دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 27 اسفند 1394  4:45 PM

آشیانه ی پرندگان مرده ام
حال من
حال مسجدی
که تمام شب
بی نماز مانده است وُ آفتاب سر زده است
حال مسجدی قدیمی و بزرگ که
از اذان صبح
تا صلات ظهر
هر چه فکر کرده جز توریست ها
هیچکس به خاطرش نیامده است

علی محمد مؤدب



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394  8:01 PM

آقای مهربان من!سیدعلی سلام
بابای من،دلم شکسته ازآن لفظ وآن کلام

آقای من،!سلاله ی زهرای اطهری
برکل مسلمین،تو امامی،تورهبری

قربان اشکهای تو،ازغربت علی
ارث است برتو،غربت پرمحنت علی

بایدشمانیابت صاحب زمان کنی
میمیرم آن زمان که ز"رفتن"بیان کنی

آقا،به حق فاطمه دیگرمگو مگو
"من لال" بی تو نیست به این کشور آبرو

این کوفیان که قلب شریفت شکسته اند
اندرکمین مهدی زهرا نشسته اند

عمار عصر، ما همه عمارهای تو
جان میدهیم باگل گفتارهای تو

لب ترکنی،اگر،کُنم اعدای تو،دو نیم
بدخواههایتان ز،زمین محومی کنیم

آقا دوباره بر در حق التجا نما
تنها به  طول عمر شریفت دعا نما



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394  6:42 PM

آن حریمی که در آن دل ها کبوتر میشود
پر زدن تا محضر زهرا میسر میشود

این نسیم عفو از آب و هوای گنبد است
هر سحر کل حرم از آن معطر میشود

در کنار دست صاحبخانه منزل میکند
زائری که وارد صحن مطهر میشود

آب سقاخانه اینجا طعم کوثر میدهد
عطر و طعمش موجب ایمان کافر میشود

هر دلی اینجا توسل کرد عرشی میشود
هر سری اینجا به خاک افتد سرور میشود

با تمام غصه ها هر طور می شد آمدم
گفتم از مشهد به بعد اوضاع بهتر میشود

خوش به حال زائری که بعد مشهد آمدن
دل پسند زادۀ موسی بن جعفر میشود

عطر و بوی کربلا دارد حریمت ، این گدا
کی دوباره زائر ارباب بی سر میشود

از حرم تا قتلگه ، از قتلگه تا به حرم
این مسیر از اشک های فاطمه تر میشود

السلام علیک یا فاطمه الزهرا ..

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ..

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394  4:36 PM

"السَّلاَمُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَةُ "

اشك از چشم ترم افتاد دستم بسته بود
پيش چشمم همسرم افتاد دستم بسته بود

صبر كردم صبر كردم صبر كردم  وا نشد
آتش كين در حرم افتاد دستم بسته بود

قهرمان جنگ ها بودم، اگر در كوچه ها
پيش مردم پيكرم افتاد دستم بسته بود

كينه ها كه گُر بگير زود دعوا مى شود
ياد فتح خيبرم افتاد دستم بسته بود

خنجرش را از شيار در فرو مى كرد هِى
پشت در نيلوفرم افتاد دستم بسته بود

فاطمه بار سفر تا عرش اعلاى من است
با قلافى شَه پرم افتاد دستم بسته بود

يك نفر با چهل نفر درگير شد تا عاقبت
زير پاها لشكرم افتاد دستم بسته بود

چه بساطى شد! خدا را شكر سلمان زنده بود
گفت چادر از سرم افتاد دستم بسته بود

پشت در،  يك سوّم از سادات را آتش زدند
آيه اى از كوثرم افتاد دستم بسته بود

زير چشمان زن من جاى دست مرد بود
زير چشمانش وَرم افتاد دستم بسته بود

به گمانم ميخ را محكم نكوبيدم به در
در به روى همسرم افتاد دستم بسته بود



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 26 اسفند 1394  3:35 PM



 ای سفر کرده ببین همسفرت ریخت بهم
درمیان کوچه. چشمان ترت ریخت بهم

باعث گرمی این خانه توبودی زهرا
غصه خوردی که دعای سحرت ریخت بهم

من كه مهمان توبودم .همه ی عمرولی
دیدن غربت من درد سرت ريخت بهم

مرو ای دلخوشی خانه ی من .فاطمه جان
ازهمان ضربت سیلی پسرت ریخت بهم

ازچه .ای بانوی من قامت خمیده گشته ای
میخ دربود که بزم جگرت ریخت بهم

دخترخانه ی من .بزم عزا کن برپا
زینبم وای دل منتظرت ریخت بهم..

📕.شعر.آرمین غلامی
(مجنون کرمانشاهی)



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 25 اسفند 1394  10:07 PM

تـــا دل نشود عاشق
                             دیـــوانــــه نمی گردد
.
تــــا نگذرد از تن جان
                             جانــانـــــه نمی گردد
.
گریان نشود چشمی
                              تـــــا آنکه نـسوزد دل
.
بیــــهوده بگرد شمـع
                             پـــــــــروانه نمی گرد.         

 مولانا



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 25 اسفند 1394  8:26 PM

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد

هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد

چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد

چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟

هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد

دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد

 ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه می لرزد

میلاد عرفانپور



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 25 اسفند 1394  7:04 PM

تو زخم مى زنى و شيوه ات لطافت نيست
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نيست ؟

نگو به تلخى اين اتفاق عادت كن
كه عشق حادثه اى مبتلا به عادت نيست

درون آينه غير از خودت چه مى بينى ؟
تو هم شبيه منى هيچ كس كنارت نيست

پر از گلايه ام اما به جبر خندانم
هميشه واقعيت ناشى از حقيقت نيست

برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر كه خير نديدى بدون علت نيست

فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
كمى به فكر تو باشم اگر جسارت نيست

 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 24 اسفند 1394  7:15 PM

اندوهِ شبهای مرا بعد از تو پایان نیست
گریه، دوای دردهای مردِ میدان نیست

مزد رسالت را به بازو، صورت و پهلو..‌.
ام ابیها، کوثر یکتای قرآن نیست؟

خانه، در و دیوار، چادر، چادری خاکی...
خانه نشینی بعدِ تو، والله آسان نیست

یاسِ کبودم را شکستند و نفهمیدند
دنیا بدونِ عطر و بویت، غیرِ زندان نیست

هجده بهار از عمرِ تو رفت و شدی پرپر
بعد از تو در دنیا نشانی از گلستان نیست

خاری به چشم و استخوانی در گلو مانده
شیرِ خدا را بعدِ تو، جز بغض و باران نیست...

فرزندی از نسلِ تو روزی میرسد از راه
از شیعیانت آن زمان، قبرِ تو پنهان نیست...

۲۳اسفند۱۳۹۴مصادف با سوم جمادی الثانی۱۴۳۷ روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

علیرضا رنجبر



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 24 اسفند 1394  4:25 PM

نه مثل ساره ای و مریم ! نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی ! فقط شبیه خودت زهرا!

اگر شبیه کسی باشی ، شبیه نیمه شب قدری
شبیه آیه تطهیری! شبیه سوره « اعطینا»!

شناسنامه تو صبح است ، پدر تبسّم و مادر نور
سلام ما به تو ای باران ، سلام ما به تو ای دریا!

کبود شعله ور آبی! سپیده طلعت مهتابی!
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!...

بگیر آب و وضویی کن ، ز چشمه سار فدک امشب
نماز عشق بخوان فردا ، به سمت قبله عاشورا

عليرضا قزوه



تعداد کل صفحات : 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >