دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 3 بهمن 1394  4:31 PM

خرابم قهوه چی! قلیان برایم بار کن لطفاً
سری اش را پراز سوغاتی خوانسار کن لطفاً

بخوان آوازخوان! دارد دلم آرام میگیرد...
بزن تار و همین تصنیف را تکرار کن لطفاً

شش وهشتی بزن، شادم کن؛ امشب سخت غمگینم
بخوان! آزادم از این بغض لاکردار کن لطفاً

غریبم قهوه چی اما گمان کن اهل این شهرم
به رسم مشتریهای خودت رفتار کن لطفاً!

بگو تا غربت بعدی، چه مدت راه باید رفت
اگر دور است قربانت! نگو! انکار کن لطفاً

مرا امشب اگر رفتم که هیچ، اما اگر ماندم...
کمی مانده به هنگام اذان، بیدار کن لطفاً

عجب قلیان خوشکامی! چه آهنگی! خوشم آمد
بیا مَشدی، یکی دیگر برایم بار کن لطفا   



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 3 بهمن 1394  4:30 PM

من و تو دو اقاقی مانده در باد
دوتا گل، اتفاقی مانده در باد
ولی از ما چه خواهد ماند فردا؟
دو برگِ خشكِ باقی مانده در باد

من و تو بیكس و بی يار، در شهر
دو تا گنجشك بی آزار، در شهر
دعا كن لااقل بعد از من و تو
نرويد اين همه ديوار در شهر

من و تو سايه و ديوار، با هم
سكوت و پاسخ و تكرار، با هم
شبي تو دوستم داری شبي من
بيا عاشق شويم اين بار با هم



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 3 بهمن 1394  4:28 PM

یا صاحب الزمان(عج)

غربت کشیده آشنایش فرق دارد
آهش... صدایش... گریه هایش فرق دارد

فهمیده هر کس ذره ای دوری چشیده
هجران زده حال و هوایش فرق دارد

گیرم که مجنون در مسیر عشق لیلا
طعنه شنید اصلا برایش فرق دارد؟!

بالش بسوزد، سر برای شمع دارد
پروانه وادیِ فنایش فرق دارد

با من نگویید این قَدَر از طب و مرهم
بیماریِ هجران دوایش فرق دارد

پایان دلتنگیِ یعقوب است یوسف
اما دل من ماجرایش فرق دارد

قلبی که خون شد از فراق حضرت دوست
"یابن الحسن آقا بیا" یش فرق دارد

لطف و کرم بر اغنیا فرقی ندارد
اما گدا خیلی برایش فرق دارد

چیزی ندارم غیرِ اشک و مهر زهرا
عشقِ نگار است و بهایش فرق دارد

بارِ محبت هر کسی برداشت، دینش...
...از ابتدا تا انتهایش فرق دارد

پرواز ما بسته به وتر اهل بیت است
پربسته، رفتن تا خدایش فرق دارد

گمراه کن من را به زلف تابدارش
عاشق شدن هم إهْدنایش فرق دارد

سردابِ سامرا... سحر... با سینه زن ها
سرگشته سرتاسر صفایش فرق دارد

زائر اگر یک بار نه یک لحظه حتی
با یار باشد، کربلایش فرق دارد...



نويسنده :سامان
تاريخ: شنبه 3 بهمن 1394  4:25 PM

خسته شدم بریده ام آقا شتاب کن
یا انتخاب کن بخرم یا جواب کن

برگشتنم همان و فنا گشتنم همان
هرچه پل است پشت سر من خراب کن

نام مرا عزیز میاندازی از قلم
لطفی کن و بهشت حضور و غیاب کن

حالا که خرج کرب و بلایم به پای توست
از سهم الارث مادری خود حساب کن ...

اللهم عجل لولیک الفرج

جهت تعجیل در ظهور حضرت حجت صلواتی عنایت بفرمایین...



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  3:39 PM

دوش باران که صفا داد دل و دیده ی ما
 خوب دانی که چه ها رفت در اندیشه ی ما
 بوی خاک آمد و شوراند چنان سینه ی ما
عطش دیدن تو، سوخت رگ و ریشه ی ما
 ای مسیحا دم و موسی ید و یوسف رخ ما
هیچ افتد گذرت از گذر کوچه ی ما؟!


سیده-مرتضوی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  3:34 PM



جوفروشان در جهان گندم‌نمایی می‌کنند
دزدهای ناگرفته پادشایی می‌کنند

عده‌ای در دزدبازار جهان پرفریب
پول می‌دزدندند و جمعی دلربایی می‌کنند

عده‌ای هم دزدکی از این کتاب و آن کتاب
کارشان این است: مضمون جابه‌جایی می‌کنند

چند فصلی از کتاب این و آن کش می‌روند
چند بابی هم از آن و این گدایی می‌کنند

چون کتابی ساختند از روی دست این و آن
می‌روند اینجا و آنجا رونمایی می‌کنند

با کتابی که فقط جلدش تفاوت می‌کند
از کتاب دیگران، هی خودستایی می‌کنند

می‌برند از اهل مجلس صبر و از خود آبرو
بس‌که در پشت تریبون ژاژخایی می‌کنند

پیش غازی و معلق‌بازی و ناز و ادا؟
در حقیقت این جماعت بی‌حیایی می‌کنند

نام آن را رونمایی می‌گذارند، ای عجب
با کمال معذرت پررونمایی می‌کنند

محمدرضاترکی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  3:05 PM

بسم الله الرحمن الرحیم

🌺امام على عليه السلام ـ در وصف بهشت ـ فرمود :

بهشت را درجاتى است يكى برتر از ديگرى و منزل هايى است يكى متفاوت با ديگرى؛ نعمت هايش پايان نمى پذيرد و اقامت كننده در آن كوچ نمى كند و جاويدانِ در آن پير نمى شود.

نهج البلاغة : الخطبة 85.



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  12:28 PM

بسم الله الرحمن الرحیم

سالروز وفات
حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
راتسلیت عرض میکنم


زخمی به جگرداشت ودرتب میسوخت
ازداغ برادرش مرتب میسوخت
هرجاکه سردرددلش وامیشد
میگفت:امان ازدل زینب.... میسوخت



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:13 AM

نگاه می کنم از هر طرف سوار تویی

نشسته یک تنه بر صدرِ روزگار تویی

هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلم

به سینه سر زد و ... دیوانه را قرار تویی

تو را ندارم و دلتنگم و ... دلم قرص است

که انتهای خوشِ صبر و انتظار تویی

خزان اگر چه شکسته ست شاخه هامان را

بیا پرستو جان، مژده ی بهار تویی

بخوان به نام گل سرخ ، عاشقانه بخوان

بخوان که سایه و سیمین و شهریار تویی

به رغمِ ابر سیه جامه روشنایی هست

که آفتابِ بلندِ طلایه دار تویی

به اعتبارِ تو امید تازه خواهد شد

در این زمانه ی بی مایه اعتبار تویی

اگرچه بخت به من پشت کرده باکی نیست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

جویا معروفی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:12 AM

باید برای عاشقی دیوانه باشی
آتش خطر دارد ولی پروانه باشی

یک باغ گل را هم اگر دیدی بدانی
باید فقط دور و بر یکدانه باشی

مثل کسی که با زلیخا پشت در بود
با اقتضاء نفس خود بیگانه باشی

طوری ستون های دل خود را بسازی
دنیا بلرزد هم نترسی خانه باشی

حتی اگر قافیه را جایی ببازی
پشت ردیف عاشقی مردانه باشی

چتری شوی هنگام باران روی دوشش
یا که برای گریه هایش شانه باشی

یا با دل از منطق بگویی عاقلانه
یا اینکه بیدل، عاشقی دیوانه باشی






تعداد کل صفحات : 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >