دیگر به هیچ مهرۀ خود دل نبسته ام
امشب که گشت مات "رخ یار" شاه من
داود صفدریان
دیگر به هیچ مهرۀ خود دل نبسته ام
امشب که گشت مات "رخ یار" شاه من
داود صفدریان
در این زمانه هیچکس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بیخداست، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش میتند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست
مگس، به هرکجا، بهجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستکم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچکس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست
قیصر امین پور
عاشق شدیم و نظم جهان را به هم زدیم
دنیا هنوزهم که هنوز است درهم است
رویا باقری
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد
با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
حامد عسکری
مثل درخت تازهنشانده، جوان بمان
دور از هجوم و حمله باد خزان بمان
طبع بهاری تو، زمستان ندیده است
ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان
برگشتهای دوباره به پنجاه سالگی
هشتاد و چند سال دگر همچنان بمان
پیری و از جوانی حافظ جوانتری
ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان
میخواهم از خدا که هزاران هزار سال
ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!
دریا که هیچگاه به پیری نمیرسد
پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان
از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است
ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان
روی زمین فرشته شدن کار مشکلیست
ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان
اسفند دود میکندت عشق، هر سحر
از چشمزخم مدعیان در امان بمان
مرتضی امیری اسفندقه
نُقلِ محافل کرده ای رسوایی ام را
با خود کجا بردی شبِ رؤیایی ام را؟
هرگز نشد بعد از تو دل سامان بگیرد
کردی کویر این سینه ی دریایی ام را
شد نیل، چشمانِ ترم از دوریِ تو
گم کرده ام گویا یدِ بیضایی ام را
هر شب به اشک و شعر و شیدایی دچارم
برگرد و بنگر قامتِ تنهایی ام را
شعرم شرابِ نابِ بزمِ عاشقان شد
چشمت نمی بیند چرا گیرایی ام را؟
ای باوفا! ، از بی وفایی در شگفتم
نشنیده ای فریاد «کی می آیی» ام را؟
عطر تنت در دهکده پیچید و اکنون
تغییر داده لذتِ بویایی ام را
با وامِ چشمانت بیا و چاره ام کن
بعدش بگیر از من همه دارایی ام را
عمرِ غزل کوتاه بود و من نگفتم
شیدایی ام، شیدایی ام، شیدایی ام را
دو...دو...دو...دو...دو..دوستت دارم، عزیزم!
از من گرفتی قدرتِ گویایی ام را
علیرضا رنجبر
بسم الله الرحمن الرحیم
ایتاللهالعظمی بهجت قدسسره:
خدا کند از خود راضی نباشیم. اگر از خود راضی باشیم هرگز نمیتوانیم حق ربوبیت را در عبودیت و بندگی ادا کنیم.
در محضر بهجت، ج۲، ص۸۱
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
مهدی فرجی
چنانچه خواست دلت بی حساب گریه کنی
قسم بخور که فقط با نقاب گریه کنی
خزان ببار ! بهاری شدن خطر دارد
صلاح نیست که با اضطراب گریه کنی
شده ست حال تو را تا غریبه می پرسد
فقط سکوت کنی در جواب گریه کنی ؟
و عشق چیست به جز اینکه سالها هر شب
کنار بالش خود وقت خواب گریه کنی...
سید سعید صاحب علم
ترکیب بندی شاهکار از استاد لطیفیان
عاشق شدیم و عاشق حیران ماشدند
قومی اسیر زلف پریشان ما شدند
آنقدر عاشقیم که عشاق روزگار
مبهوت اشتیاق گریبان ما شدند
روح القدس شدیم وتمامی شاعران
گرم غزل سرایی دیوان ما شدند
یوسف شدیم وبهر تماشای حال ما
صدها عزیز راهی زندان ما شدند
آنقدر آمدیم ومسلمان او شدیم
آنقدر آمدند ومسلمان ما شدند
ما عاشقیم عاشق حیران زینبیم
تکفیرمان کنید مسلمان زینبیم
مارا نوشته اند برای گدا شدن
سائل شدن ، اسیر شدن ، مبتلا شدن
از آنطرف خلاصه دری باز میشود
می ارزد انتظار به این آشنا شدن
عشاق سنگ خورده ی دیوار زینبیم
پس واجب است غرق تماشای ما شدن
وقتی مسیر جای قدمهای زینب است
میلی نمیکنیم به جز خاک پا شدن
اول طواف بعد منا پس چه بهتر است
بعد از دمشق راهی کرب و بلا شدن
"ما را برای راز و نیاز آفریده اند
این کعبه را برای نماز آفریده اند"
این کیست که فرشته ، گلیم آورش شده
بال وپر فرشته نخ معجرش شده
دیگر نیاز نیست به گهواره بردنش
دست حسین بالش زیر سرش شده
از این به بعد خانه ی مولا چه دیدنی است
با زینبی که فاطمه ی دیگرش شده
زهرا همان که ام ابیهاش گفته اند
زهرا همان که مادر پیغمبرش شده
دیروز دختر وجنات خدیجه بود
حالا خدیجه آمده ودخترش شده
اینگونه بود فاطمه شد ریشه بقا
اینگونه بود فاطمه شد ام امها
زینب غروب بود ولی انتها نداشت
زینب رسول بود ولی مصطفی نشد
شهر نزول بود اگرچه حرا نداشت
زینب اگر نبود کسی فاطمی نبود
زینب اگر نبود کسی مرتضی نداشت
زینب اگر نبود حسینی نمیشدیم
زینب اگر نبود زمین کربلا نداشت
زینب هر آنچه گفت تماما حسین بود
اصلا به غیر نام حسین اعتنا نداشت
زینب اگر نبود مسلمان نداشتیم
باور کنید ذکر حسین جان نداشتیم
جایی پریده است که پیدا نمی شود
حتی عروج اینهمه بالا نمی شود
دیدند صبح آمده اما در آسمان
خورشید شهر فاطمه پیدا نمی شود
یا ایها الرسول چرا آفتاب صبح
در آسمان شهر تماشا نمی شود
فرمود :زینب آینه ی روی دخترم
آنکه مقام بی حدش املا نمی شود
چون بی نقاب آمده بیرون حجره اش
امروز آفتاب هویدا نمی شود
حقش نبود کعبه نیلوفرش کنند
(حقش نبود خون به دل مضطرش کنند)
لبهاش تشنه بود ولی رود نیل بود
بالش شکسته بود ولی جبرئیل بود
زینب فرشته آینه حوریه عاطفه
از جنس خانواده ای از این قبیل بود
گودال هم که رفت فقط سر به زیر بود
شرمنده بود از اینکه قتیلش قلیل بود
کوچه به کوچه لشگر کوفه شکست خورد
از دست خانمی که تماما اصیل بود
ویرانه کرد کاخ بلند یزید را
زینب تبر نداشت ولیکن خلیل بود
