🔷 شهراد میدری
پلک بگشا نازنینم! صبح ِ زیبایت بخیر
دلربا و بهترینم! صبح ِ زیبایت بخیر
خاب ِ نوشینت گوارا نوش ِ مژگان ِ خمار
خمره ی ِ چله نشینم! صبح ِ زیبایت بخیر
ناز بالش از پر ِ قو هم برای ِ تو کم است
گُلپر ِ ابریشمینم! صبح ِ زیبایت بخیر
تن بلور ِ مو طلایی! آفتابی کن مرا
روشنی بخش ِ زمینم! صبح ِ زیبایت بخیر
گونه های ِ نقره ات یاقوت ِ گُل انداخته
قرص ِ ماه ِ شرمگینم! صبح ِ زیبایت بخیر
هر سپیده با تو آغاز ِ بهاری دیگر است
خنده کن تا گُل بچینم، صبح ِ زیبایت بخیر
با چنین عطر ِ تنی از رشک میسوزد بخور
خوشتراش ِ مرمرینم! صبح ِ زیبایت بخیر
چشم زیتون ِ لب انجیری! بده صبحانه ام
مریم ِ معبدنشینم! صبح ِ زیبایت بخیر
مهربانی هدیه کن با شُرشُر ِ رود ِ دو دست
سیب ِ فردوس ِ برینم! صبح ِ زیبایت بخیر
عشقی و عینت عسل، شینت شکر، قاف ِ تو قند
شور ِ شیرین آفرینم! صبح ِ زیبایت بخیر
تاب آوردم شب ِ دلتنگی ام را تا سحر
تا تو را از نو ببینم، صبح ِ زیبایت بخیر
محشر است این شعر و می پرسد خدا او یا بهشت؟
من تو را برمی گزینم، صبح ِ زیبایت بخیر
شهراد میدری
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم...
مقام معظم رهبری
نشاندی روی زخم کهنه ی من مرهم خوبی
حریمت آشنا کرده مرا با عالم خوبی
جهان،این هیچ سر در گم،فریبم داد با گندم
برای دفعه ی چندم نبودم آدم خوبی
گریزان از همه دنیا خودم را یافتم این جا
خودم را با بدی هایم کنارت ای همه خوبی
رها کردی مرا از غم نشاندی جای آن غم، غم
غمِ دیگر که خیلی دوستش دارم غم خوبی
شلوغی ضریح توعجب آشفته گیسویی ست
سپیدی ها سیاهی ها چه درهم برهم خوبی
تو می آیی و از نزدیک می بینم تو را آخر
همان وقتی که می میرم،عجب می میرم خوبی
سید حمیدرضا برقعی
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم
غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم
به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم...
سید حمید رضا برقعی
سید حمیدرضا برقعی
دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم
کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم
کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم
رها بی شیله پیله روستایی سادهءساده
دوبیتی های "باباطاهرم" عریان عریانم
شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم _
چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم
درآتش خانه ام می سوخت گفتم آه ... دیوانم
چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...
فراوان داغدیدنها، به مسلخ سر بریدنها
حجاب از سر کشیدنها، از این غمها فراوانم
شمال و درد "کوچکخان"، جنوب و زخم "دلواری"
به سینه داغدار کشتهء حمام کاشانم
سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم
من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم
پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"
گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهرانتر شود تهران، من آبادان ویرانم
صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تورا لب تشنهایم از جان، کمی باران بنوشانم
سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را
منم من "روزبه" اما، پس از این با تو "سلمانم"
شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم
اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم
ای خنجر آب دیده ما تشنه ی کارزاریم
لب بسته زخمیم اما در خنده خون گریه داریم
تا سر زند آفتابی هرگز ندیدیم خوابی
از چشم سرخ شرابی پیداست شب زنده داریم
تا کاروان پس از ما پیدا کند راه از چاه
یا رد پا یا که پایی در جاده جا میگذاریم
با سم اسبان تکاندیم از کوه ها خستگی را
ماییم از نسل خورشید بر قله ها تک سواریم
هر چند حالا خموشیم وقتش رسد می خروشیم
یک روز خرما فروشیم یک روز بالای داریم
امشوا الی الموت مشیا... این است جانبازی ما
یعنی که فرزند حیدر لب تر کند ذوالفقاریم
محمد مهدي خانمحمدي
یار و همسر نگرفتــــــم که گـــــــــــرو بود سرم
تــــو شدی مادر و من با همه پیری پســـــــرم
تو جگـــــرگوشه هم از شیر بریدی و هنـــــــوز
من بیچـــــــاره همان عاشق خونیــن جگــــرم
خون دل می خورم و چشــــــم نظربازم جـــام
جرمم این است که صاحبــــدل و صاحب نظـرم
من که با عشق نرانــــــدم به جوانـی هوسی
هوس عشق و جوانـــی ست به پیــرانه سرم
پدرت گوهــــــــــر خود تا به زر و سیم فــروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پـــــــدرم
عشـــق و آزادگــی و حسن و جوانــی و هنـــر
عجبــا هیچ نیرزیـــــــــــــــد که بی سیم و زرم
هنــــــــــــرم کاش گره بند زر و سیمـــــــم بود
که ببــــــــــــــازار تو کـــــــــاری نگشود از هنرم
سیـــــــزده را همه عالم بدر امروز از شهـــر
من خود آن سیزدهـــــــم کز همه عالم بـدرم
تا بدیـــــــــوار و درش تازه کنم عهـد قــــــــدیم
گاهـــــــــی از کوچه معشوقه خود می گــذرم
تو از آن دگـــــــــــــری، رو که مـــــرا یاد تو بس
خود تو دانـــــــــی که من از کان جهانی دگرم
از شکــــــــــــار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیــــــــــرم و جوی شغــــــالان نبود آبخـــورم
خون دل مـــــــوج زند در جگــــــرم چون یاقوت
شهــــریــــــارا چکنم لعلــــم و والا گهـــــرم
شعر زیبای گوهر فروش شهریار
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند
این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه لطف اله کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست
شهریار
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به علي شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
شهريار
شاعر : سیدمحسن جعفری
Just like your Jaun
شبیه جون
I wish to give my life lying down in your hands
آرزو میکنم که جان دهم در حالی که میان دستان تو آرمیده باشم
I am your servant
من خادم شما هستم
Accept me my master take my hand in your hand
مولای من مرا بپذیر و دستم را در دستانت بگیر
Just like Bilal
شبیه بلال...
Soothing Zahra with the Adhan in all your lands
که تسکین میداد حضرت زهرا (س) را با اذان در سرزمین تو...
Only crime we have, love of our master
تنها جرمی که داریم ، حب تو مولای ماست
Everything we gave, For love of Zahra
هرچه که دادیم، بخاطر حب حضرت زهرا(س) است
Love for your family, Day of Ashura
عشق برای خاندان تو، (در) روز عاشورا...
May whiteness of my beard be soaked in blood
سپیدی محاسنم به خون خضاب گردد
My life’s for you
زندگی ام برای توست
May everything that I have be turned to dust
هرچه که دارم تبدیل به خاک گردد
My life’s for you
زندگی ام برای توست
Even if upon my children death is rushed
حتی اگر مرگ به سمت فرزندان من هجوم آورد...
My life’s for you
زندگی ام برای توست...
Love of Ali, this is what it costs
حب علی، تقاصش این هست...
I am at peace, in master I’m lost
من در اوج آرامشم، (زیرا) فنای در (راه) مولایم شده ام
He’s there for me, till the very last
او هست برای من، تا آخرین لحظه...
Na’mal ameer, Hussain Tharallah X3
نعم الامیر حسین ثارالله
All of my life,
تمام عمر...
I wanted nothing more than to be lost in you
هیچ چیز بیشتر از فنا شدن در راه تو طلب نکردم
At your service,
در خادمی تو هستم با
Be a friend with all those who are in love with you
دوست بودن با هرکه محب توست...
Be a nightmare,
و کابوس بودن...
For your enemies those who stand against the truth
برای دشمنانت همان کسانی که در ضدیت با حق ایستاده اند
Please accept from me, my six Ismails (/Ishmael)
از من بپذیر، شش اسماعیلم را
I burn in your love, just like Ibraheem (/Abraham)
در حب تو می سوزم، مثل ابراهیم
Tell lady Zainab, you’ve found a friendly
بگو به خانم زینب (س)، که یک دوست دار یافته ای...
They are killing all your lovers in the world, al-‘ajal!
دارند تمام محبین تو را در عالم قتل عام میکنند - العجل
And now the cries of Zaria can be heard, al-‘ajal!
و حالا فریادهای زاریا به گوش می رسد - العجل
Blood flows even as we say these words, al-‘ajal!
خون جاری میشود در همین موقع که داریم این حرف ها را بیان میکنیم - العجل
