دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394  1:11 PM

وقتی تفألی به کلام تو می‌زنم
حتّی نفس به شوق سلام تو می‌زنم

گاهی به یمن نیم نگاهت به دفترم
نقشی ز چشم آینه‌فام تو می‌زنم

نام تو آب، نام تو دریاست، در غزل
دل را چه بی‌گدار به نام تو می‌زنم

حتی گناه مانع لطفت نمی‌شود
دارم دم از عنایت عام تو می‌زنم

رؤیایم این شده که لب حوض کوثرم
یک ساغر شکسته ز جام تو می‌زنم

گاهی کبوترم و مزار تو دیدنی ست
 یک سر درین خیال به بام تو می‌زنم

از وصف، عاجزم که درین بیت‌ها به لب
مهر سکوت، پیش مقام تو می‌زنم

مادر! ببخش شعرم اگر «تو» زیاد داشت
حرف از زبان کودک خام تو می‌زنم

داریم می‌رسیم به مصراع هجدهم
گل‎بوسه‌ای به حسن ختام تو می‌زنم

عادله ابراهيمي



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394  12:53 PM

بي نگاهت... بي نگاهت... مرده بودم بارها...
اي كه چشمانت گره وا مي كنند از كارها

مهر تو جاري شده در سينه ي دريا و رود
دور دستاس تو مي چرخند گندمــزارها ..

باز هم چيزي به جز نان و نمك در خانه نيست
با تو شيرين است اما سفره ي افطارها..

باغ غمگين است، لبخندي بزن تا بشكفند
ياس ها، آلاله ها، گل پونه ها، گل نارها

برگ هاي نازكت را مرهمي جز زخم نيست
دورت اي گل ، سر بر آوردند از بس خارها...

بعد تو دارد مدينه غربتي بي حد و مرز
خانه هاي شهر.. درها .. كوچه ها.. ديوارها..

نخل هاي بي شماري نيمه شب ها ديده اند
سر به چاه درد برده كـــــوه صبري، بارها ...

سیده تکتم حسینی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 10 اسفند 1394  10:48 AM

نازنینم سریع تر برگرد٬ تنم از اضطراب می سوزد
تشنه ات می شوم نرو بی تو٬ در گلو راهِ آب می سوزد

مهربانم مراقب خود باش٬ من کسی غیر تو ندارم که!
تو نباشی سلام هایم در٬ حسرت یک جواب می سوزد

رفتی و روبروی چشمانم٬ کاش این صحنه را نمی دیدم
پشت در آتشی به پا شده است٬ شعله با آب و تاب می سوزد

در خودم سوختم ولی هرگز٬ هیزم تر نداده ام به کسی
پس چرا اینچنین مقابل تو٬ چوب ها با شتاب می سوزد؟!

وایِ من! عده ای بدون وضو٬ سمت قران هجوم آوردند
یک ورق در کنار در افتاد٬ متن أمُّ الکتاب می سوزد

تو چه کردی که گندم از دستت٬ برکت بیشمار می گیرد
شک ندارم که آه می کشی و... پیکر آسیاب می سوزد

چشم ها را ببند و خیره نشو٬ نگرانم نباش چیزی نیست!
گاهگاهی به دور دستانم٬ ردّ سرخِ طناب می سوزد!

مرضیه عاطفی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  6:24 PM

سکوت عین سکوت است، بی همانند است
که پیشوند ندارد، بدون پسوند است

زبان رسمی اهل طریقت است سکوت
سکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است

زمین یخ زده را گرم می کند آرام
سکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است

سکوت پاسخ دندان شکن تری دارد
سکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است

سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام است
سکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است

سکوت کرد علی سالهای پی در پی
همان علی که در قلعه را ز جا کنده است

همان علی که به توصیف او قلم در دست
مردّدم بنویسم خداست یا بنده ست

علی به واقعه جنگید با زبان سکوت
که ذوالفقار علی در نیام برّنده است

علی به واقعه کار مهم تری دارد
که آیه آیه کتاب خدا پراکنده است

از آن سکوت چه باید نوشت؟ حیرانم!
از آن سکوت که لحظه به لحظه اش پند است

از آن سکوت که در عصر خود نمی گنجد
از آن سکوت که ماضی و حال و آینده است

از آن سکوت که نامش عقب نشینی نیست
از آن سکوت که هنگام جنگ ترفند است

از آن سکوت که دستان حیله را بسته
و دور گردن فتنه طناب افکنده است

سکوت کرد علی تا عرب خیال کند
ابو هریره به فن بیان هنرمند است

صحابه ای که فقط یک سوال شرعی داشت
پیاز عکه به ذی الحجه دانه ای چند است؟!

علی خلیفه شود پیرمرد بیغوله
یکی است در نظرش با حسن که فرزند است

ملاک او به رگ و ریشه نیست، از این رو؛
محمد بن ابوبکر آبرومند است

علی خلیفه شود شیوه ی حکومت او
برای عده ای از قوم ناخوشایند است

ستانده می شود آن رفته های بیت المال
ازین درخت اگر میوه ای کسی کنده است

اگر به پای کنیزانشان شده خلخال
اگر به گردن دوشیزگان گلوبند است

علی خلیفه شد آخر اگر چه دیر ولی
چقدر بر تنش این پیرهن برازنده است

کنون لباس خلافت چنان زنی باشد
که توبه کار شده، از گذشته شرمنده است

برادرم! به تریج قبات برنخورد
که ناگزیر زبان قصیده برّنده است

اگرچه روی زبان زبیر تبریک است
اگرچه بر لب امثال طلحه لبخند است

اگرچه دور و بر او صحابه جمع شدند
ولیکن از دلشان باخبر خداوند است

دوباره پشت در خانه ی علی غوغاست
دوباره کوچه ای از بوی دود آکنده است

سید حمیدرضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  5:19 PM

مادر قسم به سوره ی کوثر بلند شو
مادر تو را به جان پیمبر بلند شو

مادر تو را به سیلی و من را به یک لگد
دشمن زمین زده ولی آخر بلند شو

بابا اگر که بود چنین جرأتی نبود
مادر قسم به غیرت حیدر بلند شو

مادر بلند شو دل من شور می زند
گویا رسیده ساعت محشر بلند شو

کافیست بین کوچه نشستن عزیز من
ای غرق خون، اقاقی پرپر بلند شو

همراه من زمین و زمان می زند صدا
ای هست من فدای تو، مادر، بلند شو

حسین رضائیان



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  4:30 PM

از عشق خود جدا شدن آسان نیست
یا دست کم برای من آسان نیست

هر چیز سخت در سخن آسان ست
مرگ عزیز در سخن آسان نیست

طومار عاشقیست که میپیچم
پیچیدن تو در کفن آسان نیست

آه ای عزیز مصر علی! از تو
راضی شدن به پیرهن آسان نیست

گیرم که زینبین تو خوابیدند
آرام کردن حسن آسان نیست

خود مرد جنگیَم من و میدانم
با میخ جنگ تن به تن آسان نیست

دلهای عاشقند که میفهمند
بی عشق خویش زیستن آسان نیست

محسن رضوانی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  4:22 PM

ببین می تــوانی بمانی بمان
عزیزم تو  خیــلی  جـوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جـانی بمان
زمــین گـیر  من،آســمانی،بمان

اگر  می شـود می توانی بـمان

تو  نـیلوفرانه  تـریـن  یاس  شـهر
وجود  تو  کانون  احـساس  شهر
دعا گوی  هر قـدر  نشناس شهر
نکش دست از دست دستاس شهر

نباشـی، چـه آبی چه نانـی بمان

چه شد با علی همسفر ماندنت
چه  شـد  ماجرای  سـپر ماندنـت
چه  شد پـای حـرف پـدر  ماندنـت
پس از غـصه ی پشـت  در  ماندنت

نـدارد علــی هـمزبانی بمــان
 
برای علی بی تو بـد میشود
بدون تو غم بی عـدد میشود
نرو که غــرورم لــگــد میشود
و این سـقف،سـنگ لحدمیشود

تو باید غــمم را بدانــی بمــان

چرا اشــک را آبـرو میکــنی
چرا چــادرت را رفـو میکـــنی
چرا اسـتخوان درگـلو میکــنی
چرامـــرگ را آرزو میکـــــنی

چه کم دارد این زنــدگانی بمان

صابر خراسانی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  4:21 PM

رفیق راهی و از نیمه راه میگویی
وداع با من بی تكیه گاه می گویی

میان این  همه آدم، میان این همه اسم
همیشه نام  مرا اشتباه می گویی

به اعتبار چه آیینه ای، عزیز دلم
به هركه می رسی از اشك و آه می گویی

دلم به نیم  نگاهی خوش است، اما تو
به این  ملامت سنگین، نگاه می گویی؟

هنوز حوصلهء عشق در رگم جاری است
نمرده ام  كه غمت را به چاه می گویی

محمد على جوشایی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  4:17 PM

جان من بر لب رسید از سرفه هایت، جان من
خانه را جارو مزن حیدر خجالت می کشد

من خودم گیسوی زینب را مرتب می کنم
شانه بر گیسو مزن حیدر خجالت می کشد

علی حسنی



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 8 اسفند 1394  4:01 PM

نبى به بوى بهشتى تو ارادت داشت
على به جلوه ی هر روزه ی تو عادت داشت

كدام نور ز مصراع بيت تو جوشيد؟
كه شعله هم به در خانه ‏ات ارادت داشت

براى خاطر حيدر به تازيانه نشست
كدام دست چنان دست تو عبادت داشت؟

براى ضربه ديگر به ديدنت آمد
كه گفته دشمن تو نيّت عيادت داشت؟

پس از تو اى گل نشكفته پرپر اين بلبل
ز شام تا به سحر ناله‏ ها به يادت داشت

قسم به سوره خاكى چادرت بانو
به درك قدر تو بايد فقط سعادت داشت

رضا جعفری



تعداد کل صفحات : 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >