دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:49 PM

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم

آن که می خواست برویم در دولت بگشاید

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم

آنکه می خواست غبار غمم از دل بزداید

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را

گو به سر می رود از آتش هجران تودودم

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس

این شد ای مایه امید ز سودای تو سودم

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم

 

شهریار



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:48 PM

محمد علی بهمنی

غزل لبت نه گوید و پیداست می‌گوید دلت آری

که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می‌آید آیا از زبانی این همه شیرین 

تو تنهاحرف تلخی را همیشه بر زبان آری

نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این، عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحظه‌ای حتی مرا اینگونه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخمها زد تیغ تاتاری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:46 PM

فواره‌وار،‌ سربه‌هوایی و سربه‌زیر

چون تلخی شراب، دل‌آزار و دل‌پذیر

ماهی تویی و آب، من و تنگ، روزگار

من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر

مرداب زندگی همه را غرق کرده است

ای عشق، همتی کن و دست مرا بگیر

ای مرگ می‌رسی به من، اما چقدر زود

ای عشق می‌رسم به تو، اما چقدر دیر

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست

گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر

چشم‌انتظار حادثه‌ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

 

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:46 PM

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟

بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم

با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است

تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد

می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون

با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار

یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!

 

مژگان عباسلو



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:44 PM

نگاه می کنم از هر طرف سوار تویی

نشسته یک تنه بر صدرِ روزگار تویی

هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلم

به سینه سر زد و ... دیوانه را قرار تویی

تو را ندارم و دلتنگم و ... دلم قرص است

که انتهای خوشِ صبر و انتظار تویی

خزان اگر چه شکسته ست شاخه هامان را

بیا پرستو جان، مژده ی بهار تویی

بخوان به نام گل سرخ ، عاشقانه بخوان

بخوان که سایه و سیمین و شهریار تویی

به رغمِ ابر سیه جامه روشنایی هست

که آفتابِ بلندِ طلایه دار تویی

به اعتبارِ تو امید تازه خواهد شد

در این زمانه ی بی مایه اعتبار تویی

اگرچه بخت به من پشت کرده باکی نیست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

 

جویا معروفی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:36 PM

امت به دور عشق محمد(ص) طواف كرد

سیمرغ قصد رفتن تا کوه قاف کرد

هر قطره ای به سینه دریا رسیده بود

وقتي كه زير پرچم او اعتكاف كرد

معناي ريسمان الهي است بي گمان

وحدت كه ذوالفقار علي(ع) را غلاف كرد

تاریخ را ورق بزن آری گمان مکن

ما را از امتحان مجدد معاف کرد

این سو برادریم ولیکن جدا جدا

آن سو هزار دشمن ما ائتلاف كرد

از اختلاف جزیی ما زخم تازه ساخت

شیطان که تیغ تفرقه در این شکاف كرد

يك امت است، شيعه و سني ندارد

و هركس كه نابرادر ما شد خلاف كرد

ما را خدا مقابل صف هاي صهيونيسم

همسنگران جبهه جنگ و مصاف كرد

اين را كه رمز فتح، فقط "لاتفرقوا" است

بيگانه و خودي همه جا اعتراف كرد

 

فاطمه عارف نژاد



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:32 PM

با حکم حضرت حق همه باهم برادریم

ما مسلمیم و از همه اقوام برتریم

ما دست تفرقه را قطع میکنیم

تا زیر قبه ی سبز پیمبریم

قرآن بود زبان مشترکی که میان ماست

هر روز سجده به یک قبله می بریم

این اتحاد ما سر جای خودش ولی

از داغ کوچه و در و دیوار نگذریم

 

محمدجواد قصابی فرد



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:31 PM

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی‌گرت از خاک وطن هست، به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...

از دست عدو ناله من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون ، وقت نبرد است 

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس، دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ننگ به یک نام ندادست

چه کج رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ !

سر کین داری ای چرخ!

نه دین داری نه آیین

نه آئین داری ای چرخ ...
 

عارف قزوینی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  6:28 PM

زنده باد بال خدا

که فرو می افتد 

و درست روی شانۀ من می نشیند...

زنده باد!

 

زنده باد آفتاب سحر

که سرش را می چرخاند، پیدایت می کند

و تلالو اولش را برای تو پست می کند...

زنده باد!

 

زنده باد دفتر مشق من

که بین این همه کاغذ

فقط برای تو شعر جذب می کند...

زنده باد!

 

زنده باد سنگ های خیابان

که بین این همه کفش

فقط از کفش تو عکس می گیرند

و برای عارفان برهنه پای روز جزا می فرستند...

 

زنده باد عشق تو محبوبم زنده باد

که خیالم را آن قدر دور می برد

که برای حیات این مردم

معنایی پیدا کند...

 

آی زندگی!

دیدی چه سرت آوردیم...

 

شمس لنگرودی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 29 دی 1394  5:34 PM

 

تو ﻣﺸﻐﻮﻟﯽ ﺑﻪ ﺣﺴﻦ ﺧﻮﺩ، ﭼﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﯼ ﺯ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ؟

ﮐﻪ ﻫﺠﺮﺍﻧﺖ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ ﻫﻤﯽ ﺑﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻣﺎ؟


ﭼﻪ ﺳﺎﻏﺮﻫﺎ ﺗﻬﯽ ﮐﺮﺩﻳﻢ ﺑﺮ ﻳﺎﺩﺕ ، ﮐﻪ ﻳﮏ ﺫﺭﻩ

ﻧﻪ ﺳﺎﮐﻦ ﮔﺸﺖ ﺳﻮﺯ ﺩﻝ، ﻧﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪ ﺧﻤﺎﺭ ﻣﺎ


به هر جایی که مسکینی بیفتد ، دست گیرندش

ولی این مردمی ها خود نباشد در دیار ما
 

ز رویت پرده ی دوری زمانی گر برافتادی

ﻫﻤﺎﻧﺎ ﺑﺸﮑﻔﺎﻧﻴﺪﯼ ﮔﻞ ﻭﺻﻠﯽ ﺯ ﺧﺎﺭ ﻣﺎ


ﺗﻮ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺧﺮﻣﻦ ﺣﺴﻨﯽ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺷﻪ ﭼﻴﻨﺎﻧﺖ

ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺮﻣﻦ ﭼﻪ ﮐﻢ ﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎ؟

 

ﺯ ﺩﻟﺒﻨﺪﺍﻥ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﻝ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺗﺮﺍ ﺟﻮﻳﺪ

ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﮔﻴﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﻣﺎ


ﻧﻤﯽ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﮔﻞ ﺑﯽ ﺗﻮ

ﺭﺥ ﻭ ﺯﻟﻒ ﻭ ﺟﺒﻴﻨﺖ ﺑﺲ ﮔﻞ ﻭ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﺎ


ﺯ ﻣﺜﻞ ﻣﺎ ﺗﻬﯽ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺁﻳﺪ ﭘﺴﻨﺪ ﺗﻮ؟

ﺗﻮ ﺳﻠﻄﺎﻧﯽ، ﺯ ﻟﻄﻒ ﺧﻮﺩ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ
 

ﭼﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ؟ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺠﺮﺍﻥ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﺯﺭﺩﯼ

ﭼﻪ ﺩﻣﺴﺎﺯﯼ؟ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺩﻣﺎﺭ ﻣﺎ

 

به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی

کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما


ﺯ ﻫﺠﺮﺕ ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺷﮑﺎﻳﺘﻬﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮ

ﻫﻨﻮﺯﺕ ﺷﮑﺮﻫﺎ ﮔﻮﻳﻴﻢ، ﺍﮔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﺎ


بگو تا اوحدی زین پس نگرید در فراق تو

که گر دریا فرو بارد ، بنفشاند غبار ما

 

اوحدی مراغه ای



تعداد کل صفحات : 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53