دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 23 بهمن 1394  1:45 PM



عاشق عشقم و دامان رضا می گیرم
من ناقابل از این راه بها می گیرم
رونقی نیست اگر در دل ویرانه ی من
میروم مشهد و از شاه صفا میگیرم

موقع درد نباشد به طبیبم حاجت
تا که از پادشه طوس شفا میگیرم
پیش هر کس نکنم سفره قلبم را باز
از سگ کوی رضا درس وفا می گیرم

روزگاریست دلم تیره شداز بار گناه
روشنی دل از ایوان طلا میگیرم

فقرا را نبود به می خانه چه باک
از معین الضعفا شور و نوا می گیرم

دل خوشیم همه از بدو تولد این است
از غریب الغربا کرببلا می گیرم

بگذارید بگویند که دیوانه شدم
من رضا گفته ام و بوی خدا می گیرم.



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 23 بهمن 1394  9:30 AM


معمار می شوی و بنای تو می شوم
مانند یک ضریح برای تو می شوم


قلب مرا به پای ضریحت گره بزن
بیمارم و دخیل شفای تو می شوم


بالم به بام هیچ کسی پر نمی دهد
تا یا کریم صحن و سرای تو می شوم


حتی کنار کعبه تو را می دهم نشان
قبله توئی و قبله نمای تو می شوم


میلت اگر کشید ضمانت کنی مرا
آهوی باوفای وفای تو می شوم


روزی اگر بناست فدای کسی شوم
سوگند می خورم که فدای تو می شوم
ناراحتم خدای نکرده ولم کنی
من تازه دارم از فقرای تو می شوم
شبهای قبر منتظرم ایها الرئوف
بیهوده نیست اینکه گدای تو می شوم
دست مرا برای گدایی نوشته اند
رزق مرا امام رضایی نوشته اند

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ..

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 21 بهمن 1394  4:26 PM

من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار

بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار

گفتگوی توبه می‌ریزد نمک در ساغرم

پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار

از خمار می، گرانی می‌کند سر بر تنم

تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار

کرده‌ام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست

قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار

گر به هشیاری حجاب حسن، مانع می‌شود

در سر مستی سری یک بار بر دوشم گذار

شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش

پنبه‌ای بر لب از آن صبح بناگوشم گذار

می‌چکد چون شمع، صائب آتش از گفتار من

صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 21 بهمن 1394  9:18 AM

محشر شد و ديدم همه جا غوغا بود

هر كس كه حسينى شده بود، آقا بود

والله قسم هر چه خدا داد به ما

از لطف حسين و مادرش زهرا بود......



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 21 بهمن 1394  9:00 AM

غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمت
به چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت

به بیداری چه خواهد کرد یارب با نظربازان
که خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت

صائب تبریزی



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 21 بهمن 1394  8:59 AM

هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 20 بهمن 1394  9:12 AM


گر تمام علما شهره به تقوا شده‌اند

و مراجع همگی صاحب فتوا شده‌اند

هر کجا کار، گره خورده، میان روضه

متوسل به نخ چادر زهرا شده‌اند



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 19 بهمن 1394  10:00 PM

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه...

حامد عسگری



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 19 بهمن 1394  9:59 PM

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
باز آمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

مولوی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 19 بهمن 1394  1:32 PM

سربازم و بي ادعا در جنگ خواهم مرد
دلتنگ عمرم طي شده... دلتنگ خواهم مرد

من صلح خواهم كرد اما از سر غيرت
در سايه ى اين پرچم بي رنگ خواهم مرد

دلبسته ام معشوقه اي را كه نمي بايست
آئينه ام، روز وصال سنگ خواهم مرد

عشق است نامم،مي شناسيدم! جنون دارم
شكر خدا يكروز با اين ننگ خواهم مرد

اين آخرين اجراست... دنيا،خوش نوازي كن
دلتنگ يارم، بعد از اين آهنگ خواهم مرد

سید علی رکن الدین



تعداد کل صفحات : 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >