شاه را درویش می سازد، گدا را پادشاه
عالمی چون عالم خوش انقلاب عشق نیست
صائب تبریزی
شاه را درویش می سازد، گدا را پادشاه
عالمی چون عالم خوش انقلاب عشق نیست
صائب تبریزی
گفتی كه گنه کنی به دوزخ برمت
این را به كسی گو كه تو را نشناسد
ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ، ﻋﺬﺍﺏ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩ
ﻣﻦ ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ، ﮐﻪ ﺩﺭﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ!
ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﯾﯽ ، ﻋﺬﺍﺏ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻧَﺒُﻮَﺩ .
ﺁﻥﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ، ﮐﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟
ﺍﺑﻮﺳﻌﯿﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺨﯿﺮ
غیرت من ، عفت تو ، زندگی یعنی همین
دشمن ما هر که باشد. ابتر است حالا ببین
تو بشو فرمانده ام ، بانو! سپاهت می شوم
من فدای یک نخ از چادر سیاهت می شوم
وارث حجب و حیای حضرت زهرا شدی
با همین چادر برایم کل این دنیا شدی
چادرت ای ماه من! آغاز صبحی دیگر است
ابروانت زیر ابر روسری زیباتر است
سخت گیری نیست چادر!...ابتدای راحتی ست
دخترم! این بهترین ارثیه ی یک مادر است
مادر ما حضرت زهراست! باور کردنی ست
مادری که از همه زنهای این عالم سر است
کودکی را زینبی باش...آخرش با فاطمه " س "!
از همین حالا حجاب تو ،جهاد اکبر است
چادرت دارد زمین را آب و جارو میکند!
میهمانت آمد از راه. .. آسمان پشت در است!
عارفه دهقانی
وقتی کنار چادری ها می خرامی
دل شوره میگیرم که بانویم کدام است؟
من بچه حزب اللهی ام ، باشد ولی خب
عاشق شدن طبق کدام آیه حرام است؟
چون دوستت دارم قیامت با تو هستم
این جمله میدانی روایت از امام است؟
دنبال حرف دیگری می گردی انگار
این حرفهایی که شنیدی بی ادامه است
( شاعر : حسین صیامی )
.
مادرم گفت: عروسم شکلاتی باشد!
لهجه اش مثل خودت خوب و دهاتی باشد..!
مادرم گفت:مبادا زن ارزان بخری!؟
او نمی خواست عروس اش صلواتی باشد!
عشق را خوب بفهمد و بغل کردن را
زن قشنگ است اگر عاشق ذاتی باشد!
اهل موسیقی و منطق،و...سیاست هم...هی
فلسفه خوب بداند،تله پاتی باشد!
راستی،خوب بداند که قفس یعنی مرگ!
در دلش عشق به پرواز،حیاتی باشد!
مادرم گفت: که زن هدیه ی دلچسب خداست!
و خدا خواست که در عشق،نشاطی باشد!
مادرم گفت: عروسم...و دگر هیچ نگفت...
کاش می دید عروسی شکلاتی دارد!
"فرشید تربیت"
بگیر از من هر دو فرمانده را
دل عاشق و عقل دیوانه را
فاضل نظری
بسم الله الرحمن الرحیم
بہ نقل از ابن عباس، از پیامبر خدا صلے اللہ علیہ و آلہ
«بهترین هاے امّت من ، ڪسانے هستند ڪہ چون خداوند بہ اندڪے از بلا دچارشان ڪند ، پاڪ دامنی ورزند» .گفتند : ڪدام بلا ؟ فرمود : «عشق» .
ڪنز العمّال : 3/373/7001 و ص 779/8732 ڪلاهما نقلاً عن الدیلمے، الفردوس: 2/174/2867 ولیس فے النسخة التی بأیدینا «قالوا : وأے البلاء ؟ قال».
.با تو هرفاجعه و درد و بلا میچسبد .
.با تو بخشیدن هرگونه خطا میچسبد .
...چه شبی با تو شود آن شب بین الحرمین
.با تو حتما سفر کرب و بلا میچسبد...
.علی سلطانی وش
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود دوستش از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق
که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس
پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است
مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که
عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !
خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است
شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است
علی صفری
