دل نوا

حدیث - شعر - متن - حکایت

نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:49 PM

من
روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم!

من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم!

گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم ..!

فریدون مشیری
 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:45 PM


💫فقط يك چيز از خداحافظى بدتر است: فرصت خداحافظى پيدا نكردن. اين زخم هميشه تازه مي ماند و هر چه نگفته اى و هرچه نكرده اى تا ابد عذابت مى دهد. در هرچهره ى بيگانه او را مى بينى، در هرلحظه ى بعد از او و به خودت مى گويى اگر آن آخرين بار اين يا آن كار را كرده بودم، اگر اين يا آن كلمه را گفته بودم. در نهايت مى فهمى فقط يك كلمه بود كه مى خواستى بگويى : دوستت دارم. اين آن نگفته ى از دست رفته است. و آن بوسه ها، آن بوسه ها كه بر دست و صورتش ننشاندى و ديگر فرصتى براى هيچكدام اين ها نخواهد بود. دنيا يك لحظه بود و تو آن لحظه را باخته اى.
آنكه اين فرصت را از دست داده، بازنده اى ابدى خواهد بود...



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:40 PM


اگر جای مروت نیست  با دنیا  مدارا  کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای  صدف های  تهی  بردار
همین جا در کویر خویش مرواريد پیدا  کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشمها با هم
نگاهش را تماشا کن ، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ مي آید
به " آه عشق " کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می کند با مرگ
به اسم صبر  ، کم با زندگی امروز و فردا کن


فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:38 PM

طعنه‌ی خَلق و جفای فلک و جورِ رقیب
همه هیچ‌اند، اگر یار موافق باشد

شوریده شیرازی



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:35 PM


ای نام تو شَهد سخنم یا الله
آرام دل و جان و تنم یا الله

ای لطف تو چاره‌ساز هر بیچاره
بیچاره‌تر از همه منم یا الله

سیدرضا مؤید
 



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 18 خرداد 1395  8:30 PM

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود
 
رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود
از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

رضا نیکوکار



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  1:38 PM

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پُر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد؟

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد...

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی است که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با منِ تنها دارد

فاضل نظری 



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  1:37 PM

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی ست
این آتـش از هر سر که بر خیزد تماشــایی ست

دریـــا اگر ســــر می زنــــد بر سنــــگ حق دارد
تنهـــــا دوای درد عاشـــــق ناشکیبـــایی ست

زیبــــای من ! روزی که رفتــــی با خودم گفتـــم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبــــایی ست

راز مـــرا از چشمهــــایـــــم می تـوان فهمیـــــد
این گریه های ناگهـــــان از تــرس رسوایی ست

این خیــــره مانــــدن ها به ساعت های دیــواری
تمــــرین بــــرای روزهایــــی که نمی آیی ست

شــــاید فقط عـــــاشق بداند "او" چرا تنهاست:
کامـل ترین معنــــا برای عشـــــق تنهایی ست

فاضل نظری /



نويسنده :سامان
تاريخ: پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  1:36 PM

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد

حكايت من و دنيایتان حكايت آن
پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها
فقط براي شما اتفاق مي افتد

تمام سهم من از روشني همان نوريست
كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

هميشه همره هابيل بوده قابيلي
ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

فاضل نظری



نويسنده :سامان
تاريخ: سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  1:40 PM

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست! مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف موّاجت
به غیر گوشه ی چشم تو ناخدایی نیست

درون خاک، دلم می تپد، هنوز اینجا
به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
و گرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید، چه خوب
که در ادامه ی این راه ردّ پایی نیست

فاضل نظری



تعداد کل صفحات : 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 >