دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:12 PM

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


سعدی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:10 PM

قسم به روح خمینی ، قسم به سید علی
به امر رهبر و فرموده های شخص ولی

قسم به عارف جبهه به مصطفی چمران
به گریه در دل سنگر ، تلاوت قرآن

قسم به ترکش و قطع نخاع و جانبازی
قنوت و دست جدای حسین خرازی

قسم به جوخه ی اعدام و سینه ی نواب
به عالمان شهیدِ فتاده در محراب

به انتهای افق ، سرگذشت حاج احمد
خوراک کوسه شدن در تلاطم اروند

قسم به پیکر بی سر ، قسم به حاج همت
به چادر و به حجاب زنان با عفت

به صبحگاه دوکوهه ، به درد و صبر از رنج
غروب دشت شلمچه ، به کربلای پنج

قسم به سید حسن شیرمرد حزب الله
به جنگ سی و سه روزه ، نبرد حزب الله

قسم به حنجر حجاج خونی مکه
به رمل های روان و به مقتل فکه

قسم به باکری و باقری و زین الدین
به غرش نهم دی به فتنه ی رنگین

قسم به تنگه ی مرصاد و عقده از صیاد
به غربت اسرا و شکنجه و فریاد

قسم به روح هنر از نگاه آوینی
به جنگ معتقدان ضد رنگ بی دینی

قسم به قدرت خون در برابر شمشیر
به یک پدر که نیامد پسر ، و شد او پیر

به مادر سه شهیدی که خم نکرد ابرو
به تکه تکه شدن در مصاف رو در رو

به دست خالی رزمنده ای که می جنگید
به آن جنازه که با چشم باز می خندید

قسم به خون خلیلی شهید راه حیا
به ندبه و به کمیل و زیارت عاشورا

که تا رمق به تنم هست مکتبی هستم
حسینی ام حسنی ام ، و زینبی هستم

و سر سپرده ام و از تبار عمارم
به انقلاب و شهیدان حق وفادارم

✳ بسیج لشکر مخلص خدا✳



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:06 PM

تقدیم به مدافعان حرم؛

  دور از هوای نفس ،هوادار می شویم
سرباز گوش به فرمان وفادار می شویم

هر جا قطار انقلاب تهدید می شود
آتش گرفته دهقان فداکار می شویم

الگوی سبک زندگی ما حسینی است
با سر به روی نیزه خبردار می شویم

پایش بیفتد از سر عشقی که هست
 ســــردارترین میثم تمار می شویم

در خون ما غیرت عباس مثبت است
با رمز آب وارد پیکار می شویم

ناصر ناصری



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:03 PM

داری از قصد می زنی یک ریز
با سر انگشت خود به شیشه ی من
قطره قطره نمک بپاش امشب
روی زخم دل همیشه ی من

تو که در کوچه راه افتادی
همه جا غیر کربلا بودی!
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

روز آخر که جنگ راه افتاد
سایه ی تشنگی به ماه افتاد
هر طرف یک سراب پیدا شد
چشمهامان به اشتباه افتاد

مهر زهرا مگر نبودی تو؟
تو که با مادر آشنا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

مادری در کنار گهواره
لب گشود و نگفت هیچ از شیر
تو نباریدی و به جات آن روز
از کمانها گرفت بارش تیر

تو که حال رباب را دیدی
تو به درد دلش دوا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

وقتی آن روز رفت سمت فرات
در دلش غصه های دنیا بود
تو اگر در میانمان بودی
شاید الآن عمویم اینجا بود

رحمت و عشق از تو می بارید
قبل تر ها چه باوفا بودی
با توام آی حضرت باران
ظهر روز دهم کجا بودی؟

حسین زحمتکش



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:02 PM

قطعه برگزیده دکتر غلامحسین یوسفی از استاد شهریار در کتاب چشمه روشن:

چون خواب نوشین یاد دارم ماهتابی
روشن‌ تر از روز سپید کامگاران

ییلاق بود و آبشار و جنگل و کوه
دنیای شب از پرتو مه نور باران

لطف هوا چندان که گفتی الفتی داشت
خاموشی شب با خروش آبشاران

در گوش دل افسانه ی آفاق می‌گفت
دلکش سرود آبشار از کوهساران

آویخته گل از فراز شاخ گلبن
چونان که از گوش عروسان گوشواران

برداشته از شاخساران لحن داود
هر سو هزار آوا هزاران در هزاران

هنگامه ی عشق و نشاط نوجوانی
هنگام گلگشت و بساط نو بهاران

لب بر لب نی بر سر سنگی نشستم
سر کرد نی با من نوای غمگساران

تا دختر دهقان برون از خانه بشتافت
چون لاله‌ای افروخته بر سبزه‌ زاران

چون غنچه در چادر نمازی سرخ و دلکش
می‌شد سبو در کف به طرف چشمه‌ ساران

چشمک زنان بر من گل چادر نمازش
چون دیده ی اختر که بر اخترشماران

رفتم لب جو با نیاز تشنه کامی
همچون گدا بر خوان ناز شهریاران

من از نهیب عشق او لرزنده چون بید
او رُسته چون سرو از کنار جویباران

رخساره ی او از جمال کبریائی
پرتو فکن بر شیوه ی آیینه‌داران

افشانده گیسو چون ملک در حال پرواز
یا پرچمی زرّین به دست شهسواران

عرض نیاز خویش کردم نازنین را
وز یأس و امّیدم دلی چون بی‌ قراران

لیکن به لبخندی که بودش حاکی از مهر
بگشودم از دل عقده چون امّیدواران

با ساعدی سیمین، سبو در دست من داد
چون سیمبر ساقی که ساغر بر خماران

نوشیدم آب و تشنه‌ تر گردیدم، آری
سیری کجا و جام وصل گلعذاران

حالی نه آن حالم بجا و نی جوانی است
چون نخل بی‌ برگ و برم در شوره‌ زاران

سر ریز پر کرده ز باران حوادث
در برگرفته زانوان، چون سوگواران

نه دست تا آویزم از دامان دلبر
نه پای تا بگریزم از بیداد یاران

باری به تلخی روزگاری می‌گذارم
آوخ‌ از آن نوشین و دلکش روزگاران!


 



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:00 PM

.
بامن از ماندن بگو رفتن تباهم می کند
خوب میدانی غمت خانه خرابم می کند

من به لبخند دوچشمان تو عادت کرده ام
ترک عادت هم که می دانی چه کارم میکند؟!
 قدر یک دم دست هایت را زدستانم مگیر
فکر یک دم بی تو، بر مردن مجابم می کند

نبض من با پلک هایت می تپد هرصبح وشام
قطع این پیوند جانا  قصد جانم می کند.....
شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  7:57 PM

بخش هایی از شعر بسیار زیبای هذیان دل از استاد شهریار. این شعر به نوعی نمونه فارسی حیدرباباست:

ما  حلقه زده به دور کرسی
شب زیر لحاف ابر میخفت
خانم ننه مادر بزرگم
افسانه و سرگذشت میگفت
می کرد چراغ کورکوری
من غرق خیال و با پری جفت
شعرم به نهان جوانه  می زد

آن  بید  کنار جاده ی ده
آیا که پس از منش گذر کرد
هر برگی از آن زبان دل  بود
با من چه فسانه ها که سر کرد
او  ماند و جوان عاشق از ده
شب همره کاروان سفر کرد
از یار و دیار قهر کرده !

دوشیزه ی ماهپاره ی ده
چون لاله ی سرخ پرنیان پوش
وان  روسری  پرند زر بفت
سوغاتی بادکوبه تا دوش
با چشم  و  نگاه آهوانه
استاده و برّه اش در آغوش
گویی که در انتظار گله است

پروانه چو برگ گل ،  نگارین
از بوسه ی گل چه شهد کام است
چون شیشه و می خطا کند چشم
پروانه کدام و گل کدام است ؟!
چندین نسزد ستم به معشوق
یک بوسه و کار گل تمام است
تا شمع کِی انتقام گیرد

در راه، دُرُشکه چی نشانم
یک نقطه بگوشه ی افق داد
گفت ار پدر تو سازم او را
خواهی چه به من، به مُشتُلُق داد؟
من آب نبات دادم او را
او نیز پُکی به من چُپُق داد
وان نقطه نهفت در پس کوه

کم کم، پدرم، خدا بیامرز
دیدم سر کوه رُسته چون کاج
چون بال مَلَک عبایش افشان
دستار سیادتش به سر، تاج
وز کوه همی شود سرازیر
چون نور محمدی ز معراج
دیگر مگرش بخواب بینم

هذیان دل
شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  7:53 PM

شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟
من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟

تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند،
تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟

تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو
تا تورا دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟

تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم
قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟

باغ سرسبز و تو و آواز بلبل، بوی گل...
این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟

گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست
این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟
          
   

      استاد شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  7:52 PM

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را

شهریار



تعداد کل صفحات : 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >