دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:09 AM

ﺍﻱ ﺩﻟﻴــﻞ ِ ﺣـــــﺎﻟﺖ ﺗﻌﻠﻴــــــﻖ ﻣـــــﻦ
ﻣــﻮ ﺭﻫـــﺎ ﻛــﻦ ﺭﻭﻱ ﻧﺴﺘﻌﻠﻴـﻖ ﻣــــﻦ

ﺍﻱ ﭼﻠﻴﭙــــﺎ ﮔﻴﺴــــﻮﻱ ِ ﺳﺒـﺰﺁﺑـــﻲﺍﻡ
ﺑــﺎ ﺗــﻮ ﻣﻌﻨـــﺎ ﻣـــﻲﺩﻫﺪ؛ ﺑﻲﺗﺎﺑـﻲﺍﻡ

ﺍﺑــﺮﻭﺑــــﺎﺩﻡ ﺑــﺎ ﺗــﻮ ﺑﻬﺘـــﺮ ﻣـــﻲﺷــﻮﺩ
ﺩﻓﺘــــﺮ ِ ﻣﺸﻘــــــﻢ ﻣﻌﻄــﺮ ﻣــﻲﺷــﻮﺩ

ﺁﺑـــﻲﺍﺕ ﺭﺍ ﺑــــﺎﺯ ﺑـــﺎ ﺩﺍﻣـــﻦ ﺑﭙـــــﻮﺵ
ﺁﺳﻤـــــــﺎﻥ ﺭﺍ ﺟــﺎﻱ ﭘﻴــﺮﺍﻫـﻦ ﺑﭙــﻮﺵ

ﺗـﺎ ﺗــﻮ ﺁﺑــﻲ ﻣــﻲﺷــﻮﻱ ﺗﺮ ﻣﻲﺷﻮﻡ
ﺩﺭ ﻫــﻮﺍﻳﺖ ﻳﻚ ﻛﺒـــﻮﺗـــﺮ ﻣــــﻲﺷـــﻮﻡ



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:08 AM

نازنینا ! نظری کن منم   این   خسته  راهت

شرر افکنده به جانم صنما   ! برق   نگاهت
 
سحرم روی چو ماهت ، شب من زلف سیاهت

به خدا بی رخ و زلفت ، نه بخسبم نه  بخیزم.


مولانا



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:06 AM

به مناسبت سالگرد وفات کریمه‌ی اهل  بیت(سلام الله علیها)...


ای سایه یِ بالا سر ِ خواهر، برادر

ای جانِ از جانِ خودم بهتر، برادر

خواهر همان احساس مادر بر برادر

دارم برایت می شوم مادر، برادر


ای سوره چشمی بر من ِ آیه بیانداز

یعنی نگاهی هم به همسایه بیانداز

یك بار ِِ دیگر بر سرم سایه بیانداز

بر خواهرانش سایه دارد هر برادر


چیزی به غیر از چشم تر دارم، ندارم

از گوشه ی زندان خبر دارم؟ ندارم

اصلاً نمی دانم پدر دارم-ندارم!

دیدم كمالاتِ پدر را در برادر


از جانب زُلفت صبایی می فرستی؟

با التماس من دعایی می فرستی؟

دارالشِفای من دوایی می فرستی؟

افتاده ام در گوشه ی بستر، برادر!


این جا مسیرِ كوچه ها خوب است خوب است

وقتی نگاهِ مردها خوب است خوب است

حالا كه احوالِ رضا خوب است خوب است

از بس فنا گردیده ام من در برادر


در كوچه ها با حالِ بیمارم نبردند

وقتی رسیدم، سمتِ بازارم نبردند

این معجری را كه سرم دارم نبردند

این جا چه شأنی دارد این معجر، برادر!


ای كاش مرغی را كسی بی پَر نبیند

جسمِ برادر را كسی بی سر نبیند

هر كس ببیند كاش كه خواهر نبیند

افتاده روی تلِّ خاكستر برادر


نه تو جسارت دیده ای نه من جسارت

نه تو اسارت دیده ای نه من اسارت

نه تو به غارت رفته ای نه من به غارت

پس ما دو تا قربانِ آن خواهر-برادر


با نیزه ای تا شاه را از حال بردند

یك یك تماماً رو سوی اموال بردند

هر آن چه را كه بود در گودال بردند

تسبیح، عبا، عمامه، انگشتر، برادر!



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  11:03 AM

و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باز یک نامه ی بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
 
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد
 
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
باز هم دفتر شعر من و باران شدید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
 
باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی بیت النور است
 
آمد این گونه ولی هرچه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود و به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد نرسید
عاقبت حضرت معصومه به مشهد نرسید
 
آه بانو چه کشیدید نفس تازه کنید
خسته از راه رسیدید نفس تازه کنید
 
دل این شهر گرفته ست شما میدانید
تشنه ی آمدنت هست و شما بارانید
و کویر دل قم رحل و شما قرآنید
به دل شعر من افتاده شما می مانید
 
قم کویر است کویری که تلاطم دارد
چادرت را بتکان قصد تیمم دارد
 
صبح شب مي شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز…
 
…دم به دم چشم ترش روضه مرتب میخواند
شک ندارم که فقط روضه ی زینب میخواند
 
بمان تا پنجره ی باغ ارم وا باشد
و از آن آینه در آینه پیدا باشد
حرمش موجب آرامش دلها باشد
حرم او حرم حضرت زهرا باشد
 
تا که ما روضه ی بسیار بخوانیم در آن
روضه های در و دیوار بخوانیم در آن
 
 
سید حمید رضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  10:59 AM


 

مثلِ نمڪ کہ طعمِ غـذا را عوض ڪند
لطفِ ڪریم، وضع گـدا را عوض ڪند
 
شبهاے ِجمعہ فاطمہ تـا گریہ مےڪند
یڪباره حالِ ”ڪرب و بلا” را عوض مےڪند

 



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  9:34 AM

براي شهداي تشييع شده در شيراز

دلخسته از حال و هوایی تلخ و دلگیر
در سینه دارم آتش بغضی گلوگیر

می سوزم از داغ سقوط قاصدک ها
از درد جانسوز سکوت شاپرک ها

موضوع انشایم نماز قاصدک هاست
دست قنوت نیمه باز قاصدک هاست

این شرشر باران صدای بال آنهاست
فکر وخیال شعر من دنبال آنهاست
 
در درس تاریخ بلند این حوالی
با نمره های افتخارآمیز و عالی

همقصه با صد ماجرای آشنایند
دردآشنا گرم تماشای خدایند

رد سپید بالشان بر باد جاری ست
در جاده های هر چه باداباد جاری ست

از زخم طاقت سوز قرآن ها به نیزه
تا کوچه های آتش آباد هویزه

از کربلای اولین و داغ اکبر،
تا کربلای چار و اکبرهای پرپر

از شرم سنگین فرات مانده در بند
تا سربلندی های بهمنشیر و اروند

از خیمه ها تا اشتران بی کجاوه
تا رد پایی از شقایق های پاوه

از جستجوی رد یوسف های کنعان
تا انقلاب یوسف زهرا ی پنهان

از لحظه های آتشین مین و باروت
تا کاروانهای سه رنگ عود و تابوت
 
رد سپید بالشان بر باد جاری ست
در جاده های هر چه باداباد جاری ست

روی کلامم با تمام قاصدک هاست
با سجده های ناتمام قاصدک هاست

مردان گردان! خدا مردان مردم!
سینه سپرهای بلا گردان مردم!

من با صدای بالهاتان آشنایم
پروازهای سرتان را می سرایم

هر چند ختم قصه هاتان جانگداز است
پرونده ی پروازهاتان باز بازاست

حالا که از عکس شما و عکس یاران
گشته خیابان هایمان آیینه باران

حالا که حتی سایه ای از اشک باران
افتاده بر پیشانی تبدار باران

آنسوتر از این بیت های دلشکسته
دور از نگاه جانماز نیمه بسته

رد سپید بالتان بر باد جاری ست
تا جاده های هر چه باداباد جاری ست

سيد امين جعفري



نويسنده :سامان
تاريخ: جمعه 2 بهمن 1394  9:31 AM

آنقدر رفت که در ثانیه ها هم گم شد
بعد آنسوی زمان پنجره ای در قم شد

و همین زائره سبز زیارتگاهش
در پرواز به سمت حرم هشتم شد

گوشه چادر او روی سر قم افتاد
کآفتاب آمد و تاریکی شیطان گم شد

خاک قم عطر گل یاس گرفت و آنگاه
قم مدینه شد و او فاطمه دوم شد

یازده  کعبه به همسایگی اش آمده اند
یازده  مرتبه اینجا حرم مردم شد

جمع بودند در اینجا همگی تا اینکه
جمکران آمد و همسایه این خانم شد

رحمان نوازنی



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 1 بهمن 1394  7:19 PM

جایی که کوه خضر به زحمت بایستد
شاعر چگونه پیش تو راحت بایستد

نزدیک می‌شوم به تو چیزی نمانده است
قلبم از اشتیاق زیارت بایستد

بانو سلام کاش زمان با همین سلام
در آستانه در ساعت بایستد

و گردش نگاه تو در بین زائران
روی من-این فتاده به لکنت- بایستد

تا فارغ از تمام جهان روح خسته‌ام
در محضر شما دو سه رکعت بایستد

بانو اجازه هست که بار گناه من
در کنج صحن این شب خلوت بایستد؟

در این حرم هزار هزار آیه عذاب
هم وزن با یک آیه رحمت بایستد

باید قنوت حاجت بی‌انتهای ما
زیر رواق‌های کرامت بایستد

شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید
طاقت نداشت تا به قیامت بایستد

آنکس که جای فاطمه در قم نشسته است
در روز حشر هم به شفاعت بایستد

تو خواهر امام غریبی و این غزل
با بیت‌هاش در صف بیعت بایستد

من واژه واژه عطر تو را پخش می‌کنم
حتی اگر نسیم ز حرکت بایستد

این شعر مست تکیه زده بر ضریح تو
مستی که روی پاش به زحمت بایستد

هادی جانفدا



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 1 بهمن 1394  7:18 PM

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!
درحرم قطره قطره می افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شود اما
به خدا گریه‌های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی‌ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می‌دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه‌ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خورد و زیر لب می گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه‌ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف‌هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه‌ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زنده‌ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان ..

سیدحمیدرضا برقعی



تعداد کل صفحات : 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53