دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 26 بهمن 1394  1:23 PM

از الهی نامه خواجه عبد الله انصاری

الهــــی از کُشـتهء تو خون نيايد و از سوختهء تو درد ، کُشـتهء تو بکُشتن شاد است و سوختهء تو بسوختن خوشنود.
 
الهــــی روی بنما تا در روی کســـی ننــــگريم و دری بگشـــای تا بر در کــس نگـُـذريم .
پيوسته دلم دم از رضای تو زند
 جان در تن من نفس برای تو زند
گر بر سر خاک من گياهی رويد
 از هــر بر گی بوی وفای تو زند
 
الهــــی بحرمت ذاتی که تو آنی ، بحرمت صفاتی که چنانی و بحرمت نامی که تو دانی بفرياد رس که ميتوانی .
 
الهــــی مکُش اين چـــــراغ افــــروخته را ُمســـوز اين دل ســـوخته را و مَدَر اين پردهء دوخته را و مران اين
بنــــدهء نو آمـــوخته را

الهی نامه



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 26 بهمن 1394  1:18 PM

غمم توییّ و تو را غم به من عطا فرمود
همین سرشک دمادم به من عطا فرمود

دلم پر از شب شعر است و عشق پاک تو را
همین دو بیت منظم به من عطا فرمود

تو منتظر شدی و من هنوز معتقدم
تو را نبودنِ همدم، به من عطا فرمود

نبودنت چه زیاد است ای ملاحت محض!
تو را همین نمکِ کم به من عطا فرمود

دو چشم ناز تو خرما، تو را به ماه صیام
خدای حضرت میثم به من عطا فرمود

به دست پس زن و با پا دوباره پیش بکش
تو را محبت دَرهم به من عطا فرمود

به زیرِ بارش باران، دلم هوای تو کرد
به دوست گفتم و او هم به من عطا فرمود

کنون میان تو و غم دلم به تاب و تب است
غمم توییّ و تو را غم به من عطا فرمود

علیرضا رنجبر

 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  7:11 PM

قصد كرده است خدا جلوه ي ديگر بكشد

سوره يِ مريمي از سوره يِ كوثر بكشد

 بگذاريد همين جا به قدش سجده كنم

نگذاريد دگر كار به محشر بكشد

 دختر اين است اگر، فاطمه پس حق دارد

از خداوند فقط مِنَّت دختر بكشد

 مادر ِ دَهر نزائيد و نخواهد زائيد

آنكه را از سر  اين آينه معجر بكشد

 بالِ جبريل به اين قُبه تمايل دارد

تا دمشق هست چرا جاي دگر پر بكشد؟!

 زينب آنقَدر بزرگ است كه آماده شده است

يك تنه جام بلاي همه را سر بكشد

 قبل از ايني كه خودش جلوه كند آماده ست

عالمي را به تماشايِ برادر بكشد


میلادحضرت زینب (س)



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  6:49 PM

آنچه از من خواستى، با کاروان آورده ام

یک گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام

از در و دیوار عالم، فتنه میبارید و من

بى پناهان را بدین دارالامان آورده ام

اندر ین ره از جرس هم، بانگ یارى برنخاست

کاروان را تا بدینجا، با فغان آورده ام

بسکه من، منزل به منزل، در غمت نالیده ام

همرهان خویش را چون خود، بجان آورده ام

تا نگویى زین سفر، با دست خالى آمدم

یک جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ویرانه شام از نپرسى، بهترست

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام

خرمنى، موى سپید و دامنى، خون جگر

پیکرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام

دیده بودم با یتیمان مهربانى میکنى

این یتیمان را بسوى استان آورده ام

دیده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود

از برایت دامنى اشک روان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

در کف خود، از برایت نقد جان آورده ام

نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور

هدایه اى، سوى سلیمان زمان آورده ام

تا دل مهر نفرینت را نر نجانم ز درد

گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  6:30 PM

دلش دریای صدها کهکشان صبر
غمش طوفان صدها آسمان ابر

دو چشم از گریه همچون ابر خسته
ز دست صبرِ زینب، صبر خسته

صدایش رنگ و بویی آشنا داشت
طنینِ موج آیات خدا داشت

زبانش ذوالفقاری صیقلی بود
صدا، آیینه ی صوت علی بود

چه گوشی می کند باور شنیدن؟
خروشی این چنین مردانه از زن

به این پرسش نخواهد داد پاسخ
مگر اندیشه ی اهل تناسخ :

حلول روح او، در جسم زینب
علی دیگری با اسم زینب

زنی عاشق، زنی اینگونه عاشق
زنی، پیغمبرِقرآن ناطق

زنی، خون خدایی را پیمبر
زن و پیغمبری ؟ الله اکبر !

قیصر امین پور



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  6:25 PM

هرگز کسی شبیه تو خواهر نبود و نیست
در آسمان عاطفه اختر نبود و نیست

دار و ندار تو همه وقف حسین بود
مانند تو به پای برادر نبود و نیست

حتی تو از عصاره ی جانت گذشته ای
در کربلا، شبیه تو مادر نبود و نیست

آیینه ی شکسته ی صحرای کربلا!
مانند ماجرای تو دیگر نبود و نیست

بر شانه ی صبور تو بار رسالت است
مانند تو کسی که پیمبر نبود و نیست

در ذیل خطبه های فصیح تو گفته اند:
اصلاً کسی شبیه تو "حیدر" نبود و نیست

شیوایی کلام تو را هیچ کس نداشت
از ذوالفقار نطق تو خوشتر نبود و نیست

زینب شدی که زینت شیر خدا شوی
یعنی کسی شبیه تو زیور نبود و نیست

علی فردوسی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  6:05 PM

به بام آمدم و قرص ماه را دیدم
شکوه مسجد و میدان شاه را دیدم

به بام آمدم و چشم دوختم به غروب
به خون تپیده ترین بی گناه را دیدم

 به بام آمدم و در مسیر آمدنت
کبوتران سپید و سیاه را دیدم

تو خواب بودی و من پشت میله های قفس
ستاره های شب راه راه را دیدم

تو خواب بودی و من دست گرگ را خواندم
به بام آمدم و قعر چاه را دیدم

به می فروش بگو سی شب است منتظرم
بیا که گوشه ابروی ماه را دیدم !

سعید بیابانکی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  5:06 PM

زیبایی دریاست در اعماق نگاهش
این دختر آرام و صبوری كه رسیده

از شوق، علی سفره به اندازه یك شهر
انداخت، به شكرانه ی نوری كه رسیده

قاسم صرافان



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 25 بهمن 1394  9:23 AM

(تقديم به ساحت حضرت زينب س)


گفتم از کوه بگویم قدمم می لرزد
از تو دم می زنم اما قلمم می لرزد


هیبت نام تو یک عمر تکانم داده ست
رسم مردانگی ات راه نشانم داده ست


پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
کار ما نیست شناسایی نامت زینب


من در ادراک شکوه تو سرم می سوزد
جبرئیلم همه ی بال و پرم می سوزد


من در اعماق خیالم ... چه بگویم از تو
من در این مرحله لالم چه بگویم از تو


چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است


چه بگویم که خداوند روایتگر تو است
تار و پود همه افلاک نخ معجر توست


روبروی تو که قرآن خدا وا می شد
لب آیات به تفسیر شما وا می شد


آمدی شمس و قمر پیش تو سو سو بزنند
تا که مردان جهان پیش تو زانو بزنند


چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد
باز تکرار همان سوره ی " اعطینا " شد

 
عشق عالم به تو از بوسه مکرر میگفت
به گمانم به تو آرام پیمبر می گفت:


بی تو دنیای من از شور و شرر خالی بود
جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود


سید حمیدرضا برقعی



تعداد کل صفحات : 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >