنها به اين بهانه که بارانيت کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند 
اين بار مي برند که زندانيت کنند

اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزانيت کنند

يک نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطانيت کنند

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند

فاضل نظرى



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  8:01 PM

 

دم می زنم من از تو «امامِ نجیب ها»
فرمانروای بی کس شهر غریب ها

این شعر با تمامی مصراع های خود
مانده در انتهای صف بی نصیب ها

آقا به شعر مضطر من آبرو ببخش
ای پاسخ تمامی اَمَّن یُجیب ها

عمریست معجزات کلامت گذاشته ست
انگشت بر دهان تمام ادیب ها 

در وصف علم بی حد و اندازه ی شما
همواره لال مانده زبان خطیب ها

بوی گل محمدی از بس گرفته ای 
حلقه زدند دور و برت عندلیب ها

تو با «حسین» فرق نداری فقط کمی
نامت غریب مانده میان غریب ها

آنقدر شعر از تو نگفتند شاعران
تا اینکه باز شد دهن نانجیب ها ...

- بهزاد نجفی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:59 PM

 

اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا، تو کجا تک درخت من! باید
که برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو " پیش فصل" بهاری نه اینکه پاییزی

تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی ...

- فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:54 PM

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب‌ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم‌نم، تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی‌تر از غم ندیدم
به اندازهٔ غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم ‌آواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

- قیصر امین پور



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:46 PM

 

پاییزی ام بهار چه دارد برای من ؟
عید تو را چه رابطه ای با عزای من؟

با صد بهار نیز گلی وا نمی شود
در ساقه های بی ثمر دست های من

آری بهار خود نه که نام بهار نیز
دیگر نمی زند در ویرانسرای من

جز رنج خستگی و شکنج شکستگی
چیزی نبود ماحصل و ماجرای من

ای سنگ روزگار ! شکستی مرا ولی
انصاف را نبود شکستن سزای من ...

- حسین منزوی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:36 PM

 

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو
نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار

نمانده است تورا در کنار همراهی 
که دوستان تو را می خرند بادینار 

نه دوستان صفحاتی زهم پراکنده
که جمع کردنشان درکنار هم دشوار 

به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا
رعیت است که تشویش دارد از دربار 

کتاب کهنهٔ تاریخ را نخوانده ببند 
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار


- فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  7:30 PM

 

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

- اصغر معاذی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  10:52 AM

 

در تلاشم نازنینم  ،  شاد و خندانت کنم
دردها داری به دل ، با مهر درمانت کنم

تا شود راحت خیالت، رفع گردد مشگلت
گر بخواهی حاضرم ، جان را به قربانت کنم

دست گرمت را فشارم جان فشانم دررهت
گوهر عشق و سعادت را ، به دامانت کنم

عهد کردم تا شود ، اقبال و بختت سربلند
هر چه دارم در کف اخلاص ، احسانت کنم

در غم و شادی شريک و محرم رازت شوم
در دلم منزل کنی، در سینه مهمانت کنم

شاهد خوشبختی ات باشم همیشه هر مکان
با صبوری چاره ای ، بر یاس و حرمانت کنم

با تو بستم عهد الفت، تا نفس دارم به تن
گر نیاز افتد خودم را ، وقف پيمانت کنم

 



تعداد کل صفحات : 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >