دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 23 تیر 1395  7:40 PM

 

چشمم به انتظار تو تر شد نيامدی
اشكم شبيه خون جگر شد نیامدی

گفتم غروب جمعه تو از راه می‌رسی
عمرم در اين قرار به سر شد نيامدی

تا خواستم به جاده ی وصل تو رو كنم
غفلت مرا رفيق سفر شد نیامدی

در مسجديم و طاعت اين ماه شغل ماست
بی قبله هر نماز به سر شد نیامدی

اين نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد
روز و شبم به لغو سپر شد نیامدی

رسوايي گدای تو از حد گذشته است
عمرم به هر گناه هدر شد نیامدی

از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدی
دیدی دلم به راه دگر شد، نیامدی

خسران زده کسی است كه از يار غافل است
بي تو دعا بدون اثر شد نیامدی

از ما كه منفعت نرسيده برای تو
هر چه ز ما رسيده ضرر شد نیامدی

گفتيم لا اقل سر افطار می‌رسی
ديده به راه ماند و سحر شد نیامدی

- احسان محسنی فر

 



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 23 تیر 1395  7:36 PM

 

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد

کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

گر با تو بر سرو زر، دارد کسی نزاعی
من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها
لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان
باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق
ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش
آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد ...!

- سلمان ساوجی



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 23 تیر 1395  7:32 PM

 

غیر از تو ای خدا به کسی رو نمی زنم
جز در مقام قرب تو زانو نمی زنم

با کشتی شکسته ز امواج معصیت
جز در کرانه های تو پهلو نمی زنم

بعضی مواقع از سر تکرار معصیت
با غافلین درگه تو مو نمی زنم

با این که روسیاه ترین خلق عالمم
چنگی به غیر نغمهٔ «ارجو» نمی زنم

خواهی مرا بری به جهنّم ببر ولی
این را بدان که بانگ هیاهو نمی زنم

این بار اگر ردم نکنی قول می دهم
سنگی دگر به روی ترازو نمی زنم

تنها امید من پسر فاطمه بُوَد
بیهوده دل به این سو و آن سو نمی زنم

امشب دلم کبوتر بام رضا شده
پَر جز هوای ضامن آهو نمی زنم

زهر جفا توان پرش را گرفته بود
مانند مادرش کمرش را گرفته بود ...

- محمد فردوسی



نويسنده :سامان
تاريخ: چهارشنبه 23 تیر 1395  7:12 PM

 

تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان
آنها که زنده اند به لطف نگاهتان
 
بر روی مهربانیتان چشم بسته اند
با خود نگفته اند چه بوده گناهتان
 
از نسل هیزم آورشان که عجیب نیست
آتش زنند دوباره دل پر زآهتان
 
روز سقیفه بود اگر بی حرم شدید
یا بین کوچه بود که بستند راهتان
 
اول زدند مادر و بعدش حسینتان
افتاد بین تیغ و نیزه و شد قتلگاهتان
 
وقتی رسید یوسف کنعان فاطمه
با او بنا کنیم حرم دلبخواهتان
 
فعلا نشسته است و زغم آه می کشد
کنج بقیع در شب تار و سیاهتان
 
- یاسر مسافر

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  4:53 PM

 

رسم دلبر شدن این نیست که پنهان بشوی
همتی کن که در آمیخته با جان بشوی

اینهمه سخت شدن عادت دستان تو نیست
مهربان باش دراین قائله آسان بشوی

آسمان نگهت چشم مرا ابری کرد
رعدوبرقی نزنی عامل باران بشوی

عاشقی سهل ترین کار جهان است،شما
پاسخت چیست به ماتمکده مهمان بشوی؟

آدمی در پی عشق است که انسان بشود
همتی کن پس از این حادثه انسان بشوی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  4:30 PM

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت


گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

حافظ 
 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  4:23 PM

 

توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست

پراز هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست

درختها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

- فاضل نظری

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  4:22 PM

 

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


- قيصر امين پور

 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  2:24 PM

 

متنی بسیار زیبا از نیما یوشیج :

ڪﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸڪﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ڪﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !
ڪﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ڪﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!
ڪﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ڪﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ڪﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ڪﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ڪﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ڪﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ڪﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ڪﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..

ڪﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺗڪﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﻻﺍﻗﻞ ﺗڪﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾڪﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋڪﺲ
ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . .
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ
ﭘﯿﺮﻫﻦ . . .
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ڪﻮﺩڪﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ
ﺁﺏ . . .
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ
ﺧﻮﺍﺏ . . .
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿڪﺮﺩﻡ
ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . .
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﻫﺮ ڪﺴﯽ . . .
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . .
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗڪﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ! !



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 22 تیر 1395  2:21 PM

 

تا خدا هست تو را چاره ي درماني هست
تا خدا هست تو را راه به پاياني هست

تا خدا هست دگر درد غم عشق نگو
تا خداهست فرار از در زنداني هست

تا خدا هست خدا در نفست ميپيچد
تا خدا هست در اين نيم تنه جاني هست

تا خدا هست پريشان نشود خاطر من
تا خدا هست در اين خانه نگهباني هست

تا خداهست نفس جلوه اي از ذات خداست
تا خدا هست خدا حضرت رباني هست

تا خدا هست در اين نيل مدد کاري هست
تا خدا هست تو را موسي عمراني هست

تا خدا هست نفسهاي شقايق جاريست
تا خدا هست محمد گل بستاني هست

تا خدا هست خدا هست خدا هست خدا
تا خدا هست نفسهاي تو رحماني هست




تعداد کل صفحات : 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >