دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 13 اسفند 1394  4:55 AM

اعجاز قمر

مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند
همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند

گرد و خاکی شد و از خیمه دوتا آینه رفت
ماه از میسره ، خورشید هم از میمنه رفت

ناتوانم که مجسم کنم این همهمه را
پسر ام بنین و پسر فاطمه را

قمر هاشمی از اصل و نَسَب می گوید
دیگری هم اَنا قتّالُ عرب می گوید

پرده افتاده و پیدا شده یک راز دگر
سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر

گفتم اعجاز ! از اعجاز فراتر دیدند
زورِ بازوی علی را دو برابر دیدند

شانه در شانه دوتا کوهِ سراسر محشر
حمزه و جعفر طیار، نه ، طوفانی تر

شانه در شانه دوتا کوه ،خودت می دانی
در دلِ لشکرِ انبوه ، خودت می دانی

که در آن لحظه جهان ، از حرکت افتاده ست
اتفاقی است که یکبار فقط افتاده ست

ماه را من چه بگویم که چنین هست و چنان
شاه شمشماد قَدان ، خسرو شیرین دهنان

ماه ، در کسوت سقا به میان آمده است
رود برخواست ، که موسی به میان آمده است

رود ، از بس که شعف داشت تلاطم می کرد
رود ، با خاک کفِ پاش تیمم می کرد

ماه افتاده در آئینه ز تصویر بگو
مشک لبریز شد از علقمه، تکبیر بگو

ماه اگر چه همه ی علقمه را پیموده
غرقه گشته ست و نگشته ست به آب آلوده

رود را تا به ابد ، تشنه ی مهتاب گذاشت
داغ لبهای خودش را به دل آب گذاشت

لب اگر تر کند از چشمه ی دریا عباس
چه جوابی بدهد ام بنین را عباس ؟

دیگر این مشک نه مشک است که میخانه ی اوست
چشم امید رباب است که بر شانه ی اوست

دستش افتاده ولی ، راه دگر پیدا کرد
کوه غیرت ، گره کار به دندان وا کرد

می توانست به آنی همه را سنگ کند
نشد آنگونه که می خواست دلش ، جنگ کند

چه بگویم که چه شد ؟ یا که چه برسر آمد ؟
ناگهان رایحه ی چادر مادر آمد

پسرم ، دست مریزاد قیامت کردی
تا نفس داشتی از عشق ، حمایت کردی

آسمان ها همه یکپارچه بارانیِ توست
من بمیرم ، عرق شرم به پیشانی توست

آه ! برخیز که گهواره به غارت نرود
دختر فاتح خیبر به اسارت نرود...



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 12 اسفند 1394  8:59 AM


غریب است و غمش مفهوم دارد
نشان از مادری مظلوم دارد


رضا، عطر حضورش در خراسان
صفای چارده معصوم دارد

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 12 اسفند 1394  5:18 AM

ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﻭ ﮔﺮ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺍﺯ ﻋﻄﺶ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺁﯾﺪ

ﺷﺮﺍﺏ ﮐﻮﺛﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺁﺏ ﺑﻘﺎ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺑﯽ ﺣﯿﺪﺭ ﻧﻤﯽ ﻧﻮﺷﻢ

ﻭ ﮔﺮ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺳﻠﻤﺎﻥ ﺷﻮﻡ ﺑﯽ ﻣﻬﺮ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﺎﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ

ﺧﻠﻮﺹ ﺑﻮﺫﺭﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﭼﻮﻥ ﻧﺨﻞ ﺧﺸﮑﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﺿﻪ ﯼ ﺭﺿﻮﺍﻥ

ﻫﻤﻪ ﺑﺮﮒ ﻭ ﺑﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺭﻭﺿﻪ ﯼ ﺭﺿﻮﺍﻥ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺣﻮﺭﯼ ﻭ ﻏﻠﻤﺎﻥ

ﺩﻣﺎﺩﻡ ﺳﺎﻏﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﻓﯿﺾ ﻣﻨﯽ ﺩﺭ ﻣﺎﻩ ﺫﯾﺤﺠّﻪ

ﻭﻗﻮﻑ ﻣﺸﻌﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺟﺒﺮﯾﻞ ﺍﻣﯿﻦ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﯼ ﺟﻨّﺖ

ﺑﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﺤﺸﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﻞّ ﺳﺎﺩﺍﺕ ﻣﻠﮏ ﺑﺮ ﻗﻠّﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻥ

ﻣﻘﺎﻡ ﺑﺮﺗﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺑﺮ ﻣﺴﻨﺪ ﺷﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﻋﺮﺵ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ

ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺜﺮﺕ ﺍﺷﮓ ﺳﺤﺮ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺐ ﻫﺎ

ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﮔﻮﻫﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺋﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻭﺯ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﺎﯾﯽ

ﺭﻭﺍﻥ ﺑﺮ ﭘﯿﮑﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﺟﺎﻡ ﺧﻀﺮ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺁﺏ ﺑﻘﺎ، ﻫﺮ ﺩﻡ

ﺣﯿﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ

ﮐﯽ ﺍﻡ ﻣﻦ «ﻣﯿﺜﻤﻢ» ﻋﻤﺮﯼ ﮔﺪﺍﯼ ﮐﻮﯼ ﺯﻫﺮﺍﯾﻢ

ﻭ ﮔﺮ ﺻﺪ ﺍﻓﺴﺮﻡ ﺑﺨﺸﻨﺪ ﺑﯽ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﻤﯽ خواهم



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 12 اسفند 1394  5:12 AM


گریه نکن فضه ببین حالم چه خوب است
زهرا همان زهرا فقط وقت غروب است

گریه نکن فکری به حال بچه ها کن
فکری به حال پر و بال بچه ها کن

فضه حواست باشد آنها کوچک هستند
سنی ندارند آه،خیلی کودک هستند

این بچه ها خیلی به من وابسته هستند
از بستر بیماری من خسته هستند

این بسترم را بعد مرگم جمع کن زود
تا زود یادشان رود مادر کجابود

این بسترم راجمع کن وقتی که رفتم
بال و پرم را جمع کن وقتی که رفتم

تاکید دارم که تو فکر بچه ها باش
فکر فضای خانه و آب و غذا باش

فکری به حال قلبشان که سوخته کن
فکری به حال چشم بر در دوخته کن

به مرتضی گفتم که در تعویض گردد
تا حال خانه دور از پاییز گردد

فضه,عزیزم خوب خانه را نظر کن
فکری برای حال آن دیوار و در کن

من شسته ام اما ببین دیوار پاک است؟
که دیدن یک لکه ی خون دردناک است

تاکید دارم خونی از من جانماند
از فاطمه چیزی در این دنیا نماند

فضه حسین و زینبم باهم عجینند
در شادی و غم هر دو باهم همنشینند

توبیشتر فکری بحال مجتبی کن
فکری برای رفتنش از کوچه ها کن

خیلی دلش ترسیده تنهایش نذاری
قلبش نگیرد با غم مادر نداری

او کوچه بامن بود دید آن ضربه ها را
آن ضربه های بیهوا با دست وپا را

گفتم فراموشش کن آخر مرد مادر
تنهاترین مرد غیور درد مادر…

فضه کمک کن یاد آن غمها نیفتد
در بین کوچه مجتبی تنها نیفتد

اما همین یک مطلب من جان فضه
بعد از من این دست من ودامان فضه

من به علی هم گفته ام فضه،حسین،آب
تاکید دارم باز هم فضه حسین، آب

او نیمه شبها تشنگی دارد همیشه
از تشنگی او اشک می باردهمیشه

بالاسرش هر شب ببر یک کاسه آبی
تا آب را نگذاشتی فضه نخوابی

دیگر کلام آخرمن یاور من
توبهترین بودی برایم مادر من

تنها همین یک غم برایم مانده تابوت
داغی به روی این دلم بنشانده تابوت

اسما برایم طرح تابوتی کشیده
که دور آن دیواره تا بالارسیده

تابوت اگر اینگونه شد… ممنونِ اسما
فضه تومیگویی علی میسازد آن را؟



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 11 اسفند 1394  8:43 PM

همین که بهتری الحمدلله
جدا از بستری الحمدلله


همین که در زدم دیدم دوباره
خودت پشت دری الحمدلله

حسین رستمی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 11 اسفند 1394  3:08 PM

"صبح امید "

نیمه نگاه مست تو ، خواب ربوده از سرم

تا ندهی جواب دل ، خواب  مرا نمی برد

راز نهفته  در دلم ، می شکند  قرار من

ظلمت شب تا به سحر ، به انتها نمی برد

در پی تو نگاه من، لحظه به لحظه می دود
 
دل به تو دادن آشنا ، چون و چرا نمی برد

می شکنی چو شیشه ای، این دل چون بلور را

هیچ کس این شکسته را، بی تو، جدا نمی برد

اسیر عشق خویش را، جلوه ی بی مثال تو


خانه به خانه کو به کو، تا به کجا نمی برد


 ناز کن، ناز  ترا ، مشتری ام به  هر بها

عاشق پاکباخته ، جان به بها  نمی برد

کاهم، و کهربا توئی ، هیچم و کیمیا توئی

کس نشنیده  کاه  را ، کهربا  نمی برد

نیمه شبان ، به ناله ام ، توجهی نمی کنی

آنکه  نمی برد دلی ، ز ابتدا نمی برد

نظم و نظام زندگی،بی تو گسسته می شود

بی تو  زمانه و  زمین ، ره به  بقا نمی برد

زمزمه ی سرود تو، فرش به عرش می برد

از چه سرود  ناب تو ، بی سر و پا نمی برد

عارضه ی جنون مرا ، کرده ز خویش بی خبر

عقل سکوت کرده  دل ، راه به  جا نمی برد

"صبح امید" سر زند، لب تو به خنده وا کنی

درد و غم و دوا  کنی ، ره به خطا نمی برد

با تو "فرائی" آشنا ، شعر وفا سروده است

هر که  ترا گزیده  رو ، به  ماسوا نمی برد

📝 سروده "عبدالمجیدفرائی"

🌹اللهم عجل لولیک الفرج🌹



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 11 اسفند 1394  2:42 PM

از حسین این همه اصرار: حسن حرف بزن
از حسن بغض پی بغض: برادر سخت است

جواد شیخ الاسلامی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394  1:53 PM

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر، مهربان علي!
 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانه ی توست
«كرم نما و فرود آ كه خانه خانه ی توست»

سید حمیدرضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394  1:13 PM

صبر کن صبر که هنگامِ سفر نزدیک است
منتظر باش که دیدارِ پدر نزدیک است

کینه و هیزم و آتش خبر از این دارد
کوچه لبریزِ هیاهوست؛ خطر نزدیک است

آه آتش! نکند شعله بگیری زیرا
مادرم فاطمه بسیار به در نزدیک است

لب نکن باز به نفرین که همه می دانند
«ناله ی سوخته جانان به اثر نزدیک است»

آخرِ قصه ی تلخِ تو ولی شیرین است
وعده دادند به ما وقتِ سحر نزدیک است

سیدعلی محمد نقیب



تعداد کل صفحات : 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >