دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 27 تیر 1395  10:44 AM

دلم رمیده شد و غافلم من درویش

 که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش


چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش


خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال اندیش


بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را
که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش


ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش


به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی‌آیدم ز حاصل خویش


نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش


بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بیش



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:50 PM

ت

گوشه چشمی اگر از جانب دلبر برسد
دست من نیز به آن چشمه ی کوثر برسد

اگر از شانه ی من بار گنه بردارید
پای این بنده هم از عرش فراتر برسد

باز هم توبه شکستم! بگذارید فقط
باز هم فرصت یک توبه ی دیگر برسد

همه ی ترس من این است که هنگام گناه
عُمر این بنده ی آلوده به آخر برسد

بس که آلوده ام «أبکی لِخروج نفسی»
وای از آن لحظه ی سختی که اجل سر برسد

خیلی از تنگی و ضیق لحدم می ترسم
وحشت بیشتر آن است که مُنکر برسد

همه ی خواهشم این است که در موقع مرگ
سر این بنده روی دامن حیدر برسد

مطمئنّم که در آن لحظه ی سخت و حسّاس
حضرت فاطمه با آل پیمبر برسد

چادر مادر ما کار خودش را بکند
بگذارید فقط لحظه ی محشر برسد

مثل هر دفعه به ارباب توسّل کردم
حتماً ارباب به داد دل نوکر برسد

مثل یک باز شکاری طرف میدان رفت
قصدش این بود به داد علی اکبر برسد

به روی نیزه ی لشکر، جگرش را می دید
تکه تکه بدن گل پسرش را می دید

- محمد فردوسی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:49 PM

 

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

- فاضل نظری

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:41 PM

 

خجالتم نده و عاصیم خطاب مکن
نده جواب مرا لااقل جواب مکن

تمام خواسته هایم برای نفسم بود
دعای من که دعا نیست مستجاب مکن

صدا بزن که سحرها کمی بلند شوم
مرا به وقت مناجات غرق خواب مکن

همینکه ترس برم داشته خودش کافیست
تو با عتاب دلم را پر اضطراب مکن

عتاب کردن تو بدتر از جهنم هست
جهنمم ببر اما دگر عتاب مکن

چقدر جار زدم من که دوستم داری
بیا مقابل مردم مرا خراب مکن

خودت اجازه نده بعد از این گناه کنم
زیاد روی من و توبه ام حساب مکن

اگر که عبد نبودم نجف نمی رفتم
مرا به خاطر شاه نجف عذاب مکن

سوا نکن که همه با همیم جان حسین
همه غلام حسینیم انتخاب مکن

- علی اکبر لطیفیان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:33 PM

 

درد دلهام برای تو حسین بسیار است
بسته ام بار سفر چشم به راهم یار است

خوشی عمر مرا بود به نه سال فقط
بعدِ زهرا علی از دست فلک بیزار است

ابن ملجم به خیالش که مرا کُشت ولی
قاتل اصلی من ضرب در و مسمار است

حسن از کوچه چه دیدست که لکنت دارد
که هنوزم که هنوز است دلش بیمار است

به ابالفضل سپردم که کنارت باشد
او گرفتار تو و در همه جا غمخوار است

بیشتر از همه دلواپس زینب هستم
که به هر شهر اسیرِ سرِ هر بازار است

زیور آلات به همراه مبر کرب و بلا
اُلفت مردم کوفه به طلا بسیار است...!

- سعيد خرازی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:21 PM

 

چشم مرا پیالۀ خون جگر کنید
هر وقت تر نبود به اجبار تر کنید
 
من کمتر از گدای شب جمعه نیستم
خانه به خانه دست مرا در به در کنید
 
بدکاره‌ها به نیمه نگاهی عوض شدند
ما را فُضیل فرض کنید و نظر کنید
 
این "تحبس الدّعا" شدن از مرگ بدتر است
فکری برای این نفَس بی اثر کنید
 
باید برای سوختنم چاره‌ای کنم
این روزه روزه نیست؛ برایم سپر کنید
 
العفو گفتنم که به جایی نمی‌رسد
ذکر حسین حسین مرا بیشتر کنید
 
در می‌زنیم و هیچ‌کسی وا نمی‌کند
پس زودتر امام رضا را خبر کنید ...!

- علی اکبر لطیفیان



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 25 تیر 1395  5:18 PM

 

قرآن به سر گرفتم و گفتم: سلام عشق!
یعنی به جز حریم تو بر من حرام عشق

ترسم که در سماع شوم از دعای دست
آن جا که قبله گاه تو باشی، امام: عشق!

با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
آن دم که اذن می دهد از روی بام عشق

از رکعت نخست در افتاده ام به شک
در سجده کفر گفته ام و در قیام عشق

سی پاره ی حضور مرا چله بست شو
قرآن به سر بگیر و بگو: والسلام عشق!

- علی رضا بدیع

 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 24 تیر 1395  5:59 PM

 

از بس که حُسن نام تو شد مشق جوهرم
عطر بقیع می وزد از باغ دفترم

شوق بهشت سهم بقیه، ز من مخواه
از گندم مزار شما ساده بگذرم

مسکین، یتیم، اسیر، همه زود آمدند
مثل همیشه در صف این خانه آخرم

نقش است بر کتیبه خلقت هو الکریم
ثبت است بر جریده عالم هو الکرم

من خواب دیده ام پس از آبادی بقیع
نذر ضریح توست النگوی مادرم

آنقدر حلقه بر در این خانه کوفتم
حالا خودم کلون قدیمی این درم

گفتند سائلان که پس از تو کجا رویم
گفتی که این شما و سرای برادرم

این ها دو واژه اند که با هم غریبه اند
بر صفحه چون دو خط موازی: حسن، حرم...

- میلاد حسنی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 24 تیر 1395  5:54 PM

 

نشسته ام بنویسم گدا گدا، آقا
چقدرمحترم است این گدای با آقا

نشسته ام بنویسم حسن کریم کرم
مدینه سفره آقا، برو بيا آقا

نشسته ام بنویسم بجای العفوم
الهی یا حسن و یا کریم یا آقا

تو مهربانی ات از دستگیری ات پیداست
بگیر دست مرا هم تو را خدا آقا

دخیل های نبسته شده زیاد شدند
چرا ضریح نداری؟چرا؟چرا؟ آقا

تويي كريم و حرم زاده من گدا زاده
مرا خدا به تو داده تو را به من داده ...

- علی اکبر لطیفیان

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 23 تیر 1395  7:42 PM

 

شر‌مندۀ ‌لطف ‌بی‌کر‌ا‌نت ‌هستم
شر‌مند‌ه ‌تر‌ین بندگانت ‌هستم

«یا ‌ر‌ب اَنا ‌سَائِل ‌ا‌لَّذِ‌ی اَعطَیتَه»
عمر‌یست ‌د‌خیل ‌آستانت ‌هستم

از بس که ‌ر‌ئو‌ف و ‌مهر‌بانی یا ‌ر‌ب
تو ملجأ هر پیر و جوانی یا رب

هرگز نشنیده ‌ا‌م گنه ‌کاری را
از خانه ر‌حمتت برانی یار‌ب

هستیم همیشه از حضورت غافل
اما شده الطاف تو ما را شامل

«یا غافِر! شَرّنا اِلیکَ صاعِد
یا راحم! خَیرُکَ اِلَینا نازِل»

لبریز معاصی‌ام پر ا‌ز آ‌سیبم
سرگرم گناه، غافل از تهذیبم

ای ‌ر‌حمتِ ‌لایزا‌ل! ا‌ی ‌ر‌أفتِ ‌محض!
یارب ‌به ‌عقوبتت مکن تأدیبم

با این دل ‌مر‌ده ‌و ‌کویر‌ی ‌چه ‌کنم
با ‌ا‌ین ‌همه ‌جر‌م ‌و ‌سر ‌به ‌زیری چه ‌کنم

«مِن اَینَ لِیَ ‌ا‌لنَّجا‌ت یا ‌ر‌ب یا ‌ر‌ب»
تو دست مرا اگر نگیر‌ی چه ‌کنم؟

- یوسف رحیمی

 



تعداد کل صفحات : 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >