دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  8:17 AM

آسمان ! زیبایی باران به نم نم بودن است
ارزش بسیار مروارید در کم بودن است

ابر وقتی دل برید از آسمان مه می شود
این میان چیزی که معلوم است مبهم بودن است

سرنوشت قطره ها با هم تفاوت می کند
راه یابی در دل گل ، حسن شبنم بودن است

خارها دور از هم و گلبرگ ها دور هم اند
آن چه گل را قیمتی کرده ست با هم بودن است

میزبان عشق بودن آن قدر هم سخت نیست
تنگدستی های دل از فرط بی غم بودن است

کبری موسوی قهفرخی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  8:01 AM

بسم الله الرحمن الرحیم

🌺حواريان به عيسى عليه السلام گفتند:

سبب چيست كه تو بر آب ، راه مى روى و ما نمى توانيم؟ به آنان گفت: «دينار و درهم را در نزد شما ، چه قدر و قيمتى است؟» گفتند: باارزش اند. عيسى گفت: «امّا در نزد من ، با كلوخ ، يكسان اند».

تنبيه الخواطر : ج 1 ص 156 .✨



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  7:13 AM

غروب بود ومن و مرغ های دریایی
غروب و ساحل خاموش غرق تنهایی

غروب بود وبلم می گشود آهسته
کتاب هجرت یک مرد را به زیبایی

غروب بود و از آن دورها کسی می خواند
مرا به موج به توفان به ناشکیبایی

تو مثل نقطه ی برخورد عشق با احساس
پر ازترانه پر از گل پر از شکوفایی

ومن چو لحظه ی تلفیق رفتن و ماندن
گرفته بودم و غمگین ولی تماشایی

توچشم دوخته بودی چوگوش ماهی ها
به من مسافر این زورق مقوایی

ودور می شدی و روی صورتت می ریخت
نسیم خرمنی از گیسوان خرمایی

تو دور می شدی و روی ماسه ها می ماند
خطوط ممتدی از رد پای تنهایی

غروب بود وبلم شاعرانه می پیچید
مرا به مخملی از جنس خواب ولالایی

غروب بودو چوآیینه ای ترک می خورد
بلور بغض من و مرغ های دریایی...



از غزل های جوانی...تابستان 1370...اصفهان

       "سعید بیابانکی"



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  7:11 AM

و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باز یک نامه ی بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
 
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد
 
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
باز هم دفتر شعر من و باران شدید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
 
باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی بیت النور است
 
آمد این گونه ولی هرچه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود و به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد نرسید
عاقبت حضرت معصومه به مشهد نرسید
 
آه بانو چه کشیدید نفس تازه کنید
خسته از راه رسیدید نفس تازه کنید
 
دل این شهر گرفته ست شما میدانید
تشنه ی آمدنت هست و شما بارانید
و کویر دل قم رحل و شما قرآنید
به دل شعر من افتاده شما می مانید
 
قم کویر است کویری که تلاطم دارد
چادرت را بتکان قصد تیمم دارد
 
صبح شب مي شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز…
 
…دم به دم چشم ترش روضه مرتب میخواند
شک ندارم که فقط روضه ی زینب میخواند
 
بمان تا پنجره ی باغ ارم وا باشد
و از آن آینه در آینه پیدا باشد
حرمش موجب آرامش دلها باشد
حرم او حرم حضرت زهرا باشد
 
تا که ما روضه ی بسیار بخوانیم در آن
روضه های در و دیوار بخوانیم در آن
 
 
سید حمید رضا برقعی

 



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  7:10 AM

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم
قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم
که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم.

سید حمید رضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: دوشنبه 5 بهمن 1394  7:08 AM

«به همین سادگی»

تمام پنجره را غرق حسن یوسف کن

دل اهالی این کوچه را تصرف کن

قدم بزن وسط شهر با صدای بلند

به عابران پیاده غزل تعارف کن

و بی‌بهانه تبسم کن و نگاهت را

شبیه آینه‌ها عاری از تکلف کن

سپس به مجلس ترحیم یک غریبه برو

و چشم‌های خودت را پر از تأسف کن

صدای ضبط، اتوبان، هوای بارانی

به خود بیا! نرسیده به قم توقف کن

سلام دختر باران! سلام خواهر ماه!

بهشت را به همین سادگی تصرف کن

سید حمید رضا برقعی



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  9:14 PM

غزل تر از غزل، گل تر ز گل، زیباتر از زیبا
تو از الله اکبر امدی، از اشهد ان لا

شهادت میدهم معراج یعنی چشمهای تو
شهادت میدهم چشم تو یعنی سوره ی اسرا

غریبه نیستی این روزها بسیار دلتنگم
برای این دل تنهای من دستی ببر بالا

دلم سرد است و شبهایم همه سرد است یا خورشید
ببین سیلاب اشکم بسته شد یا قبه الخضرا

تو میگویی زمان دیدن ما بازهم فردا
و من میگویم امشب، زودتر، حالا، همین حالا

علیرضا قزوه



نويسنده :سامان
تاريخ: یک شنبه 4 بهمن 1394  8:16 PM

کردی نخست با ما عهدی چنان که دانی

ماند بدان که بر سر آن عهد خود نمانی

راندی به گوش اول صد فصل دل‌فریبم

و امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی

آن لابه‌های گرمت ز اول بسوخت جانم

زیرا که همچو آتش، یک‌سر همه زبانی

از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم

وز من جفا نیاید، دانم که نیک دانی

از خون من فرستی هردم نوالهٔ هجر

یک ره به خوان وصلم ناکرده میهمانی

هستم بر آنکه خود را بی‌تو ز خود برآرم

هرچند می‌سگالم تو نیز هم برآنی

خاقانی این جفاها از تو عجب ندارد

کاخر نه در جهانی، پروردهٔ جهانی

خاقانی



تعداد کل صفحات : 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 >